روز چهارم

در این مملکت تقریبا هیچ جا نمی شود سیگار کشید. من منتظرم تا سیگار کشیدن در پیاده رو هم ممنوع شود. یا مثلا بگویند هر کس می خواهد سیگار بکشد باید از شهر خارج شود.

در چنین شهری، امشب در میانه تئاتری که با داستان ساده اش، سیخی به احساسات و خاطراتم می زد، یکی از بازیگران پاکت سیگارش را در آورد و به بازیگر اصلی سیگاری تعارف کرد و با هیجان یک نخ بیرون کشید و سیگارش را بر روی صحنه چهار وجبی، درست رو به روی دماغ من آتش زد و روشن کرد و با ولع آن را تا آخر کشید!

درباره خود تئاتر دیرتر چیزی می نویسم چون با اینکه همه عواملش – به جز یک بازیگر – بریتانیایی بودند اما درباره پروپاگاندای رادیوهای فارسی وابسته به دولت های غربی بود! (عجب عبارت آشنایی…)

ولی آن سیگار، حتی اگر سیگار را ترک نکرده بودم هم باز میخی توی مخ بود! حالا بگذریم که تازه فهمیده ام تعداد سیگاری ها اصولا چقدر زیاد است و لامصب، این ملت همه در حال سیگار کشیدنند.

اما همه داستان فقط عذاب تماشا کردن سیگار کشیدن نیست.

در پیاده رو، دوست همراهم سیگاری روشن کرد. از او خواستم که سیگارش را به سمت من نگیرد چون بو و دودش آزار دهنده است. وسط پیاده رو ایستاد و با شوری دیدنی گفت: «صادقانه بگو چقدر به این لحظه فکر کرده بودی؟ چند بار در این چهار روز که سیگار را ترک کرده ای به لحظه ای فکر کردی که به یک سیگاری بگویی سیگارت را بگیر آن طرف؟»

به او که راستش را نگفتم. ولی پیداست که خیلی به این لحظه و جزئیاتش فکر کرده بودم.

پی نوشت: ممنون از این همه حمایت کامنتی و ایمیلی و فیس بوکی و تلفنی و حضوری و غیره. فعلا با این حال کنید تا بعد!