فکر کردن با صدای بلند

برچسب‌ها: وبلاگ

وبلاگ گم شده و خواننده بیکار

موضوع این است که به هردلیلی تصمیم گرفتم در وبلاگم چیزی بنویسم. اما این وبلاگ که ظاهرا وبلاگ خودم است را گم کردم. یعنی حتی آدرسش هم یادم نمی آمد. چیزهایی که یادم می آمدند گویا هیچ ربطی به این وبلاگ نداشتند. فکر کردم می توانم از طریق رفقایی که به این وبلاگ لینک داده اند پیدایش کنم. نامردها همه لینکش را برداشته بودند.

هر جوری بود پیدایش کردم. حالا هم دارم توی وبلاگی می نویسم که خودم به زور پیدایش کردم و هیچ جا لینکش نیست، وای به حال ملتی که قرار است این نوشته را بخوانند. معلوم نیست از کجا این را پیدا می کنند. شاید فیس بوکی – چیزی شبیه به این – شما را به اینجا رسانده. اگر اینطور است خدمتتان عرض کنم که در این لحظه حرف چندان مهمی برای گفتن ندارم. فقط می خواستم چند خطی توی وبلاگم بنویسم. خودبزرگ بینی روزنامه نگاری موجب می شود که گروه بزرگی از روزنامه نگارها، عارشان بیاید توی یک وبلاگ بنویسند. آخر چه معنی دارد که آدم برای خواننده هایی به اندازه انگشت های یک دست بنویسد؟

و نکته همین جا است. اینکه بالاخره در زندگی هر روزنامه نگاری لحظاتی هست که نوشتن بی تکلف برای یک گروه محدود از خواننده های – یحتمل گمنام – معنا پیدا می کند. اینکه چطور معنا پیدا می کند را هم از من نپرسید. چون اگر حوصله کنم دوباره وبلاگ بنویسم نمی خواهم علتش این لحظه بی خودی و بی حوصلگی باشد که آدم یهو دلش می خواهد دهنش را باز کند و برای یکسری آدم دیگر که آن طرف توی تاریکی نشسته اند سخنرانی کند.

بهرحال اگر به این خط رسیده اید عملا بازی تمام شده. من به خاطر یک وسوسه ناگهانی چیزی توی وبلاگم نوشته ام. شما هم در گشت و گذار بی هدفتان در اینترنت، وقتتان را با خواندن یک نوشته بی خودی هدر داده اید. حالا که هر دویمان راضی هستیم لطفا این صفحه را ببندید و  باقی وقتتان را جای دیگری هدر بدهید.

Advertisements

سیستم

نمی دانم از کی و کجا ولی یک روز واژه هایم را همراه با سلول های خاکستری مغزم فروختم و با پولش یک بی ام و قرمز خریدم و دیگر هیچ وقت نتوانستم بنویسم. از آن روز وحشت زده شدم. حرفهایم را خوردم و عقلم را دادم دست سازمانی معظم و شدم برده سیستمی که قد بلند است و با اعتماد به نفس و لبخندی که رضایت ازش می بارد نگاهم می کند. رفقایم را از دست دادم. زندگی ام را تباه کردم. از همه چیز متنفر شدم. و حتی سلیقه ام مرا آزار می دهد. از اینکه شبیه سیستم قدبلند نیستم وحشت زده ام و از اینکه این واژه ها را بخواند و بی ام و قرمزم را پس بگیرد همیشه نگرانم.

تف

بی خوابی

وبلاگی نویسی عجب کار ابزورد باحالی است. آدم گاهی از وبلاگ نویسی خجالت می کشد مثل این سه ماه تاریخی تابستان که بر همه ما چه ها که نگذشت.

گاهی احساس غرور به آدم دست می دهد که در نقطه ای از کهکشان سیارات رسانه ها، یک عدد اخترک ب ۶۱۲ هست که اختیار تام و تمامش دست خودت است و نه ویرایش می شود و نه تحسین و نه سرزنش.

اصلا اینکه آدم بتواند یک جایی بنویسد و بالایش پول نگیرد خودش احساس خوبی می آفریند. یک جور احساس سکسی مدرن و باحال یا به قول ما ایرانی های با حال: کول. مثل گیاهخوار شدن می ماند. یا موزیک بازی. یا کل کل با یک مشت کسانی که این روزها نبض تحولات سیاسی ایران دستشان است و هر روز می دانند فردا چه می شود!!!

گاهی آدم برای نوشتن های اینطوری لخت و عریان باید چیزی بیش از جسارت از خودش نشان بدهد. مثل این می ماند که با شلوارک بروی توی یک میهمانی که همه کت و شلوار پوشیده اند و کراوات زده اند و با تعجب نگاهت می کنند.

گاهی آدم باید هزینه کند. مثلا باید بهش فکر کند در حالی که می تواند به چیزهای دیگر فکر کند و از آن فکر کردن ها یک پولی گیرش بیاید. یا باید برایش وقت بگذارد که آن هم یعنی از جیب مایه گذاشتن.

گاهی هم آدم باید خودش را به خریت بزند.  مثلا ببیند که میان راه سنگلاخی سوتقاهم های همیشگی گیر کرده ولی به روی خودش نیاورد. یا با اینکه می فهمد چقدر این کار هجو و غریب و سوال برانگیز است، اما باز به آن ادامه دهد.

نوش جان – نه دقیقه و چهل ثانیه عشق خالص

قالب

ناچارم چیزهایی بنویسم تا بتوانم بفهمم قالبی که انتخاب کرده ام به درد می خورد یا نه. می خواستم چیزهایی را کپی پیست کنم و سریع تر بروم جلو، ولی دیدم بد نیست قبل ازاینکه وبلاگ نویسی را شروع کنم، کمی از حال همین حالایم بنویسم که چندان تعریفی ندارد. در واقع روز اول ترک سیگار به هیچ وجه خوب پیش نمی رود. شاید ناچار شوم بنا به توصیه کتابچه راهنمای سازمان بیمه بروم دوش بگیرم و کمی توی وان بخوابم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: