فکر کردن با صدای بلند

برچسب‌ها: سینمای آمریکا

کمیک کان، حج واجب عاشقان سوپرمن و جنگ ستارگان

اگر اهل کمیک استریپ یا ابرقهرمان‌هایی مانند سوپرمن و بتمن و اسپایدرمن هستید، یا شیفته فیلم‌هایی شبیه به جنگ ستارگان یا پیشگامان فضا – Star Trek – یا ایکس‌من هستید، احتمالا در لابه‌لای تعقیب خبرهای دنیای سرگرم‌کننده این شخصیت‌ها، به نام فستیوال «کمیک کان» برخورده‌اید.

«کمیک کان» مکه شیفتگان قهرمان‌های گوناگون دنیای سرگرمی است که هر سال شبیه به حج واجب در وسط ماه ژوئیه در سن‌دیگو برپا می‌شود و دهها هزار نفر از طرفداران کمیک و فیلم علمی-تخیلی و ابرقهرمان‌های باحال، در سه – چهار روز در آن شرکت می‌کنند.

کمپانی‌های بزرگ فیلم و بازی هم از این فستیوال ع‍‍ظیم استفاده می‌کنند تا محصولات خودشان را تبلیغ کنند برای همین خبرهای هیجان‌آور بسیاری مانند ساخت دنباله سوپرمن یا اسپایدرمن جدید در آنجا اعلام می‌شود.

حالا اگر می‌خواهید حسابی از «کمیک کان» و اهمیت این رویداد عظیم فرهنگی سردربیاورید پیشنهاد می‌کنم فیلم مستند «قسمت چهارم کمیک کان: امید طرفدار» را ببینید.

در این فیلم شخصیت‌های گوناگونی که در کمیک کان سال ۲۰۱۰ شرکت کردند انتخاب شده‌اند تا تصویری دقیق و در عین حال کلی از این فستیوال تهیه شود: یک زوج طرفدار عاشق که پسر قرار است به دختر در میانه یک کنفرانس کمیک کان پیشنها ازدواج بدهد، یک فروشنده کمیک که می‌خواهد یکی از کمیک‌های آنتیک خودش را نیم میلیون دلار بفروشد، یک گروه طراحی لباس که می‌خواهند طراحی لباس بازی موفق Mass Effect را به نمایش بگذارند و وارد صنعت طراحی لباس بشنوند و دو طراح جوان کمیک که می‌خواهند کارهایشان را به ناشران سرشناس نشان بدهند و حرفه‌ای شوند.

کمیک کان به عنوان یک پدیده کم نظیر فرهنگی به تنهایی بسیار جذاب است. سازنده این مستند با روایت داستان‌های گوناگون شخصیت‌هایش فیلمش را بسیار جذاب‌تر هم کرده و ساختار دراماتیک به آن بخشیده است.

مهمترین پیام مستند هم برای بسیاری مانند خود من آرامش‌بخش است: طرفدار جنگ ستارگان و دکتر هو بودن کار ضایعی نیست و آدم نباید به خاطر سنش از کمیک خواندن خجالت بکشد. دنیای کمیک و داستان‌های علمی-تخیلی و بازی‌های مرزشکن و سرگرم‌کننده‌ای مانند Mass Effect، پدیده‌های کم‌نظیری هستند که بشر باید برای خلقشان به خود ببالد.

ارواح سرگردان، توی قوطی

ارواح سرد یا Cold Souls یک کمدی سیاه است که سه سال پیش ساخته شده و مانند بسیاری از فیلمهای خوب این دوره زمانه، ساکت و بی ادعا به قفسه های بایگانی سخت گیر سینما پرتاب شده. اما برای کسی که در یک شب پر باران بهاری، دنبال یک فیلم خوب، ساده، متفکرانه و متفاوت است،  Cold Souls گزینه مناسبی است.

ابزار روایت قصه ارواح سرد، تا اندازه ای به روایت قصه هایی مانند «درخشش ابدی یک ذهن پاک – Eternal sunshine of spotless mind» شبیه است. تعریف کردن قصه یک حادثه غیرممکن، با سادگی و در دنیایی که حادثه غیرممکن، به راحتی ممکن است و زندگی شخصیت ها را تحت تاثیر قرار می دهد.

در فیلم درخشش ابدی، این حادثه غیرممکن پاک کردن خاطرات افراد به وسیله یک ماشین عجیب بود. در فیلم ارواح سرد، این حادثه غیرممکن، خارج کردن روان انسانها از بدنشان است. روانهایی که به وسیله یک ماشین عجیب می روند توی قوطی و هر کدامشان شکل و رنگ منحصر به فرد خودشان را دارند.

بازی ذهنی فیلم هم دقیقا شبیه به درخشش ابدی است. در آن فیلم شما چه در هنگام دیدن فیلم و چه بعد از آن، خود را درگیر این فانتزی جذاب می بینید که اگر پاک کردن خاطرات و فراموش کردن گذشته ممکن بود، شما چه استفاده ای از آن می کردید. این بار هم قرار است شما از شر روح و روان خود خلاص شوید و خوبی و بدی آن را دور بریزید و چه بسا روح و روان یک نفر دیگر را به خودتان وارد کنید و زندگی جدیدی شروع کنید، مثلا روان یک شاعر روس!

آنچه فیلم را کمدی می کند، پذیرفتن این فرایند غیرممکن است. باقی فیلم بیشتر از آنکه کسی را به خنده بیاندازد، مایه تعمق است. روان انسان چیست؟ کجاست؟ چه شکلی است؟ می توان آن را دور انداخت؟ از اینها مهمتر: ما اصولا بدون روان خودمان چی هستیم؟ کی هستیم؟

باورش شاید سخت باشد ولی این فیلم کمدی-درامای کم بودجه جمع و جور، با همین ایده به ظاهر مسخره و در ذات خود خنده آور، تا همین اندازه مایه سوالات جدی و عمیق است. فقط طبیعی است که قرار نیست به این سئوالات پاسخ موشکافانه ای داده شود، بلکه قرار است این سئوالات طرح شوند و در بهترین حالت، با آنها شوخی ملایمی خلق شود.

یکی از جذابیتهای فیلم بازی پل جیاماتی است که از آن بازیگران ناب اهل نیویورک است و یک تنه فیلم را زیر و رو کرده است. او در همان سال ۲۰۰۹ موفق شد با این فیلم جایزه بهترین بازیگر جشنواره کارلو ویواری را ببرد. جیاماتی در دسته بازیگران پر کاری است که کارنامه اش پر است از نقشهای کوچک در فیلمهای مختلف اما در معدود بختهای بازی نقش اول – شبیه به همین فیلم – واقعا غوغا می کند. شاید یکی از بهترین نقشهایی که می شد به او پیشنهاد کرد، نقش هنرپیشه ای بود که در بخشی از فیلم روانش را به باد داده و در بخشی دیگر از فیلم با روان یکی دیگر زندگی می کند.

و نقطه اوج بازی جیاماتی جایی است که او روانش را پس می گیرد. آنقدر احساس خوبی به بیننده می دهد که در اوج همذات پنداری، از اینکه توانسته روانش را پس بگیرد، آدم ته دلش ذوق می کند. (در جذاب بودن این بازیگر همین بس که عضو انجمن سری «جمجه و استخوان» است. همان که جرج بوش و بیل کلینتون هم عضوش هستند و دانشجویان ییل عضوش هستند.)

غیر از این می ماند سوفی برتز که نویسنده و کارگردان فیلم است و از او هیچ خط و ربطی نیست غیر از همین یک فیلم! پس اینقدر درگیر نام کارگردان نباشید و اگر می خواهید فیلمی با قصه ای عجیب و جذاب ببینید، بروید سراغ Cold Souls.

سودربرگ کله شق

اعتراف می کنم که استيون سودربرگ را به شکل اغراق شده ای دوست دارم. يعنی وقتی می نشينم فيلمش را ببينم، از اول قيافه خودش در «اسکیزوپلیس» جلوی چشمم است. حتی اگر فيلمی مثل فيلم «خبرچين» حوصله ام را سر ببرد باز صدايم در نمی آيد. (خلاصه اگر از فيلمش تعريف کردم و رفتيد ديديد و خوشتان نيامد، بگذاريد به حساب اين شيفتگی.)

فيلم آخر سودربرگ که اکران شده يعنی Haywire که به سبک اسم گذاریهای قبل از انقلاب برای فیلمهای خارجی، می توان اسمش را گذاشت «کله شق»، حسابی حالم را جا آورد. البته ترجمه نام به فارسی می تواند «بدرنخور» باشد. ضمن اینکه این فیلم قبل از فیلم Contagion یا «واگیر» در سال 2010 ساخته شده اما نمی دانم چرا اخیرا و بعد از «واگیر» اکران شد.

آگهی فیلم را با صدای بلند ببینید.

يک فيلم تعقيب و گريز، پر از بزن بزن به سبک ورزشهای رزمی جواد و معمايی که در دقيقه آخر فيلم به پاسخ می رسد! برخلاف «اوشن يازده» فيلم، کمدی نيست. برخلاف «قاچاق»، يک فيلم جنايی نيست. و برخلاف شاهکار دوقسمتی «چه» برای روايت سير تا پياز زندگی کسی خلق نشده. Haywire يک فيلم پر زد و خورد هيجان آور است که فيلمهای جاسوسی اخير را به زير سايه خودش می برد.

این فیلم می توانست مانند بازسازی فیلم «اوشن 11 – Ocean 11»، یک فیلم موفق تجاری باشد و قسمتهای بعدی هم داشته باشد. هنوز هم شخصیت اصلی داستان و شکل پایان قصه به گونه ای است که به راحتی می تواند به یک سری تبدیل شود. امیدوارم این اتفاق بیافتد اما فعلا که حتی شایعه ساخت قسمت دوم هم جایی پخش نشده! و بدبختانه از موفقیت تجاری هم خبری نیست!

Haywire برخلاف فيلم ديگری که اخيرا اکران شده يعنی «واگير»، کاملا اورژينال است. درباره فیلم «واگیر» هنوز نمی توانم بفهمم سودربرگ چرا رفته و فيلمی درباره يکی از کليشه ای ترين تمهای ۱۰ سال اخير سينمای جهان ساخته! (اینکه یک ویروس کشنده واگیردار، نسل بشر را در آستانه انقراض قرار می دهد.) هر چند که آن را هم به سبک خودش ساخته و به قول معروف اثرانگشت او در فيلم ديده می شود، اما در Haywire این اثر انگشت هم پررنگ تر است و هم جذاب تر. استيون سودربرگ را تصور کنيد که پشت دوربين نشسته و فيلمبرداری می کند و کارگردانی می کند و آخرش خودش می خواهد سکانس را تدوين کند تا يک صحنه بزن بزن خلق کند که متفاوت باشد اما کماکان جامپ کات داشته باشد و شاتهای چند ثانيه ای و ضرباتی غيرقابل پيش بينی و جلوه های صوتی کلیشه ای و بنگ و بونگ. سودربرگ موفق شده زد و خوردهای خودش را مبتکرانه و تازه خلق کند.

او به روزنامه ایندپندنت گفت که فیلم را اصولا به خاطر بازیگر نقش اولش – جینا کارونو – ساخته است. جینا کارونو یک خانم زیبا رویی است که برخلاف انتظار، عمرش را به ورزشهای رزمی گذرانده و در این نوع ورزشها، یک چهره معروف محسوب می شود. سودربرگ می گوید که اگر جینا کارونو قبول نمی کرد که این فیلم را بازی کند، او اصلا چنین فیلمی نمی ساخت. در واقع ماجرا تا اندازه ای شبیه به فیلم «دوست دختر بازی – The Girlfriend experience» است که ساشا گری (لینک به فیس بوک) را از فیلمهای پورنو آورد تا نقش اول را که نقش یک روسپی بود، بازی کند. این بار هم خانم بزن بهادر ورزشهای رزمی آمریکا، در یک فیلم باارزش، آدم بدها را لوله می کند.

غير از اين اصولا ديدن اين فيلمهای پر معما لذتبخش است. حالا شکل روايت هم ابتکار ديگری است که سودربرگ به فيلم اضافه کرده و با حوصله نشسته يک منطق روايت پيدا کرده تا خود روايت سئوال آفرين و دور از ذهن به نظر بيايد و شما مدام از خودتان بپرسيد اصلا چرا اين خانم دارد برای آن آقای بی ربط، اين ماجراها را تعريف می کند که ظاهرا فوق محرمانه و امنيتی هستند و آن آقای مخاطب هم کاملا تصادفی سر راه اين خانم راوی قرار گرفته!!!

واقعا نمی خواهم چيزی بنويسم که ديدن فيلم را بی مزه کند. برای همين شما را با فکر و خيال درباره اين فيلم تنها می گذارم. البته اين فکر و خيالها وقتی به سراغتان می آيد که سودربرگ را بشناسيد، و اگر او را نمی شناسید که اصولا وقتتان را با خواندن اين وبلاگ تلف کرده ايد و چيز زيادی هم در اين خط پايانی گيرتان نمی آيد.

دله دزدی چندمیلیون دلاری

فیلم «Tower Heis» که می شود اسمش را گذاشت «بلند کردن در برج» بر خلاف انتظارم فیلمی بسیار مفرح بود. داستانش، از جایی که به نظر می آمد باید دیدن فیلم را بی خیال شوم، به شکل هوشمندانه ای جذاب شد و مسیر داستان و اتفاقات پیاپی، از ابتکار و خلاقیت خالی نبود.

نه اینکه یک فیلم کمدی بی نظیر باشد، ولی یک کمدی خوب بود. یکی از ابتکاراتش، به خنده انداختن تماشاگر در اوج موقعیت استیصال و بدبختی بود که من اصولا از آن لذت می برم.

ماجرای فیلم در یک برج گران قیمت نیویورکی رخ می دهد و این بار به جای روایت زندگی میلیاردرها، شخصیتهای داستان کسانی هستند که در این برج کار می کنند؛ از دربان گرفته تا نظافتچی و آشپز و مدیر ساختمان و باقی.

بن استلر هم که بازیگری خوب با هزاران فیلم بد است، برای این فیلم بهترین انتخاب است. او نقش اصلی را به عنوان مدیر ساختمان بازی می کند.

در روایت، تم شورش نوکر حلقه به گوش علیه ظلم باورنکردنی سیستم و سرمایه دار خونخوار، به شکلی زیبا و هیجان انگیز تصویر می شود و مایه انتقام داستان، بیننده را به رغم پایان متفاوتش راضی می کند.

فیلمی است برای چنین زمانهایی:

  • از نظر فیزیکی خسته اید و می خواهید با دیدن یک فیلم استراحت کنید.
  • دچار افسردگی بی دلیل هستید و می خواهید کمی بخندید. (به درد افسردگی با دلیل نمی خورد!)
  • حوصله تان سر رفته و نمی دانید که بین تماشای یک فیلم سینمایی، چرخیدن توی فیس بوک و خواندن چند داستان کوتاه ساده و عاشقانه کدام را انتخاب کنید.
  • منتظر چیزی هستید و دو ساعت وقت اضافه دارید و دوست دارید این وقت زود بگذرد.

طبیعی است که اگر طرفدار بن استلر هستید هم از فیلم لذت می برید.

بازگشت با وودی

باید از یکجایی شروع کنم. حالا شاید یک روزی دلیلش را هم گفتم. اما بهرحال الان قبل از اینکه دلیلش را بگویم، می خواهم شروع کنم. و چه بهتر که با وودی آلن عزیزم شروع کنم.

اگر می خواهید مستندی درباره یکی از قهرمانهای آمریکایی زندگیتان ببینید و اگر آن طرف دستی در دنیای هنر دارد – بازیگر است یا نویسنده یا کارگردان – دعا کنید که سازندگان سری مستندهای «اساتید آمریکایی» بروند سراغش. معمولا یکی از تمیزترین مستندها و مفیدترین از نظر حجم اطلاعات محصول کار است. این اتفاق درباره مستند دو قسمتی «وودی آلن: یک مستند» هم صدق می کند.

خیلی ها می توانند از دیدن این مستند لذت ببرند: اگر هوادار او هستید و هنوز هرازگاهی انی هال را نگاه می کنید، با دیدن این مستند می چسبید به سقف. اگر هرازگاهی یکی از فیلمهایش را می بینید و آنقدر از او تعریف شنیده اید که می خواهید بدانید وودی آلن کیست، با دیدن این مستند اصولا خواهید فهمید که وودی آلن کیست. اگر اصلا وودی آلن را نمی شناسید و هیچ کدام از فیلمهایش را ندیده اید با دیدن این فیلم دستکم می فهمید که کسی به اسم وودی آلن وجود دارد و عده ای در این دنیا هوادار سینه چاک او هستند. اگر هم از وودی آلن بدتان می آید با دیدن این فیلم می فهمید که چه ایرادی در کارتان هست!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: