فکر کردن با صدای بلند

برچسب‌ها: سریال آمریکایی

Breaking Bad: پایان قابل پیش‌بینی مستر وایت با نمره قبولی بالا

breaking-bad

یک سریال تلویزیونی با پایانش می‌تواند به اوج برسد یا برای همیشه از بین برود. لاست را یادتان هست؟ پایان مزخرفش نابودش کرد. برعکس سوپرانوز یا یک پایان بی‌نظیر رفت به اوج هر چه جدول و رده‌بندی.

حالا نوبت به Breaking Bad (زدن تو کار خلاف) رسید. یک سریال به شدت دیدنی که این هفته آخرین قسمتش پخش شد. ماجراهای یک معلم شیمی به نام Mr. White که در قسمت اول می‌فهمد سرطان گرفته و به زودی می‌میرد، برای همین «می‌زند تو کار خلاف» تا پولی برای آینده همسر باردار و پسر نوجوانش به جا بگذارد.

سریال از نخستین قسمت، نفس‌گیر و پرماجرا است. در حقیقت قسمت اول این سریال یک فیلم سینمایی به شدت جذاب است. خط داستان به غیرطبیعی‌ترین شکل ممکن پیش می‌رود و شبیه یک اثر دست‌ساز قیمتی و خوش‌تراش، هیچ حرف و سکانس و ادای اضافه‌ای ندارد تا ریتم سریال آسیب ببیند. برعکس، ترتیب ماجراها، معماهایی که طرح می‌شوند و پاسخ‌های دور از انتظاری که دارند، به همراه قصه‌ای که لایه‌لایه پیش می‌رود، مخاطب را به سریال می‌چسباند و به سختی می‌توان در میانه یکی از قسمت‌هایش رفت توالت!

در کنار هیجان مداوم سریال، شخصیت‌های سریال همانقدر که واقعی و نزدیک به ما – نزدیک به زندگی روزمره ما و دنیای اطرافمان – هستند، در عین حال تصمیماتی می‌گیرند که از میان همان آدمهای ساده اطراف ما، از هر ۱۰۰ نفر یک نفر می‌گیرد. و همین زندگیشان را برای یک سریال تلویزیونی جذاب می‌کند.

ضمن اینکه در ادامه رواج دائمی شخصیت‌های بد در سریال‌های تلویزیونی در سالهای اخیر، مستر وایت هم در عمل مانند تونی سوپرانو یا دکستر، خلافکار است و بی‌وقفه با قانون می‌جنگد. اما در عوض شبیه به باقی شخصیت‌های دوست‌داشتنی خلافکار، قانون خودش را دارد که اتفاقا برای جذب همدلی مخاطب بسیار کارساز است و اصولا قانونی خوب و اخلاقی به نظر می‌رسد. قانونی که در آن تولید شیشه برای معتادان کار چندان بدی هم نیست و می‌توان راحت آدم کشت!

از همه اینها مهمتر، Breaking Bad پایانی دارد که هر قدر قابل پیش‌بینی به نظر بیاید باز هم به زیبایی تهیه شده و بعد از ساعت‌ها خشم و خوشحالی و بدحالی و عصبانیت و افسردگی و خنده و گریه سریال، احساس رهایی عجیبی در آدم ایجاد می‌کند. در سکانس پایانی، بار همه این احساسات از روی دوش آدم برداشته می‌شود. برخلاف سوپرانوز که هیجان سریال هنوز توی گلوی من گیر کرده!

بهترین قسمتهای سریال هم اولین و آخرین قسمت سریال بودند. این برای قصه‌نویس تلویزیون و گروه تولید یک موفقیت بزرگ است. بماند که من واقعا قسمتی را به خاطر ندارم که بتوان بگویم قسمت بدی بوده! Breaking Bad در اوج شروع شد. در اوج ماند. در اوج تمام شد.

Advertisements

یک خانواده مدرن برای نجات ایرانیان!

من يک تئوری خودساخته‌ای دارم درباره لزوم تماشای فيلم و سريال کمدی برای ايرانيان اين روزگار. خصوصا آنها که خبرهای روز را دنبال می‌کنند. اين يکی از راههای درمان «افسردگی» ناشی از خبرهای بد کشور است. (حتی حدس می‌زنم يکی از دلايل محبوبيت خيره‌کننده سريال‌های کمدی ايرانی هم مبارزه ناخودآگاه جامعه با فشارها و خبرهای بد روزمره است.)

يکی از راحت‌ترين راهها هم پيدا کردن سريال کمدی باب دندان است. سليقه کمدی آدمها هم که متفاوت است. شايد به همين دليل است که مرورها و نقدهای روزمره گاه به کار نمی‌آیند.

بهرحال در ادامه می‌خواهم چند خط درباره يکی از محبوب‌ترين سريال‌هايی بنويسم که يکی دو سالی است حسابی سرگرمم کرده: «خانواده مدرن».

تنها باری که سعی کردم با علاقه درباره اين سريال برای دوستانم حرف بزنم، خيلی زود فهميدم که اصلا با سليقه آنها سازگار نيست. برای همين اگر سريال را ديديد و خوشتان نيامد، بدانيد که سليقه کمدی شما با من سازگار نيست. همين!

الان چند هفته‌ای است که فصل سوم سريال «خانواده مدرن» به پايان رسيده و برای همين اگر در دسته کسانی هستيد که دوست داريد سريال‌ها را پشت سرهم ببينيد و حوصله صبر يک هفته‌ای را نداريد، «خانواده مدرن» اين روزها برايتان گزينه مناسبی است.

سريال ماجرای سه خانواده امروزی است و هر قسمت معمولا دو خط داستانی دارد که به شکل موازی روايت می‌شوند. و شکل این روایت هم مستندگونه است. یعنی در لابه‌لای سکانس‌های داستانی با شخصیت‌های داستان مصاحبه می‌شود. شبیه یک مستند که البته مستند واقعی نیست.

و سراسر فصل، يک خط روايت مشترک و طولانی ندارد. از اين نظر شبيه به سريال فوق‌العاده و استثنايی «اشتياقت را کنترل کن – Curb Your Enthusiasm» نیست. اين شايد مهم‌ترين کمبود اين سريال باشد.

از آنسو شخصيت‌پردازی اين سريال به شدت قوی‌تر از سريالی مانند «اشتياقت را کنترل کن» است. شايد علتش اين باشد که اصولا هر قسمت با شخصيت‌هايی تکراری سروکار دارد و نياز دارد که آنها را به بهترين شکل بپروراند.

به ن‍‍ظر من حتی ويدئوی تبليغاتی سريال که همه‌اش از قسمت اول سريال برداشته شده، تا اندازه‌ای قدرت شخصيت‌پردازی سازندگان را نشان می‌دهد. حتی جنس کمدی هم در همين ويدئو هويداست.

اين ويدئو را ببينيد. اگر قاه‌قاه خنديديد، «خانواده مدرن» می‌شود سريالی که به راحتی شما را از خبرهای بد دوربرتان جدا می‌کند و برای دقايقی شما را حسابی می‌خنداند.

اگر هم از ديدن اين ويدئو خنده‌تان نگرفت، از باقی سريال هم خوشتان نخواهد آمد. بگرديد سريال مناسب سليقه خودتان را پيدا کنيد تا بتوانيد راحت‌تر اين حس شبيه به قيرسياه را از روی روان ايرانی‌تان پاک کنيد.

ما پرژن هستیم، پادشاهان لس آنجلس

مهمترين ايراد سريال شاهان سان ست Shahs of Sunset اين است که شخصيتهايی دوست نداشتنی دارد. يعنی اگر ايرانی-آمريکايی بودن شخصيت های سريال را ناديده بگيرم، باز هم از سريال خوشم نمی آيد.

شاهان سان ست، سريال واقع گرايانه (ترجمه ای برای Reality Show) است که شش شخصيت اصلی آن دو ويژگی مشترک دارند: اول اينکه اصليت ايرانی دارند و دوم اينکه به شدت پولدارند. (من ترجيح می دهم نام اين نوع تلويزيون را بگذارم سريال مستند، چون هر دو بخش «سريال» و «مستند» برای مخاطب فارسی آشناست و به تصوری دامن می زند که به محصول نهايی نزديکتر است.)

بهرحال اگر امروز تهيه کننده ای تصميم بگيرد که از زندگی ايرانی های پولدار ساکن بورلی هيلز، يک سريال مستند بسازد و آن را به زبان فارسی در يک شبکه ماهواره ای فارسی مانند من و تو پخش کند، بی ترديد اين سريال به شکلی اعجاب آور پربيننده می شود. تجربه برنامه «بفرماييد شام» نشان می دهد که ايرانی ها هر چند با اين نوع از برنامه های تلويزيونی آشنا نيستند اما مانند مخاطبان عام در همه جای دنيا به آن علاقه مندند. اين برنامه هر قدر واقع گرايانه تر باشد، محبوب تر هم می شود.

اما وقتی يک تهيه کننده آمريکايی تصميم می گيرد همين موضوع را برای مخاطب انگليسی زبان تهيه کند، ناچار است که تمامی بخشهای زندگی ايرانيان آمريکايی که شبيه به زندگی عادی آمريکايی هاست را دور بريزد. موفقيتهای هميشگی يا آدمهای معقول و تحصيلکرده ايرانی-آمريکايی، لزوما سوژه هايی جذاب برای مخاطب عام آمريکايی نيستند.

به همين دليل برای من قابل فهم است که هر شش شخصيت ايرانی – آمريکايی سريال شاهان سان ست نه تنها شباهت چندانی به جامعه ايرانيان ساکن آمريکا ندارند بلکه در دسته ای قرار می گيرند که بر اساس تعاریف مد و سبک زندگی ايرانيان – چه داخل و چه خارج – به آنها می گوييم جواد. کافی است به مقدار استفاده از رنگ طلايی در لباس و زندگی اين آدمها دقت کنيد تا بفهميد بر اساس معيارهای خوش تيپی و خوش پوشی، تا چه حد جوادند.

مخاطب عام آمريکايی که سريالهايی از اين دست را در شبکه ای چون  Bravo (نسخه آمريکايی و پولدار من و تو) دنبال می کند، از ديدن ايرانی کليشه ای راضی می شود وگرنه اگر به او بگويی که ايرانی کليشه ای ذهن تو، شباهتی به بسياری از ايرانی ها ندارد، دچار اين سوء تفاهم می شود که تلويزيونش خراب شده و به جای Bravo در حال تماشای يک مستند جدی در الجزيره است.

اما نکته ای که سطح سريال را به شدت پايين می آورد و حتی می تواند در موفقيت درازمدتش در ميان همين مخاطبان هم تاثير بگذارد، نچسب بودن اين شش شخصيت است. شخصيتهای پرخاشگر، بی ادب، از خود راضی و همگی – بدون استثناء – دچار بيماری خودبزرگ بينی!

تدوين و ترتيب چيدن پاسخهای شخصيتها به سئوالات تهيه کنندگان نشان می دهد که سازندگان در ارائه شخصيتها، بر اين ويژگی های منفی تاکيد داشته اند. بارها در سريال کسی دروغی می گويد که به خاطر تدوين می فهميم دروغ گفته است. يا وقتی طرف می گويد من عاشق خودم نيستم، کات می خورد به صحنه ای که او به شکل اغراق آميزی از خود تعريف می کند.

اين کليشه جامعه ايرانی-آمريکايی ساکن غرب اين کشور است: پولدار، بچه ننه، سودجو، پولدوست، خسيس، بی تربيت، بی هدف و مدعی! چه ادعايی؟ ما پرژن هستيم. اين جمله دهها بار در سريال تکرار می شود. در جاهايی که صحبت از مفاهيم محافظه کارانه است: عشق به مادر، غرور، ابراز علاقه به هويت تاريخی، تعصب نسبت به تاريخ هزاران ساله، ارزشهای خانوادگی،  و علاقه به قليان! در نهايت خيلی زود «ما پرژن هستيم» هم تبديل به مضحکه سريال می شود.

به بيان ساده، تهيه کننده سريال، شش ايرانی پولدار را پيدا کرده که همه چيز داشته اند جز شهرت. راضی کردن اين جماعت برای اينکه دوربين به همه جای زندگيشان سر بکشد اصلا کار سختی نيست. بعد آنها را گذاشته جلوی دوربين و بعد از تدوين، عملا با تراکتور از روی هويت ايرانی-آمريکايی رد شده است. اما عدم جذابيت سريال موجب شده تا خطرات تبليغاتی چنين برنامه ای برای جامعه ايرانی-آمريکايی کمتر شود.

اگر ايرانيهايی که نگران تصوير بيرونی خود هستند، خوش شانس باشند، اين سريال به دليل عدم جذابيت شخصيتهايش، دير يا زود لغو می شود. هرچند که فعلا سری دومی هم در راه است.

خبربدتر برای اين گروه از ايرانيان ميزان شهرت اين شش نفر در حال حاضر است. اين همه مصاحبه که با آنها منتشر شده، به همين دليل است. و اينجا کار کمی هم بيخ پيدا می کند! اين شش نفر کسانی هستند که اکثريت خوانندگان اين وبلاگ، در سراسر عمر پربرکت ايرانی خود شايد حتی يکبار با کسانی شبيه به اينها، يک چايی هم نخورند. اما حالا همين آدمهای عجيب و غريب، نمايندگی ملت ايران را در بسياری از برنامه های سرگرم کننده و صفحات روزنامه های آمريکايی، به عهده گرفته اند!

دیوانگان خیابان مدیسون

 گروهی از سريالهای تلويزيونی برای اين ساخته شده اند که شما آنها را از پخش در يک کانال تلویزیونی دنبال کنيد. يک هفته می بينيد و يک هفته نمی بينيد. اتفاقی نمی افتد. گروه ديگری هست که سعی می کنيد برنامه تان را جوری تنظيم کنيد که هر هفته سريال را از کانال مورد نظر ببينيد. در اين گروه بهرحال چند قسمتی را معمولا از دست می دهيد. گروه ديگری هست که ترجيح می دهيد سریال را دانلود کنيد يا نسخه پخش آنلاين را تماشا کنيد تا حتی يک قسمت را هم از دست ندهيد. بعضی ها هم آنقدر خوبند که می رويد دنبال دی وی دی. گروه ديگری هم هست که اصلا ترجيح می دهيد بلو-ری سريال را بخريد چون سريال را خيلی دوست داريد. و آخرين دسته سريالهايی هستند که برای داشتنشان آنقدر عجله داريد که به محض پخش سريال، نسخه اچ دی آن را از آی-تيونز می خريد و روی اپل تی وی، سريال را می بينيد و نسخه ديجيتال را برای روز مبادايی که معمولا هيچ گاه از راه نمی رسد، بر روی يک هاردديسک ذخيره می کنيد. سريال Mad Men در دسته آخر است.


يکی از بهترين سريالهايی که تا امروز ديده ام و در فهرست بهترينهای من، هر چند هنوز به پای Sopranos نمی رسد، اما باز سريال بی نظيری است. اينکه می گويم به پای Sopranos نمی رسد به دليل پايانی است که هنوز فرانرسيده و طبيعتا آخرين قسمت تاثير چشمگيری بر قضاوت کلی من نسبت به سريال خواهد داشت. (Lost را که يادتان هست؟ عمری سرکارمان گذاشت و با قسمت آخرش به يکی از بدترين سريالهای تاريخ تبديل شد!)

Mad Men، درباره مردهای ديوانه نيست، بلکه درباره مردانی است که صنعت آگهی تجاری را در دهه ۶۰ ميلادی در آمريکا دگرگون کردند و دفترهای کارشان عموما در خيابان «مديسون» شهر نيويورک بود. آنها Ad Men بودند که آرام آرام به Mad Men معروف شدند. هرچند که به نوعی مردانی ديوانه اند، اما سريال چنان چندلايه است که به سختی می توان، با توصيفی يک خطی تکليف آن را روشن کرد. دنيای آگهی های تجاری يک بعد – که البته بعد جذابی هم هست – از اين سريال موفق است.

يک مرحله عميق تر، مساله دهه ۶۰ ميلادی است. فرم و طراحی صحنه و لباس سريال برای بازسازی دهه ۶۰ آمريکا بسيار جذاب و رويايی است. نويسندگان هم برای اين بعد کارشان، تحقيقات مفصلی انجام داده اند. و قصه ها به زيبايی از تحولات مهم اين دهه سرنوشت ساز در آمريکا، تاثير می گيرند.

اما باز، اين هم همه ماجرا نيست. عميق تر از اين، روابط انسانی جامعه پنجاه سال پيش آمريکا است. از ارزشهای اخلاقی تا عرف و هنجارهايی که بعضيشان در دنيای امروز، به کلی مفاهيمشان تغيير کرده و بعضيشان حتی به ناهنجاری تبديل شده است. تصوير واقع بينانه سريال از محيط کاری نژادپرست، ضد زن و پر از سيگار و ويسکی، شوک آور است. در اين بعد، سريال برای بيننده ايرانی جذابيت مضاعف پيدا می کند چرا که شباهتهای برخی از اين آسيبهای اعصاب خردکن با جامعه ايرانی در سال ۲۰۱۲، باورنکردنی است.

و آخرين قسمت که سريال را به روايتی ناب و عميق تبديل می کند، تصوير روابط انسانی – بدون تاريخ مصرف – است. زن و شوهر، عاشق و معشوق، مرد و زن، پدر و فرزند و … در اين سريال، به واقعی ترين شکل ممکن تصوير شده اند.

Mad Men يک سريال پنج ستاره است. اگر سريال باز هستيد و هنوز Mad Men را نديده ايد، سعی نکنيد آرامش خودتان را حفظ کنيد. سر و سينه زنان خود را به Mad Men برسانيد.

یک سریال سراپا مریض

آدم هرازگاهی اسیر یک سریال آبگوشتی می شود و ناچار می شود تا ته خط برود تا ببیند آخرش چه می شود. خدا به سر کسی نیاورد. از سرماخوردگی در تابستان بدتر است. و بدتر از آن وقتی است که هنوز پخش سریال تمام نشده است. یعنی نمی شود ظرف یک هفته کلک کار را کند و هر چند تا فصل و قسمتی که از سریال پخش شده را یک نفس دید و خلاص. باید هر سال صبر کنی تا فصل تازه شروع شود. بعد هر هفته باید صبر کنی تا یک قسمت پخش شود. عذاب آور تر وقتی است که می دانی آخرش خبری نیست. ولی خب مثل همان سرماخوردگی، ویروسش رفته به جانت و تا دوره اش تمام نشود، حالت خوب نمی شود. قرص و دوا – درمان هم فایده ندارد.

سریال Grey’s Anatomy یکی از همین بلایای ناجوانمرد است. نام سریال کنایه ای است به کتاب معروف آناتومی که پیر دانشجوهای پزشکی را در می آورد. و البته نام فامیلی شخصیت اصلی داستان که یک خانوم بولوند آمریکایی است هم Grey است. در ژانر سریال پزشکی که سال به سال محبوب تر می شود، یکی از موفق ترین سریالهاست. پر از مریضی و ویروس و عمل جراحی و خون و استخوان شکسته و تومور و مرگ. و البته عشقهای آتشین و سکس در اتاقهای بیشمار بیمارستان.

ماجرای جراح شدن خانم دکتر گری از روزی که دکتر شده و برای گرفتن تخصص جراحی، پایش را گذاشته در یک بیمارستان آموزشی در شهر سیاتل. از آن سریالها است که نویسندگانش هربار سوژه کم می آورند تصمیم می گیرند یکی از شخصیت ها با یکی دیگر از شخصیت ها بخوابد. لامصب یک بیمارستانی است که دانشجوها به کنار، همه جراحان معروف و موفق آنجا هم جوانند و خوش بر و رو. خلاصه شما تصور کنید توی این سریال چه خبر است که این همه دکتر تازه فارغ التحصیل شده دارد و کلی جراح خوشگل و خوش تیپ. تقریبا همه با هم دستکم یک بار خوابیده اند.

اصولا تهیه کنندگان سریال در زمان انتخاب بازیگران، اهمیت ویژه ای به بر و روی طرف داده اند. مهمتر از اینها، از این سریالهاست که هر قسمت می تواند با یک مونولوگ شعاری – احساسی – سوپر کلیشه ای و یک پیانوی کلایدرمن وار در زیر صدای طرف، به پایان برسد و اصولا درش تخته شود. اصلا من حدس می زنم که آخرش هم به اینجا بکشد. یعنی چون سراسر هر فصل ساختمان داستانی منحصر به فردی ندارد، و قرار هم نیست معمای خیره کننده ای در پایان حل شود، هر قسمت می تواند قسمتی باشد که دکتر گری، جراح می شود و از بالای یک تپه، غروب آفتاب سیاتل را همراه با شوهر خوش تیپش تماشا می کند و سریال کلا تمام شود. (ضمن اینکه شوهرش هم جراح است. خوش تیپ هم هست. از اول سریال تا حالا، بیشتر از ۲۰ بار، یک نفر به یک دلیلی به موهای خوشگل شوهر اشاره کرده است.) و طبیعتا به محض اینکه آمار مخاطبانش و قیمت آگهی وسط سریال از هزینه های سریال کمتر شد، یک شبه درش را تخته می کنند و به اصطلاح «کنسل» می شود.

البته ناگفته نگذارم که من در ۸ فصل گذشته منتظر بودم این بلا سر سریال بیاید. اما نه تنها سریال تا الان که میانه فصل ۸ است لغو نشده، بلکه از همین حالا این شایعه که فصل نهمی هم در راه است، بر سر زبانها افتاده است.

با این همه، سریال بی خودی است. اما من با جدیت هر هفته منتظرم تا قسمت تازه بیاید و ببینم. تا دوره اش تمام شود. تا این آب ریزش بینی خوب شود!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: