فکر کردن با صدای بلند

برچسب‌ها: جامعه

زندگی بازیگر٬ بعد از بازی در فیلم پورنوگرافی

 فيلم مستند «بعد از پايان پورن After porn Ends»٬ فقط يک مستند اجتماعی جذاب و پاسخ به يک فضولی هميشگی نيست٬ بلکه يک مستند خوب است که بسيار ساده٬ اما دراماتيک و ديدنی ساخته شده است.

موضوع فيلم٬ به سادگی نامش نيست. برخلاف تصوری که احتمالا اين نام به وجود می‌آورد٬ فيلم درباره زندگی روزمره يک بازيگر فيلم پورنوگرافی بعد از کارش نيست بلکه برخورد عميق‌تری با زندگی بازيگران اين دسته از فيلمها در اين مستند به تصوير کشيده شده است.

ماجرا از ورود به صنعت پورنوگرافی آغاز می‌شود. طبيعتا هيچ کدام از بازيگران٬ پيش‌بينی نمی‌کردند که روزی بازيگر فيلم پورنو می‌شوند. به قول جامعه‌شناسی که در فيلم با او مصاحبه شده٬ هيچ دختر يا پسری در کودکی نمی‌گويد که وقتی بزرگ شد٬ بازيگر فيلم پورنو خواهد شد.

نخستين بخش جذاب فيلم٬ پاسخهای بازيگران به اين سئوال است که چطور از صنعت پورنوگرافی سردرآورده‌اند و چطور راضی شده‌اند تا برای نخستين بار٬ در برابر دوربين با يک نفر ديگر بخوابند. توصيف نخستين تجربه بازيگری در فيلم پورنوگرافی٬ به شدت برای من تکان‌دهنده٬ غيرقابل پيش‌بينی و دور از ذهن بود. هر چند که تجربه‌ سوژه‌های این فیلم٬ متفاوتند اما ميزان فشار روانی بر روی اين انسانها در نخستين تجربه‌شان٬ فراتر از آن چيزی بود که می‌توانستم تصور کنم.

مرور کوتاهی بر زندگی در دوران حضور در اين صنعت بخش بعدی فيلم است و به اين ترتيب٬ بعد از تقريبا نيم ساعت٬ پاسخ به سئوال کليدی فيلم آغاز می شود: زندگی يک بازيگر فيلم پورنوگرافی بعد از اينکه از اين صنعت خارج می‌شود چطور می‌گذرد؟

سوژه‌های فيلم به دلايل گوناگون از اين صنعت خارج شده‌اند. از بازنشستگی طبيعی به دليل کهولت سن٬ تا اعتقادات مذهبی شديد و عذاب وجدان دائمی بازی در فيلم پورنو٬ از دلايل خروج از اين صنعت هستند.

اما نکته‌ای که شايد کمتر کسی به آن توجه کند٬ واقعيتی است که يک کارگردان فيلم پورنوگرافی آن را در اين فيلم بازگو می‌کند: خروجی واقعی از اين صنعت وجود ندارد.

پورنوگرافی٬ حرفه‌ای است که قضاوت تندی عليه آن در جامعه وجود دارد. قانونی بودن يا قانونی نبودن در کشورهای گوناگون٬ تفاوتی در اصل ماجرا ايجاد نمی‌کند. مهم اين نيست که تهيه‌کنندگان و بازيگران اين فيلمها ماليات می‌دهند يا نه٬ مساله اين است که برخلاف حرفه‌ای مانند تن فروشی٬ که می‌تواند از اطرافيان٬ خانواده و هر کسی که در آينده سرراه طرف است٬ مخفی شود٬ پورنوگرافی٬ عموما چنين شانسی را به طرف نمی‌دهد.

بازيگر فيلم پورنوگرافی٬ بعد از يک بار حضور در چنين فيلمی٬ برای باقی عمرش٬ در خانواده‌ای که می‌خواهد تشکيل دهد٬ برای بچه‌ای که می‌خواهد بزرگ کند٬ برای همکار شغل آينده‌اش٬ برای شوهرش٬ زنش٬ مادرش٬ پدرش٬ برای همسايه‌اش٬ صاحب‌خانه‌اش٬ قصاب سرکوچه و پستيچی و کارمند بانک و … ٬ در يک چشم برهم زدن٬ از موقعيت اجتماعی خود به «بازيگر فيلم پورنو» سقوط می‌کند٬ چرا که همه اين آدمها می‌توانند بينند بالقوه آن فيلم باشند!

لحظه‌ای را تصور کنيد که مادری مهربان٬ جوان و خوش‌پوش و خوش‌برخورد٬ برای تشويق فرزند درس خوان خود در بازی بستکبال به مدرسه کودکش می‌رود و در ميانه مسابقه٬ متوجه نگاههای سمج پدر يکی ديگر از کودکان می‌شود. کابوس سراسر عمر مادر جوان٬ بار ديگر تکرار می‌شود: پدر سمج٬ فيلم پورنوی او را ديده است.

انتخاب هوشمندانه بازيگران سابق فيلمهای پورنو يکی از ويژگی‌های عالی مستند «بعد از پايان پورن» است. در سراسر اين مستند قصه زندگی بيش از ۱۰ نفر از اين بازيگران روايت می‌شود و در ميانشان٬ روايتهای بسيار متفاوتی ديده می شوند: از مردی که از سابقه‌اش در فيلمهای پورنو و زندگی مرفه امروز خود٬ بسيار راضی است٬ تا زنی که بارها رو به روی دوربين اشک می‌ريزد و با عجز می‌گويد که زندگی‌اش را بعد از صنعت پورنوگرافی٬ وقف مسيح کرده است. اين انتخاب‌های دقیق٬ کاملا نگاه بی‌طرف تهيه‌کننده را به مساله‌ای که همه درباره آن قضاوتی اخلاقی دارند٬ تضمين کرده است.

اين مستند خواسته يا ناخواسته٬ بر روی قضاوت اخلاقی بيننده نيز تاثير می‌گذارد. در همين فيلم٬ رابطه جنسی در فيلم پورنو٬ بارها و توسط افراد گوناگون٬ رابطه‌ای حيوانی توصيف می‌شود. اما فيلم که تمام می‌شود٬ يک موضوع در ذهن بيننده قطعا تثبيت شده: بازيگران همين روابط جنسی به گفته آنها «حيوانی» بی‌ترديد انسان‌هايی هستند مانند باقی انسانها.

فریاد هدی رستمی در مجموعه عکس «شهر ممنوع»

برخی از عکسهايی که از هدی رستمی اخيرا منتشر شده، تصاويری هستند از شهری که خيلی‌هامان فکر می کنيم آن را خوب می شناسيم، اما وقتی به عکسها دقت می‌کنيم، هيچ اثری از شهری که می‌شناسيم در آنها نمی‌بينيم.

هدی رستمی موفق شده در برخی از عکسهای مجموعه «شهر ممنوع» که در وب‌سايت «تهران ريويو» منتشر شده‌اند، صحنه‌هايی را در تهران خلق کند که اين روزها کسی حتی خوابش را هم نمی‌بيند.

وقتی در لابه‌لای بحثهای روشنفکران، جوانان و دانشجويان، مساله «حقوق زنان» و حضور زنان در شهر، مطرح می‌شود و زمانی که مسائلی مانند حق آزادی پوشش برای زنان ايران مطرح می‌شود، کمتر کسی قوه تخيل خود را به کار می‌اندازد تا ظهور عينی اين حقوق را تصوير کند. هنر اگر به آن افسار نزنند، می‌تواند اين وظيفه را به عهده بگيرد. در اينجا عکاس هنرمند، فعالانه در بحث حق آزادی پوشش زنان مشارکت می‌کند و از دريچه دوربين خود، مانيفيست خود را صادر می‌کند. با اين اقدام هنرمند، بحث يک گام رو به جلو حرکت می‌کند.

آنچه در روزهای نخست دست به دست شدن اين عکسها در شبکه‌های اجتماعی، شوری فوق‌العاده در من بر می‌انگيخت، اين بود که به اشتباه تصور می‌کردم، عکاس در تهران زندگی می‌کند. متاسفانه چنين نيست. او در سوئد درس خوانده و در کشوری زندگی می‌کند که زنان حضوری طبيعی در شهر دارند و جايی پشت پارچه‌ها پنهان نشده‌اند.

آنچه هدی رستمی انجام می‌دهد، انتقال تجربه عمری زندگی آزادانه به جايی است که سالها ممنوعيت‌های سخت‌گيرانه برای زنان، بخش بزرگی از جامعه را از خود بيگانه کرده است. بيگانه شدن با زندگی طبيعی بشر قرن بيست و يکم، چنان در تار و پود زندگی جامعه ايران ريشه‌دوانده که از صدر تا ذيل، خواسته يا ناخواسته بر اساس الگوی رفتاری بالادستی سرکوبگر، زنجيره سرکوب را تکميل می‌کنند و حتی به قدرت تخيل انسان اسير در مرزهای کشور ضربه می‌زنند. به همين دليل است که وقتی عکسی از دختری بدون روسری در اتوبوس شرکت واحد خلق می‌شود، با استقبال رو به رو می‌شود.

اين عکس، تجسم عينی حق است، حقی که از انسان ايرانی دريغ شده است. متاسفانه سخت‌گيری شديد موجب می شود تا کسی نتواند، عکسی خلق کند که در آن، زن و مرد با لباسهای امروزی، در ميدان ولی‌عصر در حال رقصيدن و نوشيدن آبجو باشند. اگر چنين عکسی خلق شود، اوجی ديگر از بيگانه شدن انسان ایرانی با واقعيت زندگی امروزی خود در آن به نمايش گذاشته می‌شود. کسی اين حق ساده و بديهی خود را در ميدان ولی‌عصر به ياد نمی‌آورد. بعد از سه دهه که از سبک زندگی منحصربه‌فرد ایرانیان گذشته، کسی برای بیرون آمدن از زیرزمین (پستو – پشت پرده – اندرونی – درون خانه) تخیلی ندارد که خرج کند.

در نهايت عينيت دادن به خواسته يا حق، کاری است که هنرمند در اين مجموعه به آن دست می‌زند و يادآوری می‌کند که انسان امروز جامعه ايران، با استانداردهای تمدن بشر قرن بيست و يکم، دورانی منزوى و غيرطبيعی را سر می‌کند. ضمن اينکه اينبار اين تمدن، نتيجه سلطه و برتری جويی غرب (به هر معنایی که تصور کنید، سیاسی یا فرهنگی) نيست. نه غرب سياسی-فرهنگی و نه شرق سیاسی-فرهنگی در این حقوق انسان امروز اختلاف نظری ندارند. امروز در کمتر جایی از جهان، زنی با پوشش شخصیت زن عکسهای هدی رستمی، دستگير می‌شود، تحقير می‌شود و در چشم قانون «مجرم» است.

کاری که هدی رستمی می‌کند، شبيه به کاری است که از نگاه ايرانی امروز، زمانی بايد کسی برای زنان افغان انجام می‌داد. روزهايی که طالبان بر سر قدرت بود و انسان ايرانی، بعد از شنيدن خبرها درباره سخت‌گيری‌های طالبان و ديدن عکسها و فيلمهای زنان برقع پوش از خود می‌پرسيد: چطور افغان‌ها اين قوانين «غيرانسانی» را تحمل می‌کنند؟ چطور زنان افغان اجبار به پوشيدن برقع را می‌پذيرند؟

سال‌هاست که در دنيای امروز همين سئوال بعد از ديدن عکسها و ويدئوهايی از ايران تکرار می شود: چطور انسان ايرانی، اين اجبار و تحقير را تحمل می‌کند؟

هدی رستمی با عکس‌هايش اين سئوال را فرياد می‌زند.

جهان ما، احتمالا تنها جهانِِ جهان نیست!

روی جلد نيوزويک اين هفته به شکل اعجاب آوری، ساده است و جذاب. البته جذابيت بصری خارق‌العاده‌ای ندارد، اما تيتر، درباره محتوايی است که هميشه خواننده دارد و مخاطب هفته‌نامه‌ای مانند نيوزويک، قطعا از خواندن درباره آن خسته نمی شود: چند جهانی (يا چند بنيانی يا راحت‌تر Multiverse).

تيتر روی جلد نيوزويک اين هفته اين است: رازهای جديدی از جهان. نويسنده مقاله روی جلد، فيزيکدان مشهور، برايان گرين است. گرين که استاد دانشگاه کلمبياست، يدطولايی در تشريح مفاهيم پيچيده علمی برای مردم عامه دارد. (او نويسنده کتاب پرفروشی است به نام «جهان زيبا» که در آن نظريه ريسمان را برای مردم عادی شرح داده است).

تيتر داخل مجله برای مقاله گرين اين است: «برايان گرين: به چندجهانی خوش آمديد» جمله‌ای که در انگليسی شباهت ظاهری بسياری به اين جمله دارد: «به جهان خوش آمديد.» تنها به جای universe نوشته شده multiverse.

گرين در اين مقاله تلاش می کند شرح دهد که چرا برخی فيزيکدانان و رياضی‌دانان، بيش از هر زمان ديگری احتمال صحت تئوری وجود جهانی ديگر را بالا ارزيابی می کنند.

صورت ظاهری و ساده شده قصه اين است: انسان زمانی فکر می‌کرد که مرکز جهان است و زمين هم سطحی صاف است. بعد از هزاران سال فهميد که زمين گرد است. با پيشرفت ستاره‌شناسی فهميد که خورشيد به دور زمين نمی‌چرخد بلکه زمين به دور خورشيد می‌چرخد پس زمين مرکز جهان نيست. بعد از مدتی مشخص شد که خورشيد هم مرکز جهان نيست، بلکه خورشيد يکی از ستاره‌های کهکشان راه‌شیری است. بعد از آن هم کشف اينکه صدها ميليون کهکشان در جهان وجود دارد. ما به این مجموعه می‌گوییم جهان یا دنیا. جایی که پر است از کهکشهان.

روی جلد این هفته نیوزویک

فهم اين دانش برای انسان امروز آسان است. اما واکنش انسانهای پيشين با اين کشف‌ها به اين سادگی نبوده و فهم اين دانش برايشان آسان نبوده. حالا ما با واقعيتی تازه رو به رو هستيم. اين جهانی که پر است از صدها ميليون کهکشان، تنها جهان موجود نيست. احتمالا ميلياردها جهان ديگر هم وجود دارد!

از ارائه اين نظريه نزديک به سه دهه گذشته، اما برخلاف بی توجهی به آن در دهه ۸۰ و ۹۰ ميلادی، چندين سال است که علم کيهان شناسی (Cosmology) در تلاش است تا با کمک فيزيکدانان و رياضی‌دانان به سئوالاتی درباره پيدايش جهان (تئوری انفجار بزرگ)، حرکت درون جهان، انرژی سياه و بزرگ شدن جهان پاسخ دهد.

آنطور که برايان گرين در اين مقاله شرح داده، چه برای پاسخ به ابهامات محاسبات و چه برای پاسخ به ابهامات درباره بزرگ شدن جهان (دور شدن کهکشان‌ها از همديگر) و همچنين انرژی سياه، يک پاسخ اين روزها بيش از هر پاسخ ديگری در محافل علمی مطرح است: جهان ما، تنها جهان موجود نيست.

توضيحات علمی برايان گرين آنقدرها هم ساده نيست. هر چند که او به شدت تلاش کرده اين توضيحات را به زبان ساده در مقاله نيوزويک برای مردم عادی شرح دهد. بهرحال تنها راه برای اينکه از علل ماجرا سردربياوريد خواندن مقاله است. من هم اگر بخواهم اينجا قسمت علمی ماجرا را شرح بدهم بايد کل مقاله را ترجمه کنم!

آنچه می توانم اينجا بنويسم اين است که اگر تئوری بينگ بنگ يا انفجار بزرگ برای آغاز جهان درست باشد، ديگر شکی نمانده که به احتمال قوی جهان‌های ديگری هم وجود دارند چون بر اساس يافته‌های تازه، علتی وجود ندارد که ثابت کند اين پديده فقط يک بار رخ داده، بلکه ميلياردها بار می‌تواند رخ بدهد و هر بار جهانی جديد خلق شود و بر اساس ميزان انرژی سياه درون آن جهان، قواعد فيزيکی آن تعريف شود. اگر ميزان انرژی سياه آن دقيقا به اندازه انرژی سياه جهان ما باشد، شکل‌گيری ستاره و سياره در آن ممکن است. در غير اين صورت، حتی از ستاره و سياره هم در آن خبری نخواهد بود. آن وقت آن جهان چه شکلی است؟ چه اتفاقاتی در آن می‌افتد؟ فعلا فقط يک نويسنده خلاق داستان‌های علمی-تخيلی می تواند به اين سئوالات پاسخ بدهد.

تا حالا از خودتان پرسيده‌ايد که آخر جهان کجاست؟ و اگر کسی به آخر جهان برسد، پشت آن آخر چيست؟ حالا بايد سئوالات تازه‌ای را در ذهنتان مرور کنيد. آخر آن جايی که اصلا نمی‌دانم اسمش چيست و پر است از ميلياردها جهان کجاست؟!

میراث پروپاگاندا با طعم مستندسازی حرفه‌ای

 

بعد از هشت ماه که از انتشار آگهی جذاب مستند «ميراث آلبرتا» (لینک به فیس‌بوک) گذشت، مدتی است که نسخه کامل مستند در اينترنت منتشر شده و چند هفته‌ای است که در دانشگاههای ايران اکران می شود.

موضوع مستند، مهاجرت دانشجوهای باهوش ايرانی به کشورهای غربی – بيشتر آمريکا – است و چون تهيه کننده فيلم خودش دانشجوی دانشگاه صنعتی شريف است، تمرکز او بر روی دانشجويان اين دانشگاه است. تمرکزی که بر جذابيت مستند می افزايد چون دانشجويان شريف، به مهاجرت شهره‌اند.

نظر من درباره اين مستند، نظری کاملا متناقض است. از يک زاويه به مستند نمره خوبی می دهم و از يک زاويه ديگر از ساخته شدن چنين مستندی متاسفم!

نسخه کامل فیلم را می‌توانید از اینجا در یوتیوب ببینید.

اول: درباره پروپاگاندا

من سالهاست که به پروپاگاندا و تاريخچه‌اش، علاقه‌مندم. به نظر من استفاده تبليغاتی از رسانه برای انتقال يک پيام بدون هيچ تعهدی به ارزشهای روزنامه‌نگاری، يک عمليات پيچيده و جذاب است.

موفقيت اين عمليات نيز به دليل پيچيدگی آن، به هيچ وجه آسان نيست. اين حرفه، ظرايف بسياری دارد که عموما به جای حکومتهای ايدئولوژيک محتاج پروپاگاندا، توسط بخش خصوصی استفاده می شود و گاه می توان تکنيکهای فوق العاده اين روش را در آگهی‌های تجاری ديد. بی‌توجهی حاکمان نيازمند به تبليغات به تکنيکهای درست اين حرفه موجب می شود تا در بيشتر مواقع، ترفندهای تبليغاتی آنها شکست بخورد.

به عنوان کسی که زير بمب‌باران تمام نشدنی تبليغات يک حکومت ايدئولوژيک بزرگ شده‌ام، درس خوانده‌ام و دانشگاه رفته‌ام، آشنايی ملموس و نزديکی با پروپاگاندا و البته پروپاگاندای شکست خورده دارم. (مشخصا درباره پروپاگاندای شوروی و آلمان نازی هم اطلاعات پراکنده‌ای از پروپاگاندای موفق دارم.)

در دنيای امروز، پروپاگاندا به شدت رشد کرده است. نگاهی به شبکه خبری فاکس نيوز می‌تواند علاقه‌مندان به اين حرفه را با محصولات تلويزيونی با کيفيت خبرنگاری تبليغاتی و جهت‌دار آشنا کند. (روزنامه‌نگارهای ايدئولوژيک، چه از جنس کيهان چه از جنس اصلاح‌ طلب می‌توانند از اين شبکه ايده‌های بسياری بگيرند.)

در همين وبلاگ هم اخيرا درباره يک مستند تبليغاتی ضد ايرانی به نام ايرانيوم نوشتم. حضور شهره آغداشلو به عنوان گوينده آن مستند نشان می‌دهد که پروپاگاندا تا چه حد در دنيای امروز جدی گرفته می شود. (نزديک به دو ماه پيش هم يک مستند تبلیغاتی ديگر ديدم به نام شکست‌ ناپذير درباره سارا پیلين که برخلاف ايرانيوم محصولی به شدت مبتذل و شکست خورده بود.)

کارگردان این فیلم جوانی است ۲۳ ساله به نام حسین شمقدری. یک حزب اللهی معتقد که بلد است فیلم مستند خوب بسازد.

متاسفانه به رغم بازار کار عالی برای تهيه محصولات تبليغاتی در ايران، کيفيت اين محصولات عموما در ايران تعريفی ندارند و در برخی موارد، شکست پروژه‌های تبليغاتی شديدا هويداست. و وقتی پای مستند تبليغاتی به ميان کشيده می‌شود، ناآگاهی سازندگان با حداقل استانداردهای اين صنعت، غم‌انگيز است. به عنوان نمونه نگاهی به مستند «ظهور نزديک است» بياندازيد. سازنده مستند قرار است اثری تبليغاتی خلق کند که در ابعاد ميليونی ديده شود. و کيفيت اين اثر چنان پايين است که برای يک علاقه‌مند پروپاگاندا مثل من گريه‌آور است.

با اين توضيحات، نمره ميراث آلبرتا از نظر من، نمره قبولی است. آن هم نه يک نمره قبولی پايين، بلکه نمره قبولی که شايسته تشويق است. سازنده به سختی تلاش کرده که به مخاطب دروغ نگويد و پيامش را منتقل کند. راه هوشمندانه سازنده اين است: او به جای دروغ گفتن (مانند جمله کليشه ای امام خمينی که گفته بود در غرب خبری نيست)، بخشی از واقعيت را از مخاطب پنهان می کند. اين يکی از کاربردی‌ترين روشهای پروپاگانداست که در تبليغات مدرن، نقش کليدی بازی می کند.

فيلمبرداری تميز و تدوين عالی مستند در کنار کارگردانی که تصوير را می‌شناسد و مستندسازی بلد است اين نتيجه را در پی داشته که قابل ستايش است.

دوم: درباره ميراث آلبرتا

به رغم اينکه «ميراث آلبرتا»، ساخت خوبی دارد و برای القای پيام خود به مخاطبش مسير درستی را انتخاب کرده، اما در بهترين حالت يک فيلم تبليغاتی است. اين جايی است که احساسات متناقض من برانگيخته می شود!

چرا «ميراث آلبرتا» پروپاگانداست؟ چون بخشی از واقعيت را از بيننده پنهان می‌کند و در تلاش است تا نتايج فيلم از چارچوب خواسته‌های يک نظام ايدئولوژيک بيرون نرود.

در اين مستند، سازنده به دنبال اين نيست که از دلايل مهاجرت ايرانيان باهوش سردربياورد. او از اين اتفاق ناراحت است و در تلاش است تا به بيننده پيامهايی را عليه مهاجرت ايرانيان نشان بدهد. تلاش می کند دلايل خودش را برای شما تشريح کند.

و جايی که در چارچوب خط قرمزهای سازنده جای کار دارد، مساله اقتصادی است. او سعی می‌کند از اين زاويه به مساله مهاجرت نگاهی بی‌طرفانه داشته باشد و به شکل هوشمندانه‌ای مخاطب را فريب دهد. کلک کار اين است که او تلاش می‌کند از اين زاويه خود را بی‌طرف نشان دهد.

او به راحتی بخشهای عمده دلايل مهاجرت نخبگان را ناديده می گيرد. از شرايط سرکوب سياسی مخالفان و ناراضيان در ايران تا محدوديت‌های اجتماعی بيشمار و نبود آزادی‌های فردی تا حتی مساله حقوق شهروندی و احترام به جامعه و امنيت روانی و حفاظت هميشگی شهروند دربرابر قانون و قانون‌مداری جامعه ميزبان در مقايسه با جامعه ايران، در مستند ناديده گرفته می‌شوند.

در پايان هم در مقايسه‌ای کاملا سياسی، ويدئوی جذاب «سوسن خانوم» که در دانشگاه آلبرتای کانادا توسط دانشجويان ايرانی تهيه شده، در تدوين موازی، با سفر دانشجويان حزب‌اللهی دانشگاه شريف به مناطق جنگ‌زده مقايسه می‌شود. آنها که رفته‌اند، ويدئوی سوسن خانوم می‌سازند. آنها که مانده‌اند، وطن پرستند، برای زندگی خود اهدافی بزرگ و قابل احترام دارند، انقلابی و آرمان‌گرا هستند و از يک گروه مرجع مقدس (شهيدان، حزب‌اللهی‌ها، بسيجی‌ها، شيعيان واقعی و …) هويت می‌گيرند.

به بيان ساده، مهاجران بی‌هويت و ذليل‌اند ولی آنها که مانده‌اند، قدسی و آسمانی و باهويت.

از اين منظر، مستند «ميراث آلبرتا» يک محصول خيانتکار رسانه‌ای است که تنها يک کارکرد دارد: به عنوان یکی از نمونه‌های باکيفيت پروپاگاندای جمهوری اسلامی، روزی در دانشکده روزنامه‌نگاری تدريس شود. خوبيت ندارد که يک حکومت ايدئولوژيک عمری بر سر قدرت باشد و در پايان عمرش، چند محصول با کيفيت تبليغاتی باقی نگذارد.

ده نکته مستند درباره مجازات توهین به مذهب در کشورهای مختلف

ترانه شاهین نجفی اگر هیچ فایده ای نداشت، همینقدر که تا امروز مساله آزادی بیان را به موضوع بحث همه تبدیل کرده، نشان می دهد که چقدر خواندن ترانه هایی از این دست می تواند مفید باشد.

اما در لابه لای بحثها – مانند همیشه – اظهارنظرها بر اساس اطلاعات غلط کم نیستند. مثلا یکی نوشته که اگر شاهین نجفی به مسیحیت توهین می کرد محاکمه می شد و چون به اسلام توهین کرده محاکمه نمی شود. آن یکی نوشته همه جای دنیا توهین جرم است! و یکی دیگر مدعی است که در هیچ کجای دنیای غرب، توهین به مذهب جرم نیست. هیچ کدام این گزاره ها درست نیستند.

طبیعتا من هم در این مناقشه نظر خودم را دارم، ولی در این نوشته به جای هواداری از متشرعین یا جانبداری از آزادی بیان، چند خط اطلاعات مستند (fact) را که می تواند به بحثها کمک کند آورده ام.

ضمن اینکه معتقدم این بحث دو هسته اصلی بیشتر ندارد: اول آزادی بیان. دوم مساله توهین به مذهب. حالا اینکه شاهین نجفی می گوید قصدش توهین نبوده، تغییر زیادی در صورت مساله ایجاد نمی کند. مرجع تصمیم گیری درباره اینکه ترانه توهین هست یا نه، دادگاه صالح است. اینکه توهین کننده باید مجازات شود یا نه هم بر عهده قانون است. 10 نکته مهم درباره قوانین توهین به مذهب را در ادامه بخوانید:

  1. اول اینکه توهین به مذهب در محل زندگی این خواننده یعنی آلمان، جرم است. در  یکی از پرونده های خبرساز توهین به مذهب در آلمان در سالهای اخیر، مردی به دلیل چاپ نام «قرآن» بر روی کاغذ توالت، به یک سال زندان محکوم شد. دست برقضا در آن پرونده هم بعد از اینکه کار مرد آلمانی بازتاب رسانه ای پیدا کرد، با اعتراض سفارت ایران در آلمان، مساله در دادگاه پیگیری شد. به سادگی اگر این ترانه در دادگاهی در آلمان بررسی شود و هیات منصفه به این نتیجه برسد که ترانه توهین آمیز است، شاهین نجفی محکوم می شود.
  2. مجمع پارلمانی شورای اروپا، سال 2007 یک توصیه نامه تصویب کرد و به کشورهای اروپایی که هنوز توهین به مذهب در آنها جرم است – شبیه به آلمان – پیشنهاد کرد که این قانون را حذف کنند. این مجمع سال 2006 هم قطعنامه ای صادر کرده بود و عملا به جرم بودن توهین به مذهب در برخی کشورهای اروپایی اعتراض کرده بود. هم در قطعنامه سال 2006 و هم در توصیه نامه سال 2007، به صراحت از اهمیت آزادی بیان و عقیده برای جامعه دموکراتیک سخن گفته شده. استدلال مطرح شده توسط مجمع پارلمانی شورای اروپا، به سادگی استدلالهای امروز بر سر ترانه شاهین نجفی است. مرز توهین کجاست؟ اگر در بیان یک اندیشه هیچ دعوتی برای خشونت وجود نداشته باشد، چرا باید مانع از بیان آن اندیشه شد؟
  3. در برخی از کشورهای اروپایی، جرمی با عنوان توهین به مذهب یا Blasphemy دیگر وجود ندارد. فرانسه، بلژیک و رومانی از این دسته اند.
  4. در آمریکا هم تصویب قانونی که بر اساس آن توهین به مذهب به جرم تبدیل شود عملا غیرممکن است چرا که با بند نخست قانون اساسی این کشور در تضاد خواهد بود. در این بند نه تنها بر آزادی بیان تاکید شده، بلکه قانونگذار را از تصویب هرگونه قانونی که آزادی بیان را محدود کند، منع کرده است. با این حال مواردی از قوانین محلی بوده که موجب شده تا جنجالهایی در این باره در آمریکا به وجود بیاید. آخرین نفری که به چنین جرمی در آمریکا به زندان رفته در سال 1838 میلادی بوده.
  5. در ادیان ابراهیمی، توهین به مذهب یا انکار حقانیت مذهب و یا وجود خدا، جرم است. یعنی در نگاه مذهبی، تفاوتی میان ادیان در این زمینه وجود ندارد. حکم این افراد در ادیان مسیحیت و یهودیت هیچ تفاوتی با اسلام ندارد. در بریتانیا در سال 1697 میلادی برای آخرین بار یک نفر به چنین جرمی اعدام شده است.
  6. در یهودیت، حکم کسی که به مذهب توهین کند یا خدا را انکار کند، مرگ است. دقیقا همین قانون به اسلام هم وارد شده است. اما این قانون در اسرائیل امروز به عنوان یک قانون مجازات مدنی وجود ندارد. با این حال در اسرائیل هم چنین جرمی وجود دارد و حکم آن تا سه سال زندان است. این قانون پیش از تشکیل کشور اسرائیل هم توسط نیروهای بریتانیایی در فلسطین تحت الحمایه، اجرا می شده و در آن زمان حداکثر مجازات توهین به یک مذهب، یکسال زندان بوده است.
  7. تنها کشورهایی که هنوز مجازات اعدام را برای توهین به مذهب حفظ کرده اند، کشورهایی هستند که به آنها می گوییم کشورهای اسلامی. یعنی کشورهایی با اکثریت جمعیتی مسلمان. از آن جمله: افغانستان، ایران، کویت، مالزی، پاکستان، عربستان و سودان.
  8. من در جستجوی بسیارم، به کشوری به اصطلاح اسلامی برنخوردم که در آن توهین به مذهب جرم نباشد. اما در عوض بسیاری از کشورهای اسلامی، مجازات مرگ را برای این موضوع از قوانین مدنی خود کنار گذاشته اند. به طور کلی مسلمانان به ویژه در کشورهایی چون پاکستان، افغانستان و ایران، به تعصب عمیق نسبت به مذهب خود معروفند و در مقالات درباره توهین به مذهب، به عنوان ملتهایی که آستانه تحمل بسیار پائینی دارند، کوچکترین نقدها را توهین تلقی می کنند و به راحتی، از شنیدن یک نقد یا یک جک، آشوب به پا می کنند، شناخته می شوند. در میان این سه ملت، ایرانیها دستکم در مواردی مانند سوزانده شدن قرآن – به اشتباه توسط سربازان آمریکایی و به عمد توسط یک بنیادگرای مذهبی در آمریکا – نشان دادند که همسنگ همسایه های شرقی خود، از موضوع آزرده نشده اند. اما فتوای خمینی علیه یک نویسنده بریتانیایی – سلمان رشدی – در کنار انقلاب اسلامی و بیش از سه دهه حکومت روحانیون شیعه، موجب شده تا چنین تصوری از ایرانیان شکل بگیرد.
  9. در سالهای اخیر، یک بار هاشم آغاجری که یک سیاستمدار اصلاح طلب است، به دلیل یک سخنرانی به توهین به مذهب متهم شد. پرونده او ابعاد سیاسی گسترده ای داشت و در نهایت حکم اعدام هم برای او صادر شد که در نگاه برخی، به دلیل عضویت او در سازمان مجاهدین انقلاب بود، نه حرفهایی که زده بود! بهرحال او اعدام نشد و حکمش هم بعد از دو سال تقلیل پیدا کرد. اما همین حکم به همه یادآوری کرد که اصولا چنین قانونی در ایران وجود دارد.
  10. کماکان در بسیاری از کشورهای متمدن که هنوز توهین به مذهب در آنها جرم است، تلاشهای دنباله داری برای حذف این قانون انجام می شود. مثلا در ایرلند که به داشتن جمعیتی متدین – با استاندارد اروپایی البته – معروف است، کسانی که به خدا باور ندارند، با یک کمپین گسترده با انتشار مقالات بسیار، قانون مجازات توهین کننده به دین را به چالش کشیدند. ایرلند دیر یا زود رفراندومی برای حذف این قانون برپا خواهد کرد.
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: