فکر کردن با صدای بلند

برچسب‌ها: عکس

عکس چه‌گوارا و جان لنون ساختگی است

عکس چه‌ گوارا و جان لنون که رو در روی هم گیتار می‌زنند واقعی نیست. و به نظر می‌آید٬ کسی که عکس را درست کرده و با متنی آن را در سال ۲۰۰۸ میلادی منتشر کرده هم قصد گول‌زدن مردم را نداشته.

اگر متن را جستجو کنید در نهایت به این پست وبلاگی می‌رسید. این همان متنی است که همه آن را کپی کرده‌اند و منتشر کرده‌اند و بعضی‌ها به منبع اشاره کرده‌اند. در کامنت‌های همین متن، نویسنده نوشته که عکس واقعی نیست و متن را هم از جای دیگری برداشته. منبعی که او معرفی می‌کند، وب‌سایت یا وبلاگی است که دیگر وجود ندارد.

بهرحال از کامنت‌ها اینطور برمی‌‌آید: یک وبلاگ‌نویس آرمانگرا که علاقه زیادی به هر دو نفر داشته٬ در متنی نوشته که «تصور کنید» این دو هم را می‌دیدند. قصه‌ای که نوشته این است: در یک غروب افسرده دسامبر سال ۱۹۶۶ میلادی در شیکاگو، درست بعد از کنفرانس خبری معروفی که جان لنون در آن مجبور شد درباره اظهارنظر خبرسازش٬ به سئوالات خبرنگاران پاسخ دهد، (همان اظهارنظر که گفته بود بیتلز از عیسی مسیح هم مشهورتر است) «تصور کنید» جان لنون و چه‌ گوارا هم را می‌دیدند و برای هم ساز می‌زدند.

در واقع وبلاگ‌نویس خالق این قصه با این اعتقاد که هر دوی این افراد٬ سفیر صلح هستند این عکس را – احتمالا در فوتوشاپ – درست کرده و منتشر کرده است.

این عکس مانند کرم آرام آرام در اینترنت خزیده و منتشر شده تا بالاخره بعد از پنج سال، چند هفته پیش به دست یک ایرانی رسیده و او هم آن را در فیس بوک منتشر کرده و این روزها٬ دوباره به شکل خزنده‌ای٬ به یک افسانه تازه در میان ایرانی‌ها دامن می‌زند: دیدار جان لنون با چه‌ گوارا!

فارغ از این توضیحات، اصولا علاقه‌مندان هر دو نفر با یک حساب سرانگشتی هم می‌توانند به این نتیجه برسند که این عکس ساختگی است.

اول از همه٬ چنین دیدار مهمی در زندگینامه‌های دو طرف نیامده. همین کافی است برای اینکه بپذیرید چنین دیداری رخ نداده است. درگیر تئوری توطئه نباشید و فکر نکنید که چنین اتفاق جالبی، عمری از چشم جهان مخفی مانده و ناگهان سال ۲۰۰۸ فاش شده است! چرا باید اصولا چنین دیداری مخفی بماند؟!

دوم اینکه چه‌ گوارا در سال ۱۹۶۴ میلادی به آمریکا رفت٬ نه سال ۱۹۶۶ میلادی.

سوم٬ چه‌ گوارا همراه با هیات نمایندگی کوبای انقلابی برای حضور و سخنرانی در مجمع عمومی سازمان ملل به نیویورک رفت و نه به شیکاگو.

دیگر اینکه در سال ۱۹۶۴ میلادی٬ تازه حضور بیتلز در بازار آمریکا آغاز شد. این سال٬ شروع موفقیت خیره‌‌کننده بیتلز در آمریکا هم هست. جان لنون هم طبیعتا٬ هنوز عضو بیتلز بود. یعنی شروع راهی که در نهایت به جداشدن جان لنون و افکار صلح‌طلبانه و ضدجنگش ختم شد. تصویری که امروز از جان لنون وجود دارد٬ در سال ۱۹۶۴ میلادی که چه‌ گوارا به آمریکا رفت٬ هنوز شکل نگرفته بود. لنون در آن سال‌های بیتل‌مانیا٬ یک جوان قرتی بود با دوجین آهنگ عاشقانه. نه یک فعال صلح طلب با آهنگهای Imagine و Give Peace a chance.

از همه اینها مهم‌تر٬ زمانی که ادعا می‌شود این عکس گرفته شده٬ درست همان ماههایی است که چه‌ گوارا غیب شده بود! دولت کوبا در آن زمان اعلام کرد که چه‌ گوارا در حال کمک به ملل تحت ستم برای انقلابی تازه است. چه‌ گوارا در این زمان به شکل مخفیانه در حال آماده‌سازی مقدمات انقلاب بولیوی بود که چند ماه بعد شکست خورد و به مرگش انجامید. بعید است میانه مبازره زیرزمینی در کوههای بولیوی برای ساززدن با لنون مخفیانه سری به شیکاگو زده باشد!

باور کنید من هم بدم نمی‌آمد که این عکس واقعی بود. و اگر واقعی بود می‌تواست عصاره آرمانگرایی قرن بیستمی بشر باشد. ولی خب، واقعی نیست. درست شبیه آرزوهای همان آرمانگراهای دهه شصت و هفتاد که بعد از این همه سال، بیشتر شبیه رویاهای پر شر و شور ۱۸ سالگی می‌مانند.

Advertisements

فریاد هدی رستمی در مجموعه عکس «شهر ممنوع»

برخی از عکسهايی که از هدی رستمی اخيرا منتشر شده، تصاويری هستند از شهری که خيلی‌هامان فکر می کنيم آن را خوب می شناسيم، اما وقتی به عکسها دقت می‌کنيم، هيچ اثری از شهری که می‌شناسيم در آنها نمی‌بينيم.

هدی رستمی موفق شده در برخی از عکسهای مجموعه «شهر ممنوع» که در وب‌سايت «تهران ريويو» منتشر شده‌اند، صحنه‌هايی را در تهران خلق کند که اين روزها کسی حتی خوابش را هم نمی‌بيند.

وقتی در لابه‌لای بحثهای روشنفکران، جوانان و دانشجويان، مساله «حقوق زنان» و حضور زنان در شهر، مطرح می‌شود و زمانی که مسائلی مانند حق آزادی پوشش برای زنان ايران مطرح می‌شود، کمتر کسی قوه تخيل خود را به کار می‌اندازد تا ظهور عينی اين حقوق را تصوير کند. هنر اگر به آن افسار نزنند، می‌تواند اين وظيفه را به عهده بگيرد. در اينجا عکاس هنرمند، فعالانه در بحث حق آزادی پوشش زنان مشارکت می‌کند و از دريچه دوربين خود، مانيفيست خود را صادر می‌کند. با اين اقدام هنرمند، بحث يک گام رو به جلو حرکت می‌کند.

آنچه در روزهای نخست دست به دست شدن اين عکسها در شبکه‌های اجتماعی، شوری فوق‌العاده در من بر می‌انگيخت، اين بود که به اشتباه تصور می‌کردم، عکاس در تهران زندگی می‌کند. متاسفانه چنين نيست. او در سوئد درس خوانده و در کشوری زندگی می‌کند که زنان حضوری طبيعی در شهر دارند و جايی پشت پارچه‌ها پنهان نشده‌اند.

آنچه هدی رستمی انجام می‌دهد، انتقال تجربه عمری زندگی آزادانه به جايی است که سالها ممنوعيت‌های سخت‌گيرانه برای زنان، بخش بزرگی از جامعه را از خود بيگانه کرده است. بيگانه شدن با زندگی طبيعی بشر قرن بيست و يکم، چنان در تار و پود زندگی جامعه ايران ريشه‌دوانده که از صدر تا ذيل، خواسته يا ناخواسته بر اساس الگوی رفتاری بالادستی سرکوبگر، زنجيره سرکوب را تکميل می‌کنند و حتی به قدرت تخيل انسان اسير در مرزهای کشور ضربه می‌زنند. به همين دليل است که وقتی عکسی از دختری بدون روسری در اتوبوس شرکت واحد خلق می‌شود، با استقبال رو به رو می‌شود.

اين عکس، تجسم عينی حق است، حقی که از انسان ايرانی دريغ شده است. متاسفانه سخت‌گيری شديد موجب می شود تا کسی نتواند، عکسی خلق کند که در آن، زن و مرد با لباسهای امروزی، در ميدان ولی‌عصر در حال رقصيدن و نوشيدن آبجو باشند. اگر چنين عکسی خلق شود، اوجی ديگر از بيگانه شدن انسان ایرانی با واقعيت زندگی امروزی خود در آن به نمايش گذاشته می‌شود. کسی اين حق ساده و بديهی خود را در ميدان ولی‌عصر به ياد نمی‌آورد. بعد از سه دهه که از سبک زندگی منحصربه‌فرد ایرانیان گذشته، کسی برای بیرون آمدن از زیرزمین (پستو – پشت پرده – اندرونی – درون خانه) تخیلی ندارد که خرج کند.

در نهايت عينيت دادن به خواسته يا حق، کاری است که هنرمند در اين مجموعه به آن دست می‌زند و يادآوری می‌کند که انسان امروز جامعه ايران، با استانداردهای تمدن بشر قرن بيست و يکم، دورانی منزوى و غيرطبيعی را سر می‌کند. ضمن اينکه اينبار اين تمدن، نتيجه سلطه و برتری جويی غرب (به هر معنایی که تصور کنید، سیاسی یا فرهنگی) نيست. نه غرب سياسی-فرهنگی و نه شرق سیاسی-فرهنگی در این حقوق انسان امروز اختلاف نظری ندارند. امروز در کمتر جایی از جهان، زنی با پوشش شخصیت زن عکسهای هدی رستمی، دستگير می‌شود، تحقير می‌شود و در چشم قانون «مجرم» است.

کاری که هدی رستمی می‌کند، شبيه به کاری است که از نگاه ايرانی امروز، زمانی بايد کسی برای زنان افغان انجام می‌داد. روزهايی که طالبان بر سر قدرت بود و انسان ايرانی، بعد از شنيدن خبرها درباره سخت‌گيری‌های طالبان و ديدن عکسها و فيلمهای زنان برقع پوش از خود می‌پرسيد: چطور افغان‌ها اين قوانين «غيرانسانی» را تحمل می‌کنند؟ چطور زنان افغان اجبار به پوشيدن برقع را می‌پذيرند؟

سال‌هاست که در دنيای امروز همين سئوال بعد از ديدن عکسها و ويدئوهايی از ايران تکرار می شود: چطور انسان ايرانی، اين اجبار و تحقير را تحمل می‌کند؟

هدی رستمی با عکس‌هايش اين سئوال را فرياد می‌زند.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: