فکر کردن با صدای بلند

برچسب‌ها: کمدی

انقلاب عاشقانه تروتسکی در قرن ۲۱

مدتها بود از دیدن یک فیلم تا این اندازه به وجد نیامده بودم. فیلم «تروتسکی» همانطور که از نامش پیداست ربطی به اسطوره آرمانگرایی چپ، لئون تروتسکی دارد. ولی نه آن ربطی که اصلا بشود حدس زد.

ماجرا از این قرار است که یک نوجوان کانادایی به نام «لئون» مانند بسیاری از نوجوانها و جوانهای دنیا شیفته آرمانهای عدالتخواهانه چپ شده. همراه با یک طنز تلخ: او همزمان به خاطر همنامی با تروتسکی، دچار این توهم است که وظیفه‌ای تاریخی برای بازتولید زندگی تروتسکی و رهبری یک انقلاب نوین بر دوشش گذاشته شده است.

باقی ماجرا را باید در فیلم ببینید اما در این قصه که شوخی تلخ و در عین حال به شدت بامزه با آرمانگرایی کمونیستی جوانانه است، اهمیت این آرمانگرایی در دنیای امروز و البته جای خالی‌اش به خوبی تصویر شده. ساده‌ترین توصیف برای این فیلم این است که به آرمانگراترین شکل ممکن، آرمانگرایی دور از واقعیت دنیای کودکی را تصویر می‌کند.

اگر جوانی پرشوری با کتابها و اصطلاحات کمونیستی-انقلابی، با پس‌زمینه عکس چه‌گوارا و نوارهای سرودهای فداییان خلق داشته‌اید، احتمالا مانند من از دیدن فیلم به وجد می‌آیید و حسابی می‌خندید و حتی در لحظاتی مو به تنتان راست می‌شود.

Advertisements

یک خانواده مدرن برای نجات ایرانیان!

من يک تئوری خودساخته‌ای دارم درباره لزوم تماشای فيلم و سريال کمدی برای ايرانيان اين روزگار. خصوصا آنها که خبرهای روز را دنبال می‌کنند. اين يکی از راههای درمان «افسردگی» ناشی از خبرهای بد کشور است. (حتی حدس می‌زنم يکی از دلايل محبوبيت خيره‌کننده سريال‌های کمدی ايرانی هم مبارزه ناخودآگاه جامعه با فشارها و خبرهای بد روزمره است.)

يکی از راحت‌ترين راهها هم پيدا کردن سريال کمدی باب دندان است. سليقه کمدی آدمها هم که متفاوت است. شايد به همين دليل است که مرورها و نقدهای روزمره گاه به کار نمی‌آیند.

بهرحال در ادامه می‌خواهم چند خط درباره يکی از محبوب‌ترين سريال‌هايی بنويسم که يکی دو سالی است حسابی سرگرمم کرده: «خانواده مدرن».

تنها باری که سعی کردم با علاقه درباره اين سريال برای دوستانم حرف بزنم، خيلی زود فهميدم که اصلا با سليقه آنها سازگار نيست. برای همين اگر سريال را ديديد و خوشتان نيامد، بدانيد که سليقه کمدی شما با من سازگار نيست. همين!

الان چند هفته‌ای است که فصل سوم سريال «خانواده مدرن» به پايان رسيده و برای همين اگر در دسته کسانی هستيد که دوست داريد سريال‌ها را پشت سرهم ببينيد و حوصله صبر يک هفته‌ای را نداريد، «خانواده مدرن» اين روزها برايتان گزينه مناسبی است.

سريال ماجرای سه خانواده امروزی است و هر قسمت معمولا دو خط داستانی دارد که به شکل موازی روايت می‌شوند. و شکل این روایت هم مستندگونه است. یعنی در لابه‌لای سکانس‌های داستانی با شخصیت‌های داستان مصاحبه می‌شود. شبیه یک مستند که البته مستند واقعی نیست.

و سراسر فصل، يک خط روايت مشترک و طولانی ندارد. از اين نظر شبيه به سريال فوق‌العاده و استثنايی «اشتياقت را کنترل کن – Curb Your Enthusiasm» نیست. اين شايد مهم‌ترين کمبود اين سريال باشد.

از آنسو شخصيت‌پردازی اين سريال به شدت قوی‌تر از سريالی مانند «اشتياقت را کنترل کن» است. شايد علتش اين باشد که اصولا هر قسمت با شخصيت‌هايی تکراری سروکار دارد و نياز دارد که آنها را به بهترين شکل بپروراند.

به ن‍‍ظر من حتی ويدئوی تبليغاتی سريال که همه‌اش از قسمت اول سريال برداشته شده، تا اندازه‌ای قدرت شخصيت‌پردازی سازندگان را نشان می‌دهد. حتی جنس کمدی هم در همين ويدئو هويداست.

اين ويدئو را ببينيد. اگر قاه‌قاه خنديديد، «خانواده مدرن» می‌شود سريالی که به راحتی شما را از خبرهای بد دوربرتان جدا می‌کند و برای دقايقی شما را حسابی می‌خنداند.

اگر هم از ديدن اين ويدئو خنده‌تان نگرفت، از باقی سريال هم خوشتان نخواهد آمد. بگرديد سريال مناسب سليقه خودتان را پيدا کنيد تا بتوانيد راحت‌تر اين حس شبيه به قيرسياه را از روی روان ايرانی‌تان پاک کنيد.

ارواح سرگردان، توی قوطی

ارواح سرد یا Cold Souls یک کمدی سیاه است که سه سال پیش ساخته شده و مانند بسیاری از فیلمهای خوب این دوره زمانه، ساکت و بی ادعا به قفسه های بایگانی سخت گیر سینما پرتاب شده. اما برای کسی که در یک شب پر باران بهاری، دنبال یک فیلم خوب، ساده، متفکرانه و متفاوت است،  Cold Souls گزینه مناسبی است.

ابزار روایت قصه ارواح سرد، تا اندازه ای به روایت قصه هایی مانند «درخشش ابدی یک ذهن پاک – Eternal sunshine of spotless mind» شبیه است. تعریف کردن قصه یک حادثه غیرممکن، با سادگی و در دنیایی که حادثه غیرممکن، به راحتی ممکن است و زندگی شخصیت ها را تحت تاثیر قرار می دهد.

در فیلم درخشش ابدی، این حادثه غیرممکن پاک کردن خاطرات افراد به وسیله یک ماشین عجیب بود. در فیلم ارواح سرد، این حادثه غیرممکن، خارج کردن روان انسانها از بدنشان است. روانهایی که به وسیله یک ماشین عجیب می روند توی قوطی و هر کدامشان شکل و رنگ منحصر به فرد خودشان را دارند.

بازی ذهنی فیلم هم دقیقا شبیه به درخشش ابدی است. در آن فیلم شما چه در هنگام دیدن فیلم و چه بعد از آن، خود را درگیر این فانتزی جذاب می بینید که اگر پاک کردن خاطرات و فراموش کردن گذشته ممکن بود، شما چه استفاده ای از آن می کردید. این بار هم قرار است شما از شر روح و روان خود خلاص شوید و خوبی و بدی آن را دور بریزید و چه بسا روح و روان یک نفر دیگر را به خودتان وارد کنید و زندگی جدیدی شروع کنید، مثلا روان یک شاعر روس!

آنچه فیلم را کمدی می کند، پذیرفتن این فرایند غیرممکن است. باقی فیلم بیشتر از آنکه کسی را به خنده بیاندازد، مایه تعمق است. روان انسان چیست؟ کجاست؟ چه شکلی است؟ می توان آن را دور انداخت؟ از اینها مهمتر: ما اصولا بدون روان خودمان چی هستیم؟ کی هستیم؟

باورش شاید سخت باشد ولی این فیلم کمدی-درامای کم بودجه جمع و جور، با همین ایده به ظاهر مسخره و در ذات خود خنده آور، تا همین اندازه مایه سوالات جدی و عمیق است. فقط طبیعی است که قرار نیست به این سئوالات پاسخ موشکافانه ای داده شود، بلکه قرار است این سئوالات طرح شوند و در بهترین حالت، با آنها شوخی ملایمی خلق شود.

یکی از جذابیتهای فیلم بازی پل جیاماتی است که از آن بازیگران ناب اهل نیویورک است و یک تنه فیلم را زیر و رو کرده است. او در همان سال ۲۰۰۹ موفق شد با این فیلم جایزه بهترین بازیگر جشنواره کارلو ویواری را ببرد. جیاماتی در دسته بازیگران پر کاری است که کارنامه اش پر است از نقشهای کوچک در فیلمهای مختلف اما در معدود بختهای بازی نقش اول – شبیه به همین فیلم – واقعا غوغا می کند. شاید یکی از بهترین نقشهایی که می شد به او پیشنهاد کرد، نقش هنرپیشه ای بود که در بخشی از فیلم روانش را به باد داده و در بخشی دیگر از فیلم با روان یکی دیگر زندگی می کند.

و نقطه اوج بازی جیاماتی جایی است که او روانش را پس می گیرد. آنقدر احساس خوبی به بیننده می دهد که در اوج همذات پنداری، از اینکه توانسته روانش را پس بگیرد، آدم ته دلش ذوق می کند. (در جذاب بودن این بازیگر همین بس که عضو انجمن سری «جمجه و استخوان» است. همان که جرج بوش و بیل کلینتون هم عضوش هستند و دانشجویان ییل عضوش هستند.)

غیر از این می ماند سوفی برتز که نویسنده و کارگردان فیلم است و از او هیچ خط و ربطی نیست غیر از همین یک فیلم! پس اینقدر درگیر نام کارگردان نباشید و اگر می خواهید فیلمی با قصه ای عجیب و جذاب ببینید، بروید سراغ Cold Souls.

دله دزدی چندمیلیون دلاری

فیلم «Tower Heis» که می شود اسمش را گذاشت «بلند کردن در برج» بر خلاف انتظارم فیلمی بسیار مفرح بود. داستانش، از جایی که به نظر می آمد باید دیدن فیلم را بی خیال شوم، به شکل هوشمندانه ای جذاب شد و مسیر داستان و اتفاقات پیاپی، از ابتکار و خلاقیت خالی نبود.

نه اینکه یک فیلم کمدی بی نظیر باشد، ولی یک کمدی خوب بود. یکی از ابتکاراتش، به خنده انداختن تماشاگر در اوج موقعیت استیصال و بدبختی بود که من اصولا از آن لذت می برم.

ماجرای فیلم در یک برج گران قیمت نیویورکی رخ می دهد و این بار به جای روایت زندگی میلیاردرها، شخصیتهای داستان کسانی هستند که در این برج کار می کنند؛ از دربان گرفته تا نظافتچی و آشپز و مدیر ساختمان و باقی.

بن استلر هم که بازیگری خوب با هزاران فیلم بد است، برای این فیلم بهترین انتخاب است. او نقش اصلی را به عنوان مدیر ساختمان بازی می کند.

در روایت، تم شورش نوکر حلقه به گوش علیه ظلم باورنکردنی سیستم و سرمایه دار خونخوار، به شکلی زیبا و هیجان انگیز تصویر می شود و مایه انتقام داستان، بیننده را به رغم پایان متفاوتش راضی می کند.

فیلمی است برای چنین زمانهایی:

  • از نظر فیزیکی خسته اید و می خواهید با دیدن یک فیلم استراحت کنید.
  • دچار افسردگی بی دلیل هستید و می خواهید کمی بخندید. (به درد افسردگی با دلیل نمی خورد!)
  • حوصله تان سر رفته و نمی دانید که بین تماشای یک فیلم سینمایی، چرخیدن توی فیس بوک و خواندن چند داستان کوتاه ساده و عاشقانه کدام را انتخاب کنید.
  • منتظر چیزی هستید و دو ساعت وقت اضافه دارید و دوست دارید این وقت زود بگذرد.

طبیعی است که اگر طرفدار بن استلر هستید هم از فیلم لذت می برید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: