فکر کردن با صدای بلند

برچسب‌ها: هوی متال

معجزه آزی آزبورن٬ پدرخوانده بامزه هوی متال

يادم نيست کی٬ ولی در روزهای دبيرستان٬ يک روز يک نفر يک آلبوم بلک سبت بهم داد و گفت از آن گروههای خيلی قديمی است.

حالا که هيچ٬ حتی همان روزها هم تصور نمی‌کردم٬ روزی خواننده بلک سبت را روی صحنه خواهم ديد تا بعضی از آهنگ‌های آن آلبوم را بخواند!‌

آزی آزبورن که ديشب او را در سالن O2 پراگ ديدم٬ ۶۴ سالش بود! همانقدر ديوانه که توصيفش را شنيده بودم و همانقدر نزديک به شايعاتی که درباره «شاهزاده تاريکی» هنوز شنيده می‌شود.

و خوشبختانه به تنها چيزی که شبيه نبود٬ آزی آزبورن سريال مستند (Reality Show)٬ MTV بود که نزديک به ۱۰ سال پيش به کلی نااميدم کرده بود.

در واقع زمانی که سريال مستند زندگی شخصی آزی آزبورن را از MTV می‌ديدم نه تنها از آزی نااميد می‌شدم بلکه از او بدم می‌آمد. احساس می‌کردم او با این سریال٬ به تمام تاريخچه باشکوهش در بلک سبت خيانت می‌کند. فکر می‌کردم لقب «پدرخوانده هوی متال» برآزنده او نيست.

سريال مستند «آزبورن‌ها»، تنها به پول درآوردن از راه خر کردن مردم نمی‌مانست بلکه به خودفروشی می‌مانست.

تا اينکه چند وقت پيش مستندی منتشر شد به نام «خدا آزی آزبورن را حفظ کند». آزی در اين مستند می‌گويد که چگونه در پنج سال اخير اعتيادش را ترک کرده و ديگر نه الکل می‌خورد و نه کوکائين مصرف می‌کند. و توضيح می‌دهد که چگونه دوباره متولد شده.

با ديدن اين مستند نه تنها آزی آزبورن دوباره برای من متولد شد بلکه علاقه‌ام به او بسيار بيشتر شد.

در مستند می‌بينيد که او چگونه از يک بچه فقير و سرگردان که فرزند يک کارگر ساده بوده به ستاره میلیونر راک تبديل می‌شود. (درست شبیه داستان‌های باورنکردنی چارلز دیکنز).

و چگونه با خل بازی‌هايش و البته آهنگهای قوی و اشعار گاه عميق تونی آيومی، قلب ميليون‌ها نفر را تسخير می‌کند. چگونه از بلک سبت اخراج می‌شود. و چگونه دوباره از زير خاکستر٬ چون ققنوس، سرمی‌کشد و اين بار با نام خودش – آزی آزبورن – گروه تشکيل می‌دهد و موفقيت‌هايش را ادامه می‌دهد.

آزی يک خواننده و اجراکننده فوق‌العاده است که هنوز می‌تواند يک سالن عظيم ۲۰ هزارنفری را به وجد بياورد

وقتی آزی آزبورن را روی صحنه ديدم به اين نتيجه رسيدم که او مستحق هرچيزی است که از دنيای موسيقی به آن رسيده. آزی يک خواننده و اجراکننده فوق‌العاده است که هنوز می‌تواند يک سالن عظيم ۲۰  هزارنفری را به وجد بياورد و همه را راضی از سالن بفرستد بيرون.

دستکم من يکی را حسابی راضی کرد به خصوص وقتی مهم‌ترين ترانه‌های بلک سبت را مانند  Iron Man، خوک‌های جنگ طلب (War Pigs) و پارانويا  اجرا کرد.

از ميان ترانه‌های انفرادی هم بيشتر ترانه‌هايی که اجرا کرد، در دسته بهترين آهنگ‌های متال کلاسيک جهان بودند.  مامان من دارم به خانه برمی‌گردم ٬ پارس کردن به ماه، فرياد زدن در تاريکی، آقای کرولی و راه‌حل خودکشی.

در ميان همه اين ترانه‌ها وقتی خوک‌های جنگ طلب اجرا شد احساس کردم اجرای يکی از مهم‌ترين آثار موسيقی متال جهان را ديده‌ام. (برای درک بهتر اين احساس می‌توانيد اين آهنگ را کامل بشنويد. – لینک به یوتیوب)

Advertisements

Judas Rising

بايد نوجوانی «متال باز» بوده باشی تا اين نوشته را بفهمی. وگرنه خنده ات می گيرد. بيشتر تعجب می کنی. و تا خط آخر از خودت سئوالاتی می پرسی که جوابی ندارند. چرايی قصه توی مغزت پيچ می خورد و روايت، منطق خودش را نقض می کند. اگر «متال باز» نبوده ای بی خيال شو. صفحه را ببند.

این بار نسبت به کنسرت متالیکا جای بهتری گیرم آمد.

دومين کنسرتی که امسال رفتم، کنسرت خداحافظی گروهی بود که يکی از سه پدرخوانده موسيقی متال است و بعد از ۳۵ سال فعاليت بی وقفه، توصيف سبکشان شده «متال کلاسيک». آيرون ميدن نبودند. بلک سبت هم که امسال اعلام کرد تورش را برگزار نخواهد کرد و در عوض تور «آزی آزبورن و دوستان» برگزار می شود که بليط آن را هم خريده ام. می ماند جوداس پريست. بله! جوداس پريست. تور خداحافظی جوداس پريست به جمهوری چک رسيد و من هم روی صحنه ديدمشان. در شهرستان پاردوبيتسه در ۱۱۳ کيلومتری خانه ام در پراگ.

اين نخستين بار بود که اصولا کنسرت يک گروه کلاسيک متال را از نزديک می ديدم. ضمن اينکه من هيچ وقت هوادار گروه جوداس پريست نبودم و در تمام اين سالها، رابطه ای را که مثلا با آيرون ميدن يا بلک سبت داشته ام، با جوداس پريست نداشتم.

اما در سليقه موسيقی نوجوانی من، کماکان متال کلاسيک يکی از شنيدنی ترينهاست. هرچند که سالهاست به طور جدی موسيقی متال گوش نمی کنم و حتی در پنج شش سال اخير هم مدتها، با راک پرسرعت و پر سروصدا قهر بودم. با اين حال وقتی پايم را توی يک سالن هاکی لبالب از جمعيت گذاشتم، بسيار تحت تاثير فضا و موسيقی گروه قرار گرفتم.

در ميانشان اندک آهنگهايی را توانستم شناسايی کنم. مانند آهنگ درجه يک Painkiller که با خودنمايی درام شروع می شود. قسمت جذاب داستان اين بود که برخلاف آهنگ اصلی، تک نوازی درام اول آهنک بسيار طولانی بود و در واقع شبيه به قطعات تک نوازی درام بود که اصولا در آلبومهای گروههای قديمی پيدا می شود و پوززنی های آن دوره و زمانه بوده. توی اين کنسرت تک نوازی پوززنی گيتار هم ديدم. جيغ های از مد افتاده راب هفورد، خواننده ۶۰ ساله گروه که بماند.

لباسهای اعضای گروه – به ويژه خواننده اش – با آن چرمهای سياه و لباسهای ميخ دار و آتش بازی و نورپردازی به شدت کهنه شده به اصطلاح ترسناک ليزری و صليبهای پلاستيکی چراغانی شده که از يک جای بی ربطی روی صحنه سبز شدند، بسيار جذاب بودند.

آهنگ فوق العاده Living after midnight هم آخرين آهنگ کنسرت بود که حسابی آدم را سرحال می آورد. افسوس که آخر کنسرت و بعد از دو ساعت سرپا ايستادن، شنونده رمق چندانی برای جيغ کشيدن و بالا پايين پريدن ندارد!

متاسفانه آهنگ به شدت محبوب من به اسم Love Bites در کنسرت اجرا نشد. اين تنها قسمت نااميدکننده کنسرت بود. به جز اين تا آخر کنسرت و لحظاتی که چهارپيرمرد عضو جوداس پريست، احساساتی و هيجان زده برای هميشه با هواداران چکی خود خداحافظی کردند، از کنسرت لذت بردم.

قديمها که بيلبوردهای تبليغ کنسرت جوداس پريست را می ديدم، هيچ اشتياقی برای رفتن به کنسرتشان در خودم نمی ديدم. اما امسال خبر اينکه جوداس پريست کنسرت خداحافظی برپا می کند، مرا به صرافت انداخت تا اين گروه را به عنوان يکی از نمادهای مسلم موسيقی متال، از دست ندهم و برای يک بار هم که شده از نزديک ببينمشان. حالا می توانم با خيال راحت منتظر بنشينم تا سالها بگذرد و وقتی روزی نوه ام با اشتياق از من درباره جوداس پريست افسانه ای پرسيد، با افتخار به او بگويم که من آنها را از نزديک ديده ام و او از اين خبر شوکه شود و عمری برای دوستانش تعريف کند. اميدورام سليقه موسيقی نوه ام جوری باشد که اساسا جوداس پريست را بشناسد و یهو چیزی درباره کنسرت ليدی گاگا از من نپرسد.

یک آلبوم سیاه با یک جعبه که بوی خودکار بیک می دهد

 تابستان به جز رفتن به کنار دريا، دو کارکرد ديگر هم دارد: ديدن فيلمهای درجه يک پرخرج با جلوه های ويژه خيره کننده و رفتن به کنسرت گروههای معروف و خاطره انگيز. اين تابستان پيش رو، از اين زاويه تا اينجای کار آغازی درخشان داشته: اول فيلم The Avengers و بعد دو کنسرت از نمادهای موسيقی متال در دو شب پياپی. هم درباره فيلم پاپ-کورن لازمی مانند The Avengers خواهم نوشت و هم کنسرتها. و از کنسرت اول شروع می کنم. (باقی را در روزهای آينده برايتان می نويسم.)

کسی که متولد سال ۱۳۵۷ است، در سال انتشار آلبوم «متاليکا» که به «آلبوم سياه» معروف شد، ۱۳ ساله بوده. اگر در ۱۴ سالگی آلبوم را شنيده باشد، و در جو سنگين عشق به موسيقی متال، وارد دبيرستان شده باشد، يعنی دوره دبيرستانش، به پرستش اين آلبوم گذشته. (واقعا در ميان آلبومهای متنوع آن سالها و گروههای بيشماری که از توی نوارهای کاست گوش ما را پر می کردند، آلبومی را سراغ ندارم که به اندازه آلبوم سياه، بر روی من و رفقای من تاثير گذاشته باشد.)

آلبوم سياه، پنجمين آلبوم ابرگروه متاليکا است، ولی کمتر کسی است که ذره ای موسيقی بشناسد و نداند که اين آلبوم، قطعا مهمترين اثر اين گروه هم هست. شايد همين موضوع موجب شد تا متاليکا سال ۲۰۱۲ را اختصاص بدهد به آلبوم سياه. يک تور اروپايی برای اجرای هر ۱۲ قطعه اين آلبوم تاريخی.

اين تور از روز سه شنبه با نخستين اجرايش در پراگ آغاز شد و تا يکماه ديگر ادامه دارد. اگر همسن و سال من هستيد و دبيرستانتان با آلبوم سياه گذشته و سر راه اين تور زندگی می کنيد، حدس می زنم تا امروز بليطش را خريده ايد. اگر هم نخريده ايد بعيد می دانم بختی داشته باشيد که بليط گيرتان بيايد.

اما اگر اصولا سر راه تور نيستيد، احتمالا همان احساسی را داريد که من ساليان سال داشتم. آرزوی اين تجربه. در واقع اگر کسی ۲۰ سال پيش به من می گفت که روزی اجرای کامل اين آلبوم را به شکل زنده در يک استاديوم بزرگ فوتبال از نزديک خواهم ديد، احتمالا فکر می کردم دیوانه شده. (خصوصا اگر بهم می گفت که در زمان ديدن کنسرت سيگار را هم ترک کرده ام!!!)

عکسهای موبایلی کنسرت کیفیتی ندارند و از میان آنها، همین نمای غریب کرک همت بر روی اسکرین، واضح ترین عکسی است که از کنسرت دارم.

اما فارغ از ابعاد رويايی چنين اجرايی، متاليکا در اجرای زنده به شما نشان می دهد که موفقيت تجاری گروه، نتيجه حساب و کتابهای بسياری است. اگر از پا درد در نتيجه شش ساعت سرپا ايستادن بگذرم، کنسرت متاليکا، واقعه ای کاملا سرگرم کننده است که برای دقيقه – دقيقه حضور تماشاچی برنامه ريزی شده. گروههای گوجيرا و مشين هد که پيش از متاليکا به روی صحنه رفتند، هر کدامشان يک کنسرت تمام عيار را اجرا کردند. گيرم چند آهنگ آخر مشين هد عملا مثل فحش خار-مادر می مانست اما هر چه که بود اجرايی بود بی نقص از يک گروه معتبر.

کنسرت اصلی با آلبوم سياه شروع نشد. نخستين ترانه از آلبوم درجه يک Kill’em all بود. از اين آلبوم هم آهنگ Hit the lights را انتخاب کرده بودند که قطعا بهترين آهنگ آلبوم هم هست.

اما دومين Master Puppets قدرتمند بود که باز به خاطر قديمی بودنش، از آهنگهای خاطره انگيز من هم هست. آهنگ سوم از آلبوم And justice for all بود که من اسمش را يادم نيامد و الان هم يادم نمی آيد! و آهنگ چهارم را هم اصلا نمی شناختم. اعتراف می کنم در اين لحظه کمی نااميد شده بودم. خصوصا وقتی که آهنگ پنجم هم شروع شد و آن هم از آلبوم And justice for all بود. البته اينبار آهنگ معروف Blackened که مرا کماکان به کنسرت و فضای روی صحنه، متصل نگاه داشت.

بعد از اين آهنگ بود که لحظه جادويی کنسرت شروع شد. جيمز هتفيلد چند کلمه ای درباره آلبوم سياه حرف زد و تصاويری مستندگونه از زمان ساخت آلبوم و تورهای دهه ۹۰ پخش شد.

همه چيز با شروع مارش گونه The struggle within شروع شد. آهنگی که هیچ گاه زنده اجرا نشده. گيتارهای پرسرعت و صدای خارق العاده جيمز هتفيلد، در اجرايی بی نقص، از انتهای آلبوم سياه، مانند سفری به گذشته، کنسرت را زير و رو کرد.

آلبوم سياه به دقت، از آخر به اول اجرا شد. توصيف دقايقی که آهنگهايی مانند Unforgiven يا Wherever I may roam يا Sad but true  اجرا شدند برای من آسان نيست. واقعا کيفيت بی نقص صدا يا اجرای دقيق و نزديک به ضبط استوديوی آهنگ، ديگر برايم به هيچ وجه مهم نبودند. هجوم احساسات ناشناخته برای شنيدن اين آهنگها بعد از اين همه سال، فراتر از حد انتظارم بود. هر چند که هفت سال پيش هم متاليکا را در تور St. Anger از نزديک ديده بودم، اما آن کنسرت با آن همه آهنگ جديد و ناشناخته کجا و اين اجرا با کلکسيون خاطراتش کجا.

گروه برای پايان کنسرت و تشويقهای بی امان مردم هم برنامه ريزی دقيقی داشت. بعد از پايان آلبوم سياه و تشويقها، جيمز هتفيلد به روی صحنه برگشت و با خنده از همه تشکرکرد و گفت حالا که تشويق می کنيد، چند آهنگ که تا حالا هيچ وقت اجرا نکرده اند را اجرا می کنند، شايد مردم خوششان آمد!

آهنگ اول Fuel از آلبوم Reload بود که به دليل سرعت و هيجانش، حتی اگر شنونده جدی موسيقی متال نباشی، باز جذاب است.

در اين لحظه همه چراغها خاموش شد و اتفاقی افتاد که تجربه مشابهش را از کنسرت سال ۲۰۰۴ گروه داشتم. صدای جنگ و شليک گلوله و پرواز هلی کوپتر همه جا را پر کرد. البته اينبار، ابهت جلوه های صوتی نسبت به کنسرت قبلی بسيار بيشتر بود. چند تا توپ و ترقه و آتش بازی و صداهای کر کننده ميدان جنگ و احتمالا حدس زده ايد! آهنگ باشکوه و محبوب One از آلبوم And justice for all. راستش انتظار داشتم که کنسرت در اينجا به پايان برسد.

جيمز هتفيلد اين بار که به روی صحنه برگشت گويی جدی می خواست کنسرت را تمام کند. حتی لارس الريخ، چوبهای درامش را هم برای هوادارها پرتاب کرد. ولی seek and destroy که واقعا يکی از بهترين آهنگهای متاليکا است، از همان آلبومی که کنسرت با آن آغاز شده بود يعنی Kill’em all اجرا شد و کنسرت به پايان رسيد. جالب است که متاليکا تور St. Anger را در سال ۲۰۰۴ هم با همين آهنگ به پايان بردند!

از اينجا تا راه خانه، تا درون خانه، تا توی رختخواب و تا توی خوابهای همان شب، تنها چيزی که ديوانه وار درونم بالا و پايين می رفتند، خاطرات بيشمار دوران دبيرستان بودند که ناگهان از جعبه سياه خاک گرفته ای، در گوشه ای، بيرون آمده بودند و توی مخم می لوليدند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: