فکر کردن با صدای بلند

برچسب‌ها: خشونت

گذار

همین که ده سال است فریاد می زنیم از خشونت بیزاریم، همین که سر هم داد نمی زنیم، منتظر می مانیم طرف مقابل حرفش تمام شود بعد حرفمان را بزنیم، همین که خودمان را برای اطلاع رسانی پاره می کنیم، همین که به خبرها شک می کنیم، تحلیل های بی خودی و بی پایه به خوردمان نمی رود، همین که سعی می کنیم از کسی خدا نسازیم و از کیش شخصیت وحشت داریم، همین که زور می زنیم تاریخمان یادمان نرود و اشتباهات گذشته را تکرار نکنیم، همین که صبر داریم و حوصله به خرج می دهیم، همین که بالاخره فهمیده ایم نمی توانیم یک شبه کشورمان را به یک کشور مدرن و خوشبخت و آزاد اروپایی بدل کنیم، همین که سالهاست واژه عقلانیت از دهانمان نمی افتد …

همه اینها نشانه های خیلی خوبی هستند. اما حالا خطری تازه تهدیدمان می کند: خودبزرگ بینی!

P==>Q

یک:

سال ۷۸ در مجله ایران جوان، میزبان ابوالفضل جلیلی فیلمساز بودیم. روزگارمان کمابیش شبیه امروز بود و از سر و صورتمان سیاست می بارید و از چشمانمان تحلیل و پیشگویی و راهکار و تئوری سیاسی می زد بیرون. فیلمسازی که دوستش داشتم علاقه ای نداشت درباره فیلم هایش حرف بزند. می خواست فقط درباره سیاست روز و دوم خرداد حرف بزند. نگاه متفاوتی به سیاست داشت که طبیعی بود.

با سادگی مخصوص خودش گفت که در فکر نوشتن نامه ای برای خامنه ای است و فکر می کند اگر نامه را به مطبوعات بدهد چاپش می کنند. گفت که می خواهد در نامه به عنوان یک هنرمند خیرخواه از خامنه ای بخواهد که شخصا به نفع اصلاحات وارد بازی بشود و دستور بدهد دیگر هیچ روزنامه ای توقیف نشود و هیچ روزنامه نگاری به زندان نیافتد. معتقد بود که خامنه ای می تواند از فرصت استفاده کند و بشود رهبر اصلاحات و جای خاتمی را بگیرد و حسابی محبوب شود. آن روزها کم نبودند کسانی که معتقد بودند ندای آزادی خواهی اصلاح طلبان تاکتیک سیاسی برای ورود به قدرت است و جلیلی هم می گفت که خامنه ای و جناح راست – و بر اساس ادبیات سیاسی آن روزها: محافظه کاران – می توانند از همین تاکتیک بهره ببرند.

مدتی از این ملاقات گذشت. خامنه ای سخنرانی معروف «مطبوعات پایگاه دشمن هستند» را انجام داد. روزنامه ها بسته شدند. او نه تنها قهرمان اصلاحات نشد بلکه خودش را به عنوان دشمن شماره یک اصلاحات تثبیت کرد. کوتاه نیامد و در فاصله شش سال بعد همه ارکان قدرت سیاسی در نظام جمهوری اسلامی را مطیع خودش کرد. شد همه کاره ایران اسلامی و قدرتش چندین برابر شد. زور مخالفان استبداد خیلی کمتر از این حرفها بود. گور بابای محبوبیت.

دو:

یکی در گوگل ریدر با یادآوری اظهارنظری از بازرگان نوشته بود که خامنه ای رهبر واقعی جنبش سبز است چون با حرفها و دستورات و اقداماتش موجب شده تا این جنبش از نفس نیافتد و مردم به اعتراض هایشان ادامه دهند. اکبر گنجی هم اخیرا نوشته بود که خامنه ای بعد از نخستین سخنرانی بعد از انتخابات، خودآگاه خود را به دشمن جنبش سبز تبدیل کرد و به هدف شعارهای تند مردم بدل شد.

حالا بعد از بیانیه موسوی، خامنه ای یک بار دیگر می تواند سوخت مورد نیاز جنبش سبز را با اظهارنظر یا تصمیمی سخت گیرانه تر تامین کند. یا شبیه آرزوی قدیمی جلیلی، از این رو به آن رو شود و با آزاد کردن زندانیان سیاسی و فراهم کردن آزادی رسانه ها و آزادی انتخابات قهرمان جنبش سبز باشد.

این دو جمله بخشی از نوشته قبلی خودم را بی معنی می کنند. به بیان دیگر رهبر جمهوری اسلامی در موقعیت غم انگیز چوب دو سر طلا قرار  گرفته. اگر کوتاه نیاید بی ثباتی ادامه می یابد و کیست که نداند هر روز که با این بحران می گذرد، بازنده اصلی سیتسم تثبیت شده کنونی است. کوتاه بیاید و به خواسته های بیانیه موسوی تن بدهد، خداحافظی با قدرت افسانه ای موجود است و هر قدم به عقب او و ساختار سیاسی نگاهدار او را ضعیف تر خواهد کرد تا روزی که از آن بالا پرت شود پایین.

علت اصلی این موقعیت هم این است که جنبش مدنی مخالف استبداد، با قدرت گرفتن روز به روز خامنه ای قدرت گرفته است. این جنبش ده سال پیش خلاقیت و نفوذ امروز را نداشت.

این یعنی امیدواری. امروز نشد، ده سال دیگر. ده سال دیگر نشد، بیست سال دیگر. روزی این موازنه قدرت به نفع جنبش ضد  استبدادی به هم می خورد.

عاشورای سبز یا عاشورای سرخ؟

دو روز پیش از خواب بیدار شدیم و نشستیم پای اینترنت تا ببینیم هموطنان غیور با عاشورا چه کردند. اول همه مان شوکه شدیم. ته دلمان خوشمان آمد و آرام آرام که ساعتها گذشتند و عکس ها و ویدیوهای تازه را دیدیم احساس کردیم باید کمی هم خجالت بکشیم. اینطوری بود که همه با هم شدیم تیورسین عدم خشونت و شروع کردیم به غر زدن به جان ملتی که سنگ پرتاب کرده بودند و ماشین آتش زده بودند و سر و صورت نیروی انتظامی را پر خون کرده بودند.

واقعیت این است که گروهی از ما اصولا تجربه حضور در خیابان و اعتراض های این شکلی را نداریم. گروهی از کسانی که هر روز نوشته هایشان را می خوانم خارج از ایران زندگی می کنند یا اینکه در این شش ماه یکی دو باری به ایران رفته اند. خود من در تمام این شش ماه سعی کردم بر اساس تجربه بسیار کوتاه و محدود اعتراض های بعد از ۱۸ تیر سر دربیاورم که وقتی در خیابانی و از رو به رو سنگ و فحش خوار مادر می بارد، چه احساسی به آدم دست می دهد.

من در جریان اعتراضهای ۱۸ تیر یک روزنامه نگار بسیار کم تجربه بودم و به من گفته شده بود که فقط ناظر باشم و دیگر هیچ. بماند که بارها با بلندترین صدای ممکن شعارهایی را فریاد می زدم، یک بار هم دستم رفت به سمت سنگهای توی جوی آب و چند تایی پرتاب کردم. خیلی خوب یادم هست که احساس خوبی داشتم.

امروز که به عکس ها و ویدیوها نگاه می کنم، اعتراف می کنم که هم از لذت این کارها خبر دارم وهم چون شش ماه در اعتراض ها کتک نخورده ام قضاوتم درباره کار مردم خشمگین شاید بی ارزش به نظر برسد.

من در دسته آدم هایی قرار دارم که دور گود نشسته اند و منتظرند تا کسی آن میانه لنگش کند. اما گاهی کسانی که دور گود نشسته اند و کتک نخورده اند شاید بهترین کسانی باشند که بتوانند نقد کنند و غر بزنند. از طرفی اما هنوز یادم نرفته که چطور از تظاهرات سکوت به شوق آمده بودم و مو به تنم راست شده بود. رساندن آن اعتراض های متمدنانه به خشونت های عاشورا شش ماه زمان برده برای همین شاید این نوشته ها نتوانند یک شبه چیزی را عوض کنند. اما غر زدنهای مدام کسانی که بیرون گود نشسته اند شاید به گوش یکی از آنها که سنگ دستشان است برسد. امیدوارم آن ها هم به اینترنت دسترسی داشته باشند و هم حوصله خواندن این همه مطلب که علیه خشونت های آن روز نوشته شده. ولی اگر اینها را نخوانند چه؟ اگر اینها را خواندند و به ریش امثال من خندیدند چه؟ اگر همین حالا عده ای دنبال تشکیل هسته های آدمکشی باشند چه؟

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: