فکر کردن با صدای بلند

برچسب‌ها: نژادپرستی

ماجرای دو یهودی وطن‌پرست آلمانی در سالهای سیاه یهودی‌کشی

TheFlat

شناخت من از اسراییل و اسراییلی‌ها چنان کم است که معمولا از دیدن یک فیلم اسراییلی، جا می‌خورم. انگار در زندگی عادی و روزمره این مردم همیشه چیزی هست که من انتظارش را نداشته‌ام.

 مستند تحسین‌شده «فلت The flat» (آپارتمان)، ساخته آرنون گلدفینگر (لینک به IMDb) یکی از آن فیلمهاست. ماجرای مردی در تل‌آویو که مادربزرگش به تازگی مرده و به واسطه فضولی او در گذشته مادربزرگ، حقایقی باورنکردنی از زندگی‌اش، برملا می‌شود.

تیزر این مستند را از اینجا در یوتیوب ببینید.

 مادربزرگ، یک یهودی آلمانی است که به همراه پدربزرگ، به عنوان صهیونیست‌های معتقد، پیش از تشکیل کشور اسراییل و پیش از حتی آغاز جنگ جهانی دوم، به سرزمین فلسطین کوچ کرده‌اند.

 نخستین بعد شخصیت و زندگی مادربزرگ که برای من دور از انتظار بود، علاقه شدید او به زادگاهاش – آلمان – بود. مادربزرگ در تمام عمرش بیشتر یک آلمانی باقی می‌ماند تا اینکه هویت یهودی یا اسراییلی خود را بپذیرد. یا آنگونه که نوه‌اش می‌گوید، او ۷۰ سال در تل‌آویو چنان زندگی کرد که گویی هیچ‌گاه آلمان را ترک نکرده.

 او حتی در تمام هفت دهه زندگی در اسراییل، عبری را به خوبی یاد نمی‌گیرد و با آلمانی و انگلیسی روزگارش را سپری می‌کند. (حتی نوه او یعنی سازنده این مستند می‌گوید که در تمامی سالها، شخصا با مادربزرگش انگلیسی صحبت می‌کرده چون که خودش آلمانی بلد نبوده و مادربزرگ هم عبری نمی‌دانسته!)

 مرگ مادربزرگ موجب شده تا نوه او (گلدفینگر) به همراه مادرش، کار زیر و رو کردن محل زندگی‌ پیرزن را آغاز کنند و خرده ریزه‌های فرسوده و به درد نخور را دور بریزند. مادربزرگ گلدفینگر در تمامی ۷۰ سال زندگی در اسراییل، تنها در یک آپارتمان زندگی کرده و فیلم عملا با کاویدن این آپارتمان آغاز می‌شود.

 و در همان دقایق نخستین فضولی در زندگی مادربزرگ، نسخه‌های یک روزنامه قدیمی آلمانی در خانه‌اش، نوه او را حسابی شگفت زده می‌کند: روزنامه‌ تندروی هوادار نازی‌ها که در سالهای دهه ۳۰ میلادی در آلمان منتشر می‌شده است.

 از اینجای کار، نوه شگفت زده از ماجرا، پیگیر زندگی مادربزرگ (و طبیعتا پدربزرگی که پیشتر مرده) می‌شود و حقایق تکان دهنده‌ای از زندگی این دو را کشف می‌کند. حقایقی که عمری از او و باقی اعضای خانواده مخفی نگاه داشته شده بود!

the-flat

 ساخت مستند به شدت مناسب و حرفه‌ای است. فیلمبرداری و تدوین فیلم هم عالی است.

 داستانی که روایت می‌شود هم تقریبا باورنکردنی است. قصه عجیب دو صهیونیست جوان که در سالهای دهه ۳۰ آلمان را ترک می‌کنند، اما کشورشان را دوست دارند و آلمانی‌هایی وطن‌پرست هستند.

 آنها خود را آلمانی می‌دانند و در همان سالها، آلمان آنها را شایسته اتاق گاز تشخیص می‌دهد. بخشی از فیلم این روایت است که چگونه این دو، با واقعیت آلمان نازی کنار می‌آیند و می‌بینند که آلمان عزیزشان، میلیونها یهودی (از جمله اقوام درجه یکشان) را به فجیع‌ترین شکل به قتل می‌رساند.

 یکی از تکان‌دهنده‌ترین بخشهای فیلم، جایی است که روایت مادر مادربزرگ نقل می‌شود. او نیز یک یهودی است که عمیقا آلمانی است و شدیدا برلین را دوست دارد. او خود را برلینی می‌داند و در برابر تمام هشدارها و توصیه‌ها مقاومت می‌کند و در سالهای پایانی دهه ۳۰ میلادی حاضر نمی‌شود برلین را ترک کند. حتی در زمانی که  یهودیان آلمان می‌فهمند که جانشان در این کشور در خطر است، او در برلین می‌ماند تا در نهایت جانش را در راه عشقش به شهرش و کشورش فدا کند!

 فیلم در کنار روایت تمیز و بی نقص اصل ماجرا، گریزی طبیعی به هولوکاست و تاثیر عمیق این واقعه بر زندگی روزمره اسراییلی‌ها دارد. فهم این حقیقت که کمابیش تمامی شهروندان ملت اسراییل از این حادثه ضربه خورده‌اند و در خانواده‌شان، دستکم یک نفر را در جریان کشتار یهودیان در جنگ جهانی دوم از دست داده‌اند، واقعا آسان نیست.

 اگر مثل من اهل بحث درباره سرنوشت اسراییل و فلسطین هستید، فارغ از زمینه‌های سیاسی ماجرا، برای فهم ابعاد انسانی سرنوشت یهودیان و کشورشان این فیلم را از دست ندهید.  پرسش هویتی یهودی بودن در برابر ملیت دیگری داشتن و همچنین معمای هویت اسراییلی برای نسل نخست مهاجران این کشور، هسته کلیدی و اصلی فیلم است.

درباره نویسنده ضدیهودی فرانسوی٬ روژه گارودی

برای مردمی که رئیس جمهور نه چندان محبوبشان٬ هالوکاست را زیر سئوال برده٬ خبر مرگ روژه گارودی٬ خبر مهمی است.

ضمن اینکه گارودی درست در زمانی مرد که به تازگی بار دیگر نامش در برخی بحث‌های اینترنتی ایرانی‌ها به میان کشیده شده بود.

ترانه شاهین نجفی٬ بانی بحث «آزادی بیان» بود و مدتهاست که متشرعین مخالف توهین به مذهب٬ در بحث‌های مربوط به آزادی بیان٬ نام گارودی را وسط می‌کشند.

روژه گارودی در کتاب «افسانه‌های بنیانگذاری اسرائیل مدرن» نوشته است که قتل‌عام یهودیان در جنگ جهانی دوم٬ در دسته «نسل کشی» جای نمی‌گیرد.

او در این کتاب مدعی است که «افسانه‌هایی» را از تاریخ و مذهب تا دنیای امروز یهودیان استخراج کرده و شرح داده است. و مدعی است یهودیان با اتکا به این «افسانه‌ها» کشورشان را تاسیس کرده‌اند.

این کتاب به افسانه دیگری درباره گارودی در میان ایرانیان دامن زده است. اینکه او به خاطر نوشتن این کتاب به زندان افتاده است. در حالی که او به خاطر نوشتن این کتاب به حبس تعلیقی محکوم شد.

فارغ از دلایل وجودی قوانین فرانسه و رابطه این قوانین با آزادی بیان٬ نکته‌ای که عموما در میان مسلمانان هوادار روژه گارودی و همچنین برخی مدافعان آزادی بیان٬ دیده می‌شود این است که آثار او را نخوانده‌اند بلکه تنها جملاتی کلی در حد همین نوشته وبلاگی درباره او می‌دانند.

اگر به بحث‌های مربوط به روژه گارودی٬ هالوکاست٬ تاسیس کشور اسرائیل٬ حدود آزادی بیان و نقاط ضعف قوانین فرانسه علاقه‌مند هستید پیشنهاد می‌کنم٬ قبل از بحث کردن با مخالفانتان٬ خودتان را با این نوشته‌ها مسلح کنید:

اصل خبر محکومیت روژه گارودی را از بی بی سی بخوانید. این گزارش در ۱۹۹۸ نوشته شده و می‌توانید بفهمید که اصولا گارودی با استناد به چه قانونی محاکمه شده٬ چرا محکوم شده و به چی محکوم شده است.

در اینجا می‌توانید کتاب جنجالی روژه گارودی را بخوانید. کتاب به شکلی در این وب‌سایت اسلامی گذاشته شده٬ که به راحتی می‌توانید فصل‌های مختلف را بکاوید. اگر به قسمت‌های تاریخ مذاهب مسیحیت و یهودیت علاقه‌ای ندارید٬ مستقیم بروید سراغ فصل هولوکاست.

در این مقاله می‌توانید ماجرا را از نگاه یک استاد دانشگاه یهودی در دانشگاه تل‌آویو ببینید. این مقاله درباره انکار هالوکاست از سوی ایران و ارجاعات پیاپی تبلیغاتی به روژه گارودی است. اینکه چگونه و چرا او به قهرمان برخی از حزب‌اللهی‌های طرفدار احمدی‌نژاد تبدیل شده است.

ارجاعات حسن نصرالله به روژه گارودی را در این متن سخنرانی بخوانید. نکته آموزنده بخش نخست حرف‌های نصرالله درباره فتوای قنل سلمان رشدی٬ آیت‌الله خمینی و توهین به محمد٬ پیامبر اسلام است. بخش دوم هم با حرف‌های گارودی درباره هولوکاست اشاره می‌کند.

اگر حوصله خواندن کتاب‌های بیشتری از روژه گارودی دارید به اینجا بروید. همان وب‌سایت اسلامی است که باقی کتاب‌های گارودی را هم گذاشته است.

این مستند هم درباره وکیلی است که از روژه گارودی در دادگاه دفاع کرد. این نخستین تجربه او در دفاع از چهره‌های منفور نبود. او پیشتر از نازی‌ها هم در دادگاه دفاع کرده بود. اینکه چرا وکالت این چهره‌ها را قبول کرده در این فیلم به تصویر کشیده شده است.

روژه گارودی٬ چهره محبوب در تبلیغات ضداسرائیلی حکومت ایران است. مقام‌های ایرانی بارها در صحبت‌هایشان به نام او اشاره کرده‌اند. او مانند شاهدی است که از غیب رسیده و در تایید حرفهای سیاستمداران ضداسرائیلی جمهوری اسلامی ایران٬ کتاب نوشته. اگر خودتان را خواننده مشتاق و منصف می‌دانید٬ قبل از خواندن نوشته‌های گارودی٬ به آسانی تبلیغات اطراف خودتان را باور نکنید.

ننگ تاریخی

چند روزی است که افغان ستیزی در ایران، غم زده ام کرده. نوشتن درباره این افغان ستیزی آسان نیست. توی آیینه نگاه کردن و پذیرش مسئولیت جنایت آسان نیست.

این نوشته دوست و همکار خوبم ستار سعیدی به من این شهامت را داده که از ننگی پاک نشدنی بر دامن خودم و تک تک ایرانیان بنویسم؛ ننگ شکنجه روحی و جسمی هزاران افغان مهاجر در سه دهه حاکمیت جمهوری اسلامی ایران. من از وضعیت افغانها و ایرانیها، پیش از این سه دهه چیز زیادی نمی دانم.

اما از رابطه افغانهای مهاجر و ایرانی های هموطن بعد از انقلاب ایران، داستانهای زیادی برای تعریف کردن دارم چرا که من در همان شهری بزرگ شده ام که ستار سعیدی بزرگ شده. و من در همان محله هایی زندگی کرده ام که ستار اجازه نداشته در آنها زندگی کند. و در مدارسی درس خوانده ام که افتخارشان، نداشتن دانش آموز افغان بوده.

من آن سوی شهری بزرگ شده ام که ستار سعیدی در این نوشته به دقت آن را تصویر کرده. و دست برقضا به واسطه شغل پدرم که پیمانکار ساختمانی بوده بارها به محله هایی رفته ام که ستار و هموطنانش اجازه داشتند در آنها زندگی کنند. مثلا تصاویری دقیق از محله «قلعه ساختمان» و فقرش، مانند روز جلوی چشمانم است.

هموطنان ستار، موتور محرک اقتصاد خانواده ما بودند. پدرم از کارگران افغان بسیار راضی بود چون کمتر از کارگر ایرانی حقوق می گرفتند و بیشتر از کارگر ایرانی کار می کردند. برای یک پیمانکار ساختمان، چه چیزی مهمتر از کارگری که کمتر حقوق بگیرد و بیشتر کار کند؟

حقوقی که کارگران افغان از پدرم نمی گرفتند شدند نان سر سفره ما، دفتر و کتاب مدرسه من، لباسی که تنم کردم، شلوار جین مد روزی که خریدم، عینک آفتابی ژیگولی که مرا شبیه خارجی ها می کرد، کفش های اسپورتی که همه کلاس به آنها حسودیشان می شد …

گیرم پدرم سعی می کرد که با بیمه و پاداشهای سالانه، این ننگ را از دامن ما پاک کند، اما امروز که نوشته ستار را خواندم، فهمیدم که این ننگ پاک شدنی نیست. من برای باقی عمرم، از اینکه در دوره سیاه رفتارهای نژادپرستانه مردم و حکومت ایران علیه افغانها زندگی کرده ام، شرمسار خواهم بود.

اما بد نیست بدانید که تا مدتها من هم مثل شما فکر می کردم. مثل شمایی که الان این نوشته را می خوانید و معتقدید هیچ سهمی در این ننگ تاریخی ندارید. همیشه خوشحال بودم که پدرم کارگران افغانش را بیمه می کرده. و همیشه خاطره روزهایی را مرور می کردم که برای پخش گوشت نذری به در خانه های تک تک کارگران پدرم می رفتیم و آنها از دیدن ما خوشحال می شدند. به لحظاتی فکر می کردم که ساعتها با فرزندان کارگران افغان پدرم بازی می کردم و بارها در خانواده ام شنیده بودم که باید با افغانها با نهایت احترام برخورد کنم. من هم باور کرده بودم که اگر لجن زار جامعه ایران، از بیماری نژادپرستی بوی تعفن گرفته، تقصیر من نیست.

اما حالا می دانم که تقصیر من است. تقصیر من – کیوان حسینی – است که هیچ گاه در برابر این ظلم باورنکردنی اعتراض نکردم. هیچ گاه برای حقوق افغانها مطلبی ننوشتم در حالی که 14 سال است روزنامه نگارم. چشمم را در تمام این سالها بر نژادپرستی جامعه ایران بستم. شرمساریم را هیچ گاه به زبان نیاوردم. به غرورم اجازه دادم بر دهانم و قلمم افسار بزند و تا همین امروز نگذارد از سهمی که در این جنایت داشته ام پرده بردارم.

تقصیر من است و تک تک شهروندانی که به هر شکلی، هویت ایرانی را پذیرفته اند و خود را ایرانی معرفی می کنند. در مشهد، در تهران، در رشت، در همدان، در استانبول، در پراگ، در پاریس، در لندن، در واشنگتن، در نیویورک، در لس آنجلس و در هر جای دنیا که این ایرانیان نشسته اند، ننگی تاریخی را بر پیشانی دارند.

در آیینه نگاه کنید خواهید دید. تنها همکار دو میز آنطرف تر که با صراحت احساسات ضدافغان خود را بیان می کند مقصر نیست. تنها آن عضو فامیل که زیر لب می گوید افغانها بو می دهند مقصر نیست، تنها فلان به اصطلاح سیاستمدار اپوزیسیون که در اوج بی شرمی، دفاعش را از افغانها با گفتن این جمله که آنها جنایات زیادی انجام داده اند شروع می کند، مقصر نیست: این یک ننگ ملی است و تک تک ما باید مسئولیت تاریخی این ننگ را بپذیریم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: