فکر کردن با صدای بلند

برچسب‌ها: سیاست

درباره نویسنده ضدیهودی فرانسوی٬ روژه گارودی

برای مردمی که رئیس جمهور نه چندان محبوبشان٬ هالوکاست را زیر سئوال برده٬ خبر مرگ روژه گارودی٬ خبر مهمی است.

ضمن اینکه گارودی درست در زمانی مرد که به تازگی بار دیگر نامش در برخی بحث‌های اینترنتی ایرانی‌ها به میان کشیده شده بود.

ترانه شاهین نجفی٬ بانی بحث «آزادی بیان» بود و مدتهاست که متشرعین مخالف توهین به مذهب٬ در بحث‌های مربوط به آزادی بیان٬ نام گارودی را وسط می‌کشند.

روژه گارودی در کتاب «افسانه‌های بنیانگذاری اسرائیل مدرن» نوشته است که قتل‌عام یهودیان در جنگ جهانی دوم٬ در دسته «نسل کشی» جای نمی‌گیرد.

او در این کتاب مدعی است که «افسانه‌هایی» را از تاریخ و مذهب تا دنیای امروز یهودیان استخراج کرده و شرح داده است. و مدعی است یهودیان با اتکا به این «افسانه‌ها» کشورشان را تاسیس کرده‌اند.

این کتاب به افسانه دیگری درباره گارودی در میان ایرانیان دامن زده است. اینکه او به خاطر نوشتن این کتاب به زندان افتاده است. در حالی که او به خاطر نوشتن این کتاب به حبس تعلیقی محکوم شد.

فارغ از دلایل وجودی قوانین فرانسه و رابطه این قوانین با آزادی بیان٬ نکته‌ای که عموما در میان مسلمانان هوادار روژه گارودی و همچنین برخی مدافعان آزادی بیان٬ دیده می‌شود این است که آثار او را نخوانده‌اند بلکه تنها جملاتی کلی در حد همین نوشته وبلاگی درباره او می‌دانند.

اگر به بحث‌های مربوط به روژه گارودی٬ هالوکاست٬ تاسیس کشور اسرائیل٬ حدود آزادی بیان و نقاط ضعف قوانین فرانسه علاقه‌مند هستید پیشنهاد می‌کنم٬ قبل از بحث کردن با مخالفانتان٬ خودتان را با این نوشته‌ها مسلح کنید:

اصل خبر محکومیت روژه گارودی را از بی بی سی بخوانید. این گزارش در ۱۹۹۸ نوشته شده و می‌توانید بفهمید که اصولا گارودی با استناد به چه قانونی محاکمه شده٬ چرا محکوم شده و به چی محکوم شده است.

در اینجا می‌توانید کتاب جنجالی روژه گارودی را بخوانید. کتاب به شکلی در این وب‌سایت اسلامی گذاشته شده٬ که به راحتی می‌توانید فصل‌های مختلف را بکاوید. اگر به قسمت‌های تاریخ مذاهب مسیحیت و یهودیت علاقه‌ای ندارید٬ مستقیم بروید سراغ فصل هولوکاست.

در این مقاله می‌توانید ماجرا را از نگاه یک استاد دانشگاه یهودی در دانشگاه تل‌آویو ببینید. این مقاله درباره انکار هالوکاست از سوی ایران و ارجاعات پیاپی تبلیغاتی به روژه گارودی است. اینکه چگونه و چرا او به قهرمان برخی از حزب‌اللهی‌های طرفدار احمدی‌نژاد تبدیل شده است.

ارجاعات حسن نصرالله به روژه گارودی را در این متن سخنرانی بخوانید. نکته آموزنده بخش نخست حرف‌های نصرالله درباره فتوای قنل سلمان رشدی٬ آیت‌الله خمینی و توهین به محمد٬ پیامبر اسلام است. بخش دوم هم با حرف‌های گارودی درباره هولوکاست اشاره می‌کند.

اگر حوصله خواندن کتاب‌های بیشتری از روژه گارودی دارید به اینجا بروید. همان وب‌سایت اسلامی است که باقی کتاب‌های گارودی را هم گذاشته است.

این مستند هم درباره وکیلی است که از روژه گارودی در دادگاه دفاع کرد. این نخستین تجربه او در دفاع از چهره‌های منفور نبود. او پیشتر از نازی‌ها هم در دادگاه دفاع کرده بود. اینکه چرا وکالت این چهره‌ها را قبول کرده در این فیلم به تصویر کشیده شده است.

روژه گارودی٬ چهره محبوب در تبلیغات ضداسرائیلی حکومت ایران است. مقام‌های ایرانی بارها در صحبت‌هایشان به نام او اشاره کرده‌اند. او مانند شاهدی است که از غیب رسیده و در تایید حرفهای سیاستمداران ضداسرائیلی جمهوری اسلامی ایران٬ کتاب نوشته. اگر خودتان را خواننده مشتاق و منصف می‌دانید٬ قبل از خواندن نوشته‌های گارودی٬ به آسانی تبلیغات اطراف خودتان را باور نکنید.

نامزدی میت رامنی، شبیه نامزدی یک بهائی برای ریاست جمهوری ایران است

با رای اين هفته ايالت تگزاس به ميت رامنی، سوت دقيقه ۹۰ رقابت برای نامزدی حزب جمهوريخواه در انتخابات رياست جمهوری آمريکا زده شد.

ميت رامنی تعداد آرای ضروری برای نامزدی را به دست آورد. و برای اولين بار در تاريخ ايالات متحده، يک مورمون، نامزد رياست جمهوری آمريکا شد. همچنين در تاريخ مورمون‌ها هم برای اولين بار، يک نفر از اين فرقه يا دين، برای تصدی بالاترين مقام سرزمين موعودشان – يعنی آمريکا – نامزد شد.

حالا زمانش رسيده تا هم جهانيان و هم خود مردم آمريکا، اطلاعاتشان را درباره مورمونها افزايش دهند. برای ايرانی‌ها هم سرنوشت سياسی ايالات متحده اين روزها از هر زمان ديگر مهمتر شده است.

درباره اينکه مورمونيسم يک دين مستقل است يا يکی از فرقه‌های دينی ديگر به نام مسيحيت، اختلاف نظر وجود دارد.

اما مورمون‌ها به هر شکل جوزف اسميت، بنيانگذار مورمونيسم را «پيامبر» می‌خوانند و معتقدند که خدا به همراه فرزندش، عيسی مسيح بر او ظهور کرده است تا مردم جهان را به راه راست واقعی و رستگاری واقعی رهنمود کند، چون کليسای مسيحيت از روز اول اين کار را به درستی انجام نداده و هيچ کدام از مذاهب مسيحی جهان، حقانيت ندارند.

تفاوت‌های بنيادين مسيحيت با مورمونيسم موجب شده تا هيچ کدام از کليساهای اصلی مسيحيت، مورمون‌ها را مسيحی نشناسند حتی اگر خودشان سعی کنند با درشت چاپ کردن نام عيسی مسيح در لوگوی کليسای خود، چنين تصوری را القا کنند.

از نظر جريان‌های مسيحی، مورمون‌ها يک دين مجزا هستند. و بر اساس اعتقادات يک مورمون، تنها راه سعادت اخروی، گرويدن به مورمونيسم و غسل تعميد به روش مورمونيسم است.

راحت‌ترين راه برای درک بهتر اوضاع آمريکا، مقايسه‌ای است که در عنوان اين نوشته می‌بينيد: کمابيش شرايط شبيه به حالتی است که روزی يک بهايی، نامزد رياست جمهوری ايران شود.

بهائيت و مورمونيسم، دو دين همسن و سال هستند. بهائيت يک دين ايرانی است. مورمونيسم هم يک دين آمريکايی است. و هر دو می‌توانند در کنار ارضای نياز دين‌جويی برخی از انسان‌ها، احساسات ملی‌گرايانه آنها را نيز ارضا کنند. در هر دو دين، نياز پرستش، بدون وابستگی به بيگانگان رفع می‌شود. و پيروان هر دو دين در کشورهای خود، به سختی آزار ديده‌اند و شکنجه شده‌اند.

هر دوی اين دينها، زمانی مهم‌ترين خطر برای امنيت عمومی تلقی شده‌اند و در هر دو کشور آمريکا و ايران، به شدت تلاش شده تا مورمونيسم و بهائيت، از اساس از بين بروند.

اما مسير رشد بهائيان در ايران، با وقوع انقلاب شيعی، به سوی سرنوشتی تلخ‌تر از سالهای ميانی قرن ۱۹ میلادی منحرف شد. در آمريکا کاتوليک‌ها يا پروتستان‌ها انقلاب مذهبی نکردند و برعکس بر ميزان تحمل مذهبی آنها در سه دهه اخير افزوده شده است.

حالا کار به جايی رسيده که يک مورومون می‌تواند نامزد رياست جمهوری و به شکل بالقوه رئيس جمهوری آمريکا شود. شايد اگر در ايران انقلاب نمی‌شد و امروز يک جمهوری سکولار در کشور حاکم بود هم، يک بهائی می‌توانست نامزد رياست جمهوری بشود.

رياست جمهوری يک مورمون از يک زاويه ديگر نيز جالب است. در کتاب «مورمون» که کتاب مقدس پيروان اين دين است و توسط جوزف اسميت در نيمه نخست قرن ۱۹ نوشته شده، ايالات متحده آمريکا جايگاهی ويژه و روحانی دارد.

در اين کتاب آمده – و مورمون‌ها باور دارند – که عيسی مسيح، دو هزار سال قبل به آمريکا سفر کرده است. از نظر مورمون‌ها، سرخپوستها، قبيله گمشده يهوديان هستند. و ايالات متحده، سرزمين موعودی است که مسيح در آن ظهور خواهد کرد، نه اسرائيل و اورشليم.

از نظر آنها، اورشليم در واقع در جايی است به نام «ايندپندس» در ايالت ميزری. حتی جوزف اسميت، پيامبر مورمون‌ها در زمانی که در اين شهر زندگی می‌کرد سعی کرد، جايی را به نام «صهيون» بسازد اما سرمايه‌گذاری مالی اشتباه و از دست رفتن پول در بازار سهام، موجب ورشکستگی او و مهاجرتش از ايندپندس شد.

حالا با رياست جمهوری احتمالی يک مورمون، عملا يک نفر با عقايد آخرالزمانی شبيه به محمود احمدی‌نژاد (با شيعه‌گری آخرالزمانی‌اش) قدرت سياسی سرزمين موعودش را به دست می‌گيرد!

مورمون‌ها معقدند که قانون اساسی ايالات متحده از جمله مقدمات ظهور دوباره عيسی مسيح و رستگاری ابدی مورمون‌هاست.

حالا با رياست جمهوری يک مورمون، عملا يک نفر با عقايد آخرالزمانی شبيه به محمود احمدی‌نژاد (با شيعه‌گری آخرالزمانی‌اش) قدرت سياسی سرزمين موعودش را به دست می‌گيرد! و شب‌ها موقع خواب دعا می‌کند که مسيح در ايندپندس ظهور کند و پوز احمدی‌نژاد بخورد. همانطور که احمدی‌نژاد هر شب سر نماز خواهان ظهور زودتر مهدی از توی چاه جمکران است.

اگر مشتاقيد در آستانه انتخابات رياست جمهوری آمريکا بيشتر درباره مورمون‌ها بدانيد، می‌توانيد مستند دو قسمتی PBS را درباره مورمون‌ها ببينيد. (اين مستند از سری مستندهای American Experience است که سری بسيار آبرومندی است و مستندهايش کلی جايزه برده‌اند):

قسمت اول را از اينجا ببينيد. (لينک به سايت PBS – مدت مستند ۱۱۱ دقيقه)

در قمست اول اين مستند، تاريخ صدر مورمونيسم را خواهيد ديد. ظهور حضرت جوزف اسميت، وحی الهی، نوشتن «کتاب مورمون» به امر الهی و طبيعتا دستور الهی اختيار همسران بی‌شمار و دستور پروردگار رحمان و رحيم به پيروانش: اگر پولتان می‌رسد، زن‌های بيشتری را به همسری خود درآورديد، ثواب دارد.

قسمت دوم را از اينجا ببينيد. (لينک به سايت PBS – مدت مستند ۱۱۲ دقيقه)

در قسمت دوم چگونگی قدرت گرفتن مورمون‌ها در جامعه آمريکا را خواهيد ديد. اينکه روش تبليغ اين دين به چه شکل است و چگونه در يک دين، دو سال تبليغ دينی، به يک وظيفه مذهبی مهم – شبيه به سربازی – برای تمامی ۱۹ ساله‌های مورمون تبديل شده است. (میت رامنی هم دو سال از عمرش را وقف تبلیغ مورمونیسم کرده است.) و اينکه شعبه اصلی مورمون‌ها چگونه چالش‌های اصلی قرن بيستم را از سر گذارند: ممنوع کردن چند همسری، زير پاگذاشتن قانون نژادپرستانه شيطان بودن سياهپوستان در مورمونیسم و حالا گرفتاری دائمی مورمون‌ها با حقوق زنان و حقوق همجنسگرايان.

از مجموعه هلو برو توی گلوی کتاب‌های «يک آشنايی خیلی کوتاه» که توسط انتشارات دانشگاه آکسفورد منتشر می‌شوند، يک «آشنایی خیلی کوتاه با مورمونيسم» منتشر شده است. اين کتاب هم يک راه راحت و مطمئن و سريع برای آشنايی دقيق با اين دين است.

اطلاعات اين يادداشت درباره مورمونيسم از اين کتاب و مستند PBS نقل شده‌اند.

حمله نظامی به ایران با شرکت ستاره سینما: شهره آغداشلو

 

اگر هفت – هشت سال پيش مستند گران قيمت و پرخرج «ايرانيوم» را می‌ديدم، با عصبانيت در وبلاگم می‌نوشتم که شهره آغداشلو بايد از کاری که کرده شرم کند. اما حالا نه شور و احساس امروزم شبيه به آن سالهاست و نه ديگر اشتياق و عجله ای برای قضاوت دارم. شايد پول خوبی گرفته. شايد اصولا با محتوای اين مستند موافق است.

اما مرور این مستند در حد یک نوشته وبلاگی، کاری است که الان هم حوصله‌اش را دارم و هم اشتياقش را. با این توضیح که یک سال از اکران این مستند گذشته و من به تازگی آن را دیده‌ام.

همه کارهای اين مستند را مردی انجام داده به نام رافائل شُر. رافائل شُر يک ربای يهودی است (يعنی آخوند فيلمساز است). مليتش اسرائيلی-کانادايی است. و در نيويورک در سال ۲۰۰۶ ميلادی يک بنياد تاسيس کرده به نام بنياد کلاريون. هدف اين بنياد «آموزش شهروندان آمريکايی درباره مسائل مرتبط با امنيت ملی» است. تمرکز او هم بر روی اسلام است. يا همانطور که از آدرس سایتش پیداست: «خطر اسلام راديکال».

او هيچ گاه منابع مالی خود را فاش نمی‌کند. و در ساختن فيلم مستند پرسروصدا، با کارگردانی عالی و تدوين تماشايی و موزيک اُرژينال و گرافيک خارق العاده، يد طولايی دارد.

ايرانيوم، چهارمين مستند اوست. سه مستند ديگر که در فاصله سالهای ۲۰۰۳ تا ۲۰۰۸ ساخته شده‌اند، درباره مساله صلح ميان فلسطينيان و اسرائيلی‌ها، اسلام راديکال و جهاد و تاثيرش بر آمريکا است. اين توصیفات تبلیغاتی از اين فيلمهاست همانطور که فيلم «ايرانيوم» قرار است فيلمی درباره برنامه هسته‌ای ايران باشد.

اما چنين نيست. اين فيلم درباره لزوم حمله نظامی به ايران برای سرنگونی نظام جمهوری اسلامی است. تهيه کننده برای تشريح اين نظر خود يک مستند ساخته. و در آن فقط با کسانی مصاحبه کرده که با او هم عقيده هستند. تقريبا تمامی آمريکايی‌های طرف مصاحبه اين مستند از دو مرکز مطالعاتی هوادار نئوکان‌ها انتخاب شده‌اند. و از ميان ايرانی‌ها، به عنوان نمونه، چهره‌ای مانند اميرعباس فخرآور به نمايندگی از جنبش دانشجويی ايران طرف مصاحبه است.

رافائل شُر برای رسيدن به هدف خود، ساختاری کلاسيک و آسان را انتخاب کرده تا پيام با وضوح کافی به مخاطب عام منتقل شود. ابتدا با حوصله از دوره شاه سخن گفته می‌شود و حاکميت ارزشهای فرهنگی – اجتماعی غرب در غياب دموکراسی و حمايت آمريکا از محمدرضاشاه. سپس انقلاب ضد شاه به رهبری يک روحانی شيعه تندرو. سپس اوج‌گيری احساسات ضدآمريکايی و درنهايت اشغال سفارت. بيننده با دقت با به اصطلاح ريشه‌های ضدآمريکايی رژيم تهران آشنا می‌شود.

قدرت گرفتن روحانيون، انتقال قدرت به علی خامنه‌ای، افزايش نفوذ سپاه و سرآخر تئوری بافی‌های تکراری درباره خطرات ايدئولوژی آخرالزمانی احمدی نژاد و نقش امام دوازدهم شيعيان در اين ايدئولوژی خشن.

شهرت جهانی شهره آغداشلو، از هر بازیگر ایرانی دیگر در تاریخ سینمای ایران بیشتر است.

وقتی ايران به تفصيل به عنوان يک کشور شيطانی تصوير شد و تمامی ابعاد منفی حاکميت جمهوری اسلامی برشمرده شد، بيننده با اطلاعاتی ضد و نقيض درباره برنامه هسته‌ای ايران رو به رو می‌شود که يک گزاره مناقشه برانگيز در آن تکرار می‌شود: «روحانيون بعد از اين همه کشتار و ترور و جنايت، می خواهند بمب هسته‌ای بسازند.»

سرآخر – اين جايی است که سروکله فخرآورها پيدا می شود – به جنبش سبز پرداخته می‌شود و تصاوير تظاهرات سکوت و ويدئوی مرگ ندا و اين پيام که ايرانيان با اين «رژيم خونخوار» مخالفند و ناجی می‌خواهند. خيلی زود يکی از نئوکانها به شعار «اوباما، يا با اونا يا با ما» می رسد و انتقادات ملايمی از دولت اوباما مطرح می‌شود.

نتيجه نهايی؟ «فرصتی برای جلوگيری از ايران برای دستيابی به سلاح هسته‌ای نمانده. راه حل نظامی هم وجود دارد.»

اما آنچه نقطه سقوط اين مستند سياسی است، نه فقط رويکرد يک طرفه و غيرمنصفانه و تلاش گسترده تبليغاتی آن، بلکه دروغهايی است که در جای جای مستند، زيرکانه گنجانده شده تا بيننده آمريکايی بر روی صندلی سينما، هم احساساتی شود و هم مرعوب و ميخکوب. از «صدها کشته اعتراضهای سال ۸۸» تا حتی «دست داشتن جمهوری اسلامی در عمليات ۱۱ سپتامبر»!

اصولا رابطه حاکمان ايران با سازمان القاعده، برپايه خيالپردازی به مخاطب ارائه می‌شود. و برای اينکه همه اين «تهديدها» برای مخاطبی که در آمريکا و درون سالن سينما نشسته، مفهومی عینی داشته باشد، از دو سناريوی حمله هسته ای ايران به آمريکا سخن گفته می شود که در يکی از آنها، در صورت وقوع ۹۰ درصد جمعيت آمريکا ظرف يک هفته می ميرند. کات به حرفهای احمدی نژاد که می گويد آمريکا در حال ازبين رفتن است!

يعنی تمرکز مستند  تنها بر روی احتمال نابودی اسرائيل و حرفهای تکراری اين مدلی نيست، بلکه موجوديت آمريکا مساله مستند است. بماند که در بخشی ديگر و بر اساس يک سناريوی ادعایی ديگر، ايران  می‌تواند از سوئد تا پرتغال و مصر و ليبی را به زير سلطه خودش در بیآورد!!!

حالا برگرديم به شهره آغداشلو. گوينده اين فيلم سراسر تبليغاتی که از هرگونه ارزش روزنامه نگاری خالی است، سوپراستار موفق ايرانی در هاليوود و نامزد اسکار است. در واقع شهره آغداشلو،  يک تنه، سطح فيلم را از ساخته ای که می‌توان از کنارش بی‌تفاوت گذشت، به سطحی می‌برد که می‌شود درباره آن، يک يادداشت وبلاگی – شبيه به همين که جلوی رويتان است – نوشت.

من کماکان سعی می‌کنم درباره او قضاوت نکنم. شايد پول خوبی گرفته. شايد طرفدار حمله نظامی به ايران است. شايد از محتوای فيلم لذت برده. به قول آمريکايی ها fair enough. او آزاد است هر عقيده ای داشته باشد و برايش تبليغ هم بکند.

اما اينکه بگويد در اين فيلم تنها گوينده بوده و پولش را گرفته و کارش را انجام داده، توجيه کافی نيست. اگر بگويد از محتوا خبرنداشته و با آن مخالف است، در اين موضوع حساس ملی، يک توجيه کودکانه است. اگر بخواهد زيرش بزند نامردی است. شهره آغداشلو در توليد يکی از پرخرج ترين و تبليغاتی‌ترين مستندهای ضدايرانی چند سال اخير مشارکت داشته. بايد اين افتخار را برای هميشه در کارنامه خودش نگاه دارد.

P==>Q

یک:

سال ۷۸ در مجله ایران جوان، میزبان ابوالفضل جلیلی فیلمساز بودیم. روزگارمان کمابیش شبیه امروز بود و از سر و صورتمان سیاست می بارید و از چشمانمان تحلیل و پیشگویی و راهکار و تئوری سیاسی می زد بیرون. فیلمسازی که دوستش داشتم علاقه ای نداشت درباره فیلم هایش حرف بزند. می خواست فقط درباره سیاست روز و دوم خرداد حرف بزند. نگاه متفاوتی به سیاست داشت که طبیعی بود.

با سادگی مخصوص خودش گفت که در فکر نوشتن نامه ای برای خامنه ای است و فکر می کند اگر نامه را به مطبوعات بدهد چاپش می کنند. گفت که می خواهد در نامه به عنوان یک هنرمند خیرخواه از خامنه ای بخواهد که شخصا به نفع اصلاحات وارد بازی بشود و دستور بدهد دیگر هیچ روزنامه ای توقیف نشود و هیچ روزنامه نگاری به زندان نیافتد. معتقد بود که خامنه ای می تواند از فرصت استفاده کند و بشود رهبر اصلاحات و جای خاتمی را بگیرد و حسابی محبوب شود. آن روزها کم نبودند کسانی که معتقد بودند ندای آزادی خواهی اصلاح طلبان تاکتیک سیاسی برای ورود به قدرت است و جلیلی هم می گفت که خامنه ای و جناح راست – و بر اساس ادبیات سیاسی آن روزها: محافظه کاران – می توانند از همین تاکتیک بهره ببرند.

مدتی از این ملاقات گذشت. خامنه ای سخنرانی معروف «مطبوعات پایگاه دشمن هستند» را انجام داد. روزنامه ها بسته شدند. او نه تنها قهرمان اصلاحات نشد بلکه خودش را به عنوان دشمن شماره یک اصلاحات تثبیت کرد. کوتاه نیامد و در فاصله شش سال بعد همه ارکان قدرت سیاسی در نظام جمهوری اسلامی را مطیع خودش کرد. شد همه کاره ایران اسلامی و قدرتش چندین برابر شد. زور مخالفان استبداد خیلی کمتر از این حرفها بود. گور بابای محبوبیت.

دو:

یکی در گوگل ریدر با یادآوری اظهارنظری از بازرگان نوشته بود که خامنه ای رهبر واقعی جنبش سبز است چون با حرفها و دستورات و اقداماتش موجب شده تا این جنبش از نفس نیافتد و مردم به اعتراض هایشان ادامه دهند. اکبر گنجی هم اخیرا نوشته بود که خامنه ای بعد از نخستین سخنرانی بعد از انتخابات، خودآگاه خود را به دشمن جنبش سبز تبدیل کرد و به هدف شعارهای تند مردم بدل شد.

حالا بعد از بیانیه موسوی، خامنه ای یک بار دیگر می تواند سوخت مورد نیاز جنبش سبز را با اظهارنظر یا تصمیمی سخت گیرانه تر تامین کند. یا شبیه آرزوی قدیمی جلیلی، از این رو به آن رو شود و با آزاد کردن زندانیان سیاسی و فراهم کردن آزادی رسانه ها و آزادی انتخابات قهرمان جنبش سبز باشد.

این دو جمله بخشی از نوشته قبلی خودم را بی معنی می کنند. به بیان دیگر رهبر جمهوری اسلامی در موقعیت غم انگیز چوب دو سر طلا قرار  گرفته. اگر کوتاه نیاید بی ثباتی ادامه می یابد و کیست که نداند هر روز که با این بحران می گذرد، بازنده اصلی سیتسم تثبیت شده کنونی است. کوتاه بیاید و به خواسته های بیانیه موسوی تن بدهد، خداحافظی با قدرت افسانه ای موجود است و هر قدم به عقب او و ساختار سیاسی نگاهدار او را ضعیف تر خواهد کرد تا روزی که از آن بالا پرت شود پایین.

علت اصلی این موقعیت هم این است که جنبش مدنی مخالف استبداد، با قدرت گرفتن روز به روز خامنه ای قدرت گرفته است. این جنبش ده سال پیش خلاقیت و نفوذ امروز را نداشت.

این یعنی امیدواری. امروز نشد، ده سال دیگر. ده سال دیگر نشد، بیست سال دیگر. روزی این موازنه قدرت به نفع جنبش ضد  استبدادی به هم می خورد.

بیانیه تازه، سوالات تازه

یک روز بعد از عاشورا دوستی متحیر بود که چرا حاکمیت و در واقع شخص خامنه ای یک قدم عقب نشینی نمی کند و روز به روز بر شدت برخورد با مخالفان و منتقدانش می افزاید.

پرسیدم کجا عقب نشینی کند؟ بگوید احمدی نژاد رییس جمهور نباشد؟ خودش از قدرت کناره بگیرد؟ از قدرت کناره بگیرد به کجا برود؟ برود توی زندان؟ برود قم؟ برود سوریه یا عراق؟ چکار بکند که مردم دست از اعتراض بردارند؟ و در عین حال احساس نکند که دو روز بعدش کشته می شود؟ کدام آدم عاقلی در موقعیت مشابه دستور می دهد که با تظاهرات مخالفانی که فریاد می زنند مرگ بر تو برخورد نشود؟ کجای دنیا مردم فریاد زده اند مرگ بر تو و طرف به این راحتی کوتاه آمده؟

خوشبختانه حالا جایی برای عقب نشینی پیدا شده. بیانیه موسوی فارغ از کلی گویی ها و مقدمه طولانی و حاشیه های غریبش حداقل چهار خواسته روشن دارد. و یک خواسته قابل تفسیر: خواسته اول در لفافه از خامنه ای می خواهد که حمایت بی چون و چرا از دولت احمدی نژاد را کنار بگذارد. (که البته منطقی این بود که با صراحت بگوید. نه اینکه باز بگذارد هوادارنش تفیسر کنند.)

اما سوال نیمه شب ذهن من باز از شرایطی خیالی اما محتمل ریشه می گیرد. گیرم احتمالش کم باشد اما غیرمنطقی نیست که خامنه ای با هدف بازگرداندن ثبات به جامعه و پایان دادن به زنجیره اعتراض ها قدمی به عقب بردارد و به بخشی از خواسته های موسوی تن بدهد. اینجاست که سوال های تازه خلق می شوند چرا که آن وقت نوبت به موسوی و کروبی و مردم خواهد رسید که عقب نشینی کنند.

از بدبینی شخصی خودم به نتیجه بخش بودن این درخواست های مسالمت جویانه که بگذرم از این سوال نمی توانم بگذرم: اگر موسوی و کروبی عقب نشینی کنند مردم هم عقب نشینی می کنند؟ حداقل گروهی که به صراحت با شعارهایشان نشان داده اند که با بخش هایی جدی از همین بیانیه موسوی هم موافق نیستند، گروهی که به قانون اساسی جمهوری اسلامی و اساس جمهوری اسلامی اعتقادی ندارند، کجای این معادله ایستاده اند؟

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: