فکر کردن با صدای بلند

برچسب‌ها: رسانه

عصر حذف نظر مخالف و خرد کردن دهان منتقدان به سر آمده است، آقای دباشی!

من هم مانند خیلی از شما که این متن را می‌خوانید، تا دیروز – حدود ظهر به وقت اروپای مرکزی – برای حمید دباشی، احترامی ویژه قائل بودم. در نگاهم او یکی از اساتید فعال بود که هم نظراتش درباره مناقشه اسرائیل و فلسطین قابل اعتنا بودند و هم تفسیرهایش از عملکرد منتقدان غیرسکولار جمهوری اسلامی مانند میرحسین موسوی.

اما حالا متاسفانه، برخوردش با شخص من در روز گذشته، به کلی نظرم را درباره او تغییر داده. او حالا از نظر من – به عنوان یک شهروند عادی دنیای امروز – یک سانسورچی سرکوبگر است که تحمل منتقد و مخالف خود را ندارد.

ماجرا از این قرار است که او در نوشته‌ای نه‌چندان جدی، نظرش را درباره صفحه آزادی‌های یواشکی منتشر کرد. متن او به هیچ وجه پیچیده نیست و نمی‌توان تفسیر‌هایی خارق‌العاده از آن استخراج کرد. به جز قسمت ناسزاهایش به بی‌بی‌سی فارسی که احساس می‌کنم بیشتر نتیجه دشمنی شخصی است تا یک نظر حرفه‌ای و قابل اعتنا، درباره مخالفت مدنی زنان در شبکه‌های اجتماعی، این مضمون را با لحنی نه چندان مناسب نوشت: چرا که نه؟! بهار است و همانطور که به اقتضای طبیعت فصل جف‌گیری گیاهان و زنبورهای عسل فرا رسیده، خانمهای خوشگل ایرانی (مانند دختر خود من) حق دارند که روسری از سر بردارند و چه بسا این کارشان، بنیان قدرت را قلقلک بدهد. بنابراین «اگر این ملت ما رو این «صدا و سیما» و «بی بی سی فارسی» لاکردار به حال خودش بذاره والا با مادر ما طبیعت تبانی میکنند کارشونرو میکنند.»

من از خواندن این متن تعجب کردم و از آنجا که پست به شکل علنی منتشر شده بود و بیان نظر برای عموم آزاد بود، نظرم را بدون رودربایستی و در نظر گرفتن معذوریتهای رایج اصحاب رسانه در مواجهه با کسی مانند دباشی، پای متن او نوشتم.

من نوشتم: «این نوشته شما نه تنها تبلیغ سانسور به بهانه مخالفت با بی بی سی است، بلکه در بخش باورنکردنی آن، زنان منتقد و مخالف حجاب اجباری را به موجودات بی‌اختیاری تقلیل داده‌اید که در فصل بهار به قصد جفت‌گیری، حجاب از سر برداشته‌اند. من هم از خواندن این متن شوکه شدم، هم از آن چهار – پنج نفری که در فهرست دوستان من هستند و این نوشته را لایک زده‌اند! پریرو تاب مستوری ندارد؟ بهار امر به کار خیر و بعله برون کرده؟ واقعا شما استاد باسواد و محترم با این همه فدایی و پیرو، از مبارزه با حجاب اجباری این را فهمیده‌اید؟! از آن طرف هم بی‌بی‌سی فارسی «سیستم فاسدی» است بدون هیچ سند و دلیلی و از این بدتر، نباید این خبر را کار می‌کرد؟! دوست داشتید که بی‌بی‌سی فارسی شبیه به روزنامه‌های تهران بود و شما هم قاضی مرتضوی می‌بودید و سریع گوششان را می‌کشیدید که چرا این خبر را کار کرده‌اند؟»

دباشی در فاصله کوتاهی، از قدرتی که فیس‌بوک در اختیارش گذاشته استفاده کرد و نظر من را از پای متن خود پاک کرد. او در نخستین قدم در مواجهه با یک نقد بی‌پروا، مرا سانسور کرد.

در قدم بعدی بار دیگر از قدرتی که فیس‌بوک در اختیارش گذاشته استفاده کرد و امکان نظر دادن را به کلی از من گرفت. دباشی این بار مرا به کلی سرکوب کرد.

dabashi

به بیان ساده، دباشی به توقیف رضایت نداد. او قلمم را شکست و دهانم را خرد کرد تا نتوانم حرف بزنم. با دهان خرد شده در صفحه فیس‌بوک آقای دباشی، من دیگر نمی‌توانم حرف بزنم. نمی‌توانم در بحث مشارکت کنم. نمی‌توانم به نقد نظر خودم جواب بدهم. باید فقط شنونده باشم. کنایه او را بشنوم. نظر همراهش را بخوانم. و فقط نظاره کنم. با این دهان خرد شده و قلم شکسته امکان هیچ‌گونه مکالمه‌ای ندارم.

حمید دباشی زیر سئوال بردن و زیر سئوال رفتن را قبول ندارد. او نخستین عنصر حیاتی و کلیدی روشنگری را نفی کرده. اما عقبگرد او به همین سرکوبگری خلاصه نمی‌شود. او فراموش کرده که این رفتار دیکتاتورمآب هم چندان تعلقی به دنیای امروز ندارد. من می‌توانم هنوز حرف بزنم و در وبلاگم بنویسم که او مرا سانسور کرده و این متن را در فیس‌بوک هم منتشر کنم. و این کار را انجام می‌دهم. نه صرفا به این خاطر که اصرار داشته باشم نوشته آقای دباشی ضد زن است و توهین آمیز است. برای اینکه به او و کسانی که همانند او فکر می‌کنند یادآوری کنم، عصر حذف نظر منتقد و شکستن قلم و خرد کردن دهان به سرآمده و دنیای امروز به شهروندان منتقد اجازه می‌دهد که از سد سانسور عبور کنند و نظراتشان را آزادانه بنویسند. آقای دباشی! به قرن بیست‌و‌یکم خوش‌ آمدید. شما خودتان قربانی سانسورید و امکان انتشار بخشی از نظراتتان را در کشورتان ندارید. نگران نباشید. همیشه راهی هست که حرفتان را بزنید.

پی‌نوشت: ساعتی بعد از انتشار این متن در این وبلاگ سوت و کور و کم‌خواننده، آقای دباشی خودش لینک این نوشته را پای متن مورد بحث گذاشته است. این کار نشان می‌دهد که این استاد دانشگاه به خوبی به ابعاد منفی سانسور و نتیجه این بدنامی بر روی وجهه عمومی‌اش آگاه است. گذاشتن لینک این نقد در پای نوشته‌اش، از نظر من تلاش قابل ستایشی است برای رفع اشتباهی که از او سرزده. اما سکوتش در برابر آنچه من نوشته‌ام و از آن مهمتر، بسته بودن بخش نظراتش به روی من نشان می‌دهد که متاسفانه او هنوز ترجیح می‌دهد که ابزار سانسورش را از دست ندهد و منتقد را – من را – هر بار که خواست، هر طور که صلاح دانست وارد بازی کند. امیدوارم آقای دباشی از این تلاش شکست خورده دست بکشد و از خفه کردن مخالفانش کوتاه بیاید. از زمان انتشار این نوشته متوجه شدم که من نخستین قربانی سانسور آقای دباشی نبوده‌ام. در واقع او در ساعات اولیه انتشار مطلبش تمامی نقدهای مخالف خود را از پای نوشته‌اش حذف کرده و همه منتقدین را از امکان نظر دادن محروم کرده. اما فشارها بر او افزایش یافته. عده‌ای آرام آرام به حذف نظرات منتقدین اعتراض کردند و سرانجام او در قدم نخست به متن انتقادی اولیه من لینک داده و بعد هم از جایی با افزایش انتقادها، قید پاک کردن تک تک نظرات انتقادی را زده است. حالا که چند خط را به این پست وبلاگی اضافه می‌کنم، حمید دباشی به خوبی فهمیده که عصر حذف نظر مخالفان به سر آمده.

پی‌نوشت ۲: آقای دباشی من را از لیست سیاه بیرون آورد و امکان اظهارنظر در صفحه‌اش دوباره برایم باز شد. من هم این نظر را پای متن ایشان گذاشتم:

آقای دباشی! ممنون از اینکه بار دیگر به من اجازه دادید که در اینجا نظرم را بنویسم. ای‌کاش همه کسانی که امکان اظهارنظر را از دیگران سلب می‌کنند، مثل شما با یک پست وبلاگی نظرشان عوض می‌شد. (از همه کسانی که در زمان توقیف در اینجا نظر مرا منتشر کردند هم متشکرم.)

Advertisements

انقلاب یک تنه: تد ترنر و روزنامه‌نگاری بی‌طرف

یکی از جذاب‌ترین شخصیت‌های دنیای روزنامه‌نگاری آمریکا مردی است به نام تد ترنر که خودش روزنامه‌نگار نیست ولی به یکی از تاثیرگذارترین شخصیت‌های روزنامه‌نگاری آمریکا تبدیل شد و اغراق نیست اگر کسی بگوید او روزنامه‌نگاری رادیویی-تلویزیونی (Broadcast Journalism) را در دنیا متحول کرده است.

تد ترنر صاحب یک شرکت تبلیغات بر روی بیلبورد بود که در دهه ۶۰ میلادی تصمیم گرفت برای پولدارتر شدن رادیو بخرد. بعد از مدت کوتاهی او یک تلویزیون محلی هم خرید. و روزگارش به این می‌گذشت که چگونه با این رسانه‌ها پولدارتر شود.

در دهه ۷۰ میلادی و آغاز آهسته تلویزیون‌های کابلی، تد ترنر به دنبال ایده تازه‌ای بود تا در دنیای تلویزیون پولدار شود. او فکر کرد که یک تلویزیون ۲۴ ساعته خبری تاسیس کند اما برای اینکه آدمهای بیشتری تلویزیونش را ببینند و آگهی‌ها گران‌تر شوند، ایده این بود که تلویزیون از نظر سیاسی به هیچ حزب و گروهی وابسته نباشد.

تد ترنر فکر کرد که مفسرهای وابسته به تلویزیون نباید از هیچ حزبی حمایت کنند و بهتر است که هواداران هر دو حزب اصلی حاکم در آمریکا به یک میزان در تلویزیونش حضور داشته باشند. تد میلیونری بود که رویای میلیاردر شدن در سر داشت. او با این ایده تلویزیونی تاسیس کرد که دنیای روزنامه‌نگاری را برای همیشه تغییر داد. نام این تلویزیون که تد ترنر را میلیاردر کرد «شبکه کابلی خبر» بود. یا Cable News Network. تلویزیونی که با حروف اختصاری‌اش یعنی CNN به یکی از مهم‌ترین ارگان‌های خبری جهان تبدیل شد.

انگیزه اصلی من از خواندن کتاب زندگینامه تد ترنر به نام «مرا تد صدا کن – Call Me Ted»، آشنا شدن با بنیانگذار سی ان ان بود. اما وقتی کتاب را خواندم فهمیدم که سی ان ان یکی از شاهکارهای زندگی اوست. از شبکه سرگرمی TNT تا کانال سراسر کارتون Cartoon همه ایده‌های او و متعلق به او بوده‌اند.

از قسمت‌های کسالت‌بار کتاب درباره فعالیت‌های ورزشی تد ترنر که بگذریم، باقی کتاب بسیار جذاب است چون تد ترنر شخصیت چندلایه جذابی است که ایده‌های غریبی در ذهنش لول می‌خورند و او همه را در کتاب نوشته. ضمن اینکه به شکل هوشمندانه‌ای، اتوبیوگرافی تد ترنر به شکل دراماتیک نوشته شده و هرازگاهی اتفاقی مهم آدم را به خواندن کتاب ترغیب می‌کند.

این میان خواندن کتاب برای گروهی از همکارانم که با روزنامه‌نگاری بی‌طرف و چگونگی شکل‌گیری آن و نفع اقتصادی بی طرفی و استقلال روزنامه‌نگار آشنا نیستند، بسیار مفید است.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: