فکر کردن با صدای بلند

برچسب‌ها: جنبش سبز

P==>Q

یک:

سال ۷۸ در مجله ایران جوان، میزبان ابوالفضل جلیلی فیلمساز بودیم. روزگارمان کمابیش شبیه امروز بود و از سر و صورتمان سیاست می بارید و از چشمانمان تحلیل و پیشگویی و راهکار و تئوری سیاسی می زد بیرون. فیلمسازی که دوستش داشتم علاقه ای نداشت درباره فیلم هایش حرف بزند. می خواست فقط درباره سیاست روز و دوم خرداد حرف بزند. نگاه متفاوتی به سیاست داشت که طبیعی بود.

با سادگی مخصوص خودش گفت که در فکر نوشتن نامه ای برای خامنه ای است و فکر می کند اگر نامه را به مطبوعات بدهد چاپش می کنند. گفت که می خواهد در نامه به عنوان یک هنرمند خیرخواه از خامنه ای بخواهد که شخصا به نفع اصلاحات وارد بازی بشود و دستور بدهد دیگر هیچ روزنامه ای توقیف نشود و هیچ روزنامه نگاری به زندان نیافتد. معتقد بود که خامنه ای می تواند از فرصت استفاده کند و بشود رهبر اصلاحات و جای خاتمی را بگیرد و حسابی محبوب شود. آن روزها کم نبودند کسانی که معتقد بودند ندای آزادی خواهی اصلاح طلبان تاکتیک سیاسی برای ورود به قدرت است و جلیلی هم می گفت که خامنه ای و جناح راست – و بر اساس ادبیات سیاسی آن روزها: محافظه کاران – می توانند از همین تاکتیک بهره ببرند.

مدتی از این ملاقات گذشت. خامنه ای سخنرانی معروف «مطبوعات پایگاه دشمن هستند» را انجام داد. روزنامه ها بسته شدند. او نه تنها قهرمان اصلاحات نشد بلکه خودش را به عنوان دشمن شماره یک اصلاحات تثبیت کرد. کوتاه نیامد و در فاصله شش سال بعد همه ارکان قدرت سیاسی در نظام جمهوری اسلامی را مطیع خودش کرد. شد همه کاره ایران اسلامی و قدرتش چندین برابر شد. زور مخالفان استبداد خیلی کمتر از این حرفها بود. گور بابای محبوبیت.

دو:

یکی در گوگل ریدر با یادآوری اظهارنظری از بازرگان نوشته بود که خامنه ای رهبر واقعی جنبش سبز است چون با حرفها و دستورات و اقداماتش موجب شده تا این جنبش از نفس نیافتد و مردم به اعتراض هایشان ادامه دهند. اکبر گنجی هم اخیرا نوشته بود که خامنه ای بعد از نخستین سخنرانی بعد از انتخابات، خودآگاه خود را به دشمن جنبش سبز تبدیل کرد و به هدف شعارهای تند مردم بدل شد.

حالا بعد از بیانیه موسوی، خامنه ای یک بار دیگر می تواند سوخت مورد نیاز جنبش سبز را با اظهارنظر یا تصمیمی سخت گیرانه تر تامین کند. یا شبیه آرزوی قدیمی جلیلی، از این رو به آن رو شود و با آزاد کردن زندانیان سیاسی و فراهم کردن آزادی رسانه ها و آزادی انتخابات قهرمان جنبش سبز باشد.

این دو جمله بخشی از نوشته قبلی خودم را بی معنی می کنند. به بیان دیگر رهبر جمهوری اسلامی در موقعیت غم انگیز چوب دو سر طلا قرار  گرفته. اگر کوتاه نیاید بی ثباتی ادامه می یابد و کیست که نداند هر روز که با این بحران می گذرد، بازنده اصلی سیتسم تثبیت شده کنونی است. کوتاه بیاید و به خواسته های بیانیه موسوی تن بدهد، خداحافظی با قدرت افسانه ای موجود است و هر قدم به عقب او و ساختار سیاسی نگاهدار او را ضعیف تر خواهد کرد تا روزی که از آن بالا پرت شود پایین.

علت اصلی این موقعیت هم این است که جنبش مدنی مخالف استبداد، با قدرت گرفتن روز به روز خامنه ای قدرت گرفته است. این جنبش ده سال پیش خلاقیت و نفوذ امروز را نداشت.

این یعنی امیدواری. امروز نشد، ده سال دیگر. ده سال دیگر نشد، بیست سال دیگر. روزی این موازنه قدرت به نفع جنبش ضد  استبدادی به هم می خورد.

بیانیه تازه، سوالات تازه

یک روز بعد از عاشورا دوستی متحیر بود که چرا حاکمیت و در واقع شخص خامنه ای یک قدم عقب نشینی نمی کند و روز به روز بر شدت برخورد با مخالفان و منتقدانش می افزاید.

پرسیدم کجا عقب نشینی کند؟ بگوید احمدی نژاد رییس جمهور نباشد؟ خودش از قدرت کناره بگیرد؟ از قدرت کناره بگیرد به کجا برود؟ برود توی زندان؟ برود قم؟ برود سوریه یا عراق؟ چکار بکند که مردم دست از اعتراض بردارند؟ و در عین حال احساس نکند که دو روز بعدش کشته می شود؟ کدام آدم عاقلی در موقعیت مشابه دستور می دهد که با تظاهرات مخالفانی که فریاد می زنند مرگ بر تو برخورد نشود؟ کجای دنیا مردم فریاد زده اند مرگ بر تو و طرف به این راحتی کوتاه آمده؟

خوشبختانه حالا جایی برای عقب نشینی پیدا شده. بیانیه موسوی فارغ از کلی گویی ها و مقدمه طولانی و حاشیه های غریبش حداقل چهار خواسته روشن دارد. و یک خواسته قابل تفسیر: خواسته اول در لفافه از خامنه ای می خواهد که حمایت بی چون و چرا از دولت احمدی نژاد را کنار بگذارد. (که البته منطقی این بود که با صراحت بگوید. نه اینکه باز بگذارد هوادارنش تفیسر کنند.)

اما سوال نیمه شب ذهن من باز از شرایطی خیالی اما محتمل ریشه می گیرد. گیرم احتمالش کم باشد اما غیرمنطقی نیست که خامنه ای با هدف بازگرداندن ثبات به جامعه و پایان دادن به زنجیره اعتراض ها قدمی به عقب بردارد و به بخشی از خواسته های موسوی تن بدهد. اینجاست که سوال های تازه خلق می شوند چرا که آن وقت نوبت به موسوی و کروبی و مردم خواهد رسید که عقب نشینی کنند.

از بدبینی شخصی خودم به نتیجه بخش بودن این درخواست های مسالمت جویانه که بگذرم از این سوال نمی توانم بگذرم: اگر موسوی و کروبی عقب نشینی کنند مردم هم عقب نشینی می کنند؟ حداقل گروهی که به صراحت با شعارهایشان نشان داده اند که با بخش هایی جدی از همین بیانیه موسوی هم موافق نیستند، گروهی که به قانون اساسی جمهوری اسلامی و اساس جمهوری اسلامی اعتقادی ندارند، کجای این معادله ایستاده اند؟

اینطور هم می شد که سرنوشت تو رقم بخورد

فکر کن که سالها رنج بی پولی کارگری پدرت عذابت داده بود. فکر کن که وقتی از دستش دادی بچه محصل معصومی بودی که به پاک کن های رنگارنگ همکلاسی هایت حسادت می کردی.

فکر کن عمری تنهایی و رنج مادرت و خواهرانت و برادرانت فقط با روغن و برنج ماهانه کمیته امداد تسکین پیدا می کرد. فکر کن بعد از دیپلم و سربازی زدی از خانه بیرون و رقتی پایتخت که پیشانی نوشت فقر خانوادگی ات را برای همیشه پاک کنی.

کاری بلد نبودی. مدرکی نداشتی. پولی نداشتی. در شهرک های جنوب پایتخت در حال فراموش شدن بودی که مرد مهربانی در مسجد محله برایت کاری پیدا می کرد در جایی مثل خدمات اداره دادگستری. آنجا لوله کشی یاد می گرفتی.

در کارت پیشرفت می کردی. حقوقت را قران به قران جمع می کردی و زن می گرفتی. با وام دولتی خانه ای در جنوب شهر واقعی اجاره می کردی و از آن شهرک های نکبتی می زدی بیرون. سر وقت نماز می خواندی تا هم برای پیرمرد مهربان مسجد محله قدیمی ات دعا کنی و هم به رییس بسیجی ات ثابت کنی که آدم خوبی هستی.

وام می گرفتی و یخچال می خریدی.  از تعاونی دادگستری تلویزیون رنگی می خریدی با دی وی دی پلیر. عیدی سکه می گرفتی و برای بچه هایت لباس نو می خریدی. برای زنت طلا می خریدی. هر شب سر نماز از خدا تشکر می کردی که از بدبختی بی انتهایت نجاتت داده …

و بعد انتخابات می شد.

سردرنمی آوردی چه شده اما مدام سرنماز دعا می کردی که همه چیز به روز اول برگردد. آقای خامنه ای عصبانی نباشد. احمدی نژاد که درست نمی شناختیش رییس جمهوری باشد. بتوانی باز هم وام بگیری. شاید روزی خانه بخری. اصلا شاید اسمت در قرعه کشی دادگستری بیرون می آمد و می توانستی ماشین هم ثبت نام کنی. و بچه هایت را بفرستی دانشگاه که قاضی شوند. فکر کن احساسی به تو می گفت اینها که در خیابان فریاد می زنند همه آرزوهایت را به باد خواهند داد.

آن وقت چهارشنبه نمی رفتی توی راهپیمایی و عکس خامنه ای را دستت نمی گرفتی؟

این طور هم می شد که سرنوشتت رقم بخورد. اینطور هم باز ایرانی بودی. باز هم حقوقی داشتی.

عاشورای سبز یا عاشورای سرخ؟

دو روز پیش از خواب بیدار شدیم و نشستیم پای اینترنت تا ببینیم هموطنان غیور با عاشورا چه کردند. اول همه مان شوکه شدیم. ته دلمان خوشمان آمد و آرام آرام که ساعتها گذشتند و عکس ها و ویدیوهای تازه را دیدیم احساس کردیم باید کمی هم خجالت بکشیم. اینطوری بود که همه با هم شدیم تیورسین عدم خشونت و شروع کردیم به غر زدن به جان ملتی که سنگ پرتاب کرده بودند و ماشین آتش زده بودند و سر و صورت نیروی انتظامی را پر خون کرده بودند.

واقعیت این است که گروهی از ما اصولا تجربه حضور در خیابان و اعتراض های این شکلی را نداریم. گروهی از کسانی که هر روز نوشته هایشان را می خوانم خارج از ایران زندگی می کنند یا اینکه در این شش ماه یکی دو باری به ایران رفته اند. خود من در تمام این شش ماه سعی کردم بر اساس تجربه بسیار کوتاه و محدود اعتراض های بعد از ۱۸ تیر سر دربیاورم که وقتی در خیابانی و از رو به رو سنگ و فحش خوار مادر می بارد، چه احساسی به آدم دست می دهد.

من در جریان اعتراضهای ۱۸ تیر یک روزنامه نگار بسیار کم تجربه بودم و به من گفته شده بود که فقط ناظر باشم و دیگر هیچ. بماند که بارها با بلندترین صدای ممکن شعارهایی را فریاد می زدم، یک بار هم دستم رفت به سمت سنگهای توی جوی آب و چند تایی پرتاب کردم. خیلی خوب یادم هست که احساس خوبی داشتم.

امروز که به عکس ها و ویدیوها نگاه می کنم، اعتراف می کنم که هم از لذت این کارها خبر دارم وهم چون شش ماه در اعتراض ها کتک نخورده ام قضاوتم درباره کار مردم خشمگین شاید بی ارزش به نظر برسد.

من در دسته آدم هایی قرار دارم که دور گود نشسته اند و منتظرند تا کسی آن میانه لنگش کند. اما گاهی کسانی که دور گود نشسته اند و کتک نخورده اند شاید بهترین کسانی باشند که بتوانند نقد کنند و غر بزنند. از طرفی اما هنوز یادم نرفته که چطور از تظاهرات سکوت به شوق آمده بودم و مو به تنم راست شده بود. رساندن آن اعتراض های متمدنانه به خشونت های عاشورا شش ماه زمان برده برای همین شاید این نوشته ها نتوانند یک شبه چیزی را عوض کنند. اما غر زدنهای مدام کسانی که بیرون گود نشسته اند شاید به گوش یکی از آنها که سنگ دستشان است برسد. امیدوارم آن ها هم به اینترنت دسترسی داشته باشند و هم حوصله خواندن این همه مطلب که علیه خشونت های آن روز نوشته شده. ولی اگر اینها را نخوانند چه؟ اگر اینها را خواندند و به ریش امثال من خندیدند چه؟ اگر همین حالا عده ای دنبال تشکیل هسته های آدمکشی باشند چه؟

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: