فکر کردن با صدای بلند

ماه: سپتامبر, 2016

روزهای ابری واشنگتن-ریاض و پاس‌گل‌هایی که تهران به اوت می‌زند

به رغم لابی سنگین عربستان سعودی علیه قانون تازه ضدتروریسم در آمریکا، کنگره این کشور وتوی رئیس‌جمهور را شکست و حالا بازماندگان قربانیان یازده سپتامبر می‌توانند در دادگاههای داخل آمریکا علیه دولت سعودی اقامه دعوا کنند. طبیعتا دولت سعودی در این دادگاهها حاضر نخواهد شد و از همان ابتدا صلاحیت یک دادگاه داخلی را برای به محاکمه کشاندن یک دولت خارجی رد خواهد کرد. اما دادگاه کماکان تشکیل خواهد شد و اگر قاضی، متهم را (یعنی دولت عربستان سعودی را) مجرم تشخیص بدهد، به احتمال زیاد آن را به پرداخت جریمه محکوم خواهد کرد. دولت عربستان کماکان زیربار نخواهد رفت. و این احتمال وجود دارد که شبیه بلایی که سر پول‌های دولت ایران آمد، پول و اموال متعلق به دولت عربستان سعودی در خاک آمریکا برای پرداخت غرامت‌هایی که شاید چند صد میلیون‌دلاری باشند، مصادره شوند.

این سومین بار در دوره دوم ریاست جمهوری اوباماست که مقتضیات پیرامونی سیاست خارجی آمریکا به دستگاه دیپلماسی جمهوری اسلامی پاس گل می‌دهد. نخستین بار مخاصمه تاریخی اسرائیل و آمریکا (و تا اندازه‌ای رویارویی شخصی نتانیاهو – اوباما) بود که ایران تصمیم گرفت به روی خودش نیاورد. سه سال پیش وقتی اوباما گوشی را برداشت و به روحانی زنگ زد، احتمالا حتی دیگر حوصله نتانیاهو را هم نداشت. روابط دو کشور اسرائیل و آمریکا به یکی از تاریک‌ترین دوره‌های خود در دو دهه اخیر رسیده بود و اوباما همه اعتبار و حیثیتش را برای توافق با ایران هزینه کرده بود. تلفن اوباما به روحانی، پاس گلی بود که ایران تصمیم گرفت به شکل فیلسوفانه‌ای نادیده بگیرد! یعنی ایران حتی به اوت هم نزد. رویش را برگرداند و خیره شد به یک طرف دیگر. همینقدر منفعلانه و بی‌خاصیت.

دومین بار که فرصتی استثنایی برای تغییر تاکتیکی روند بازی و تبدیل کردن ایران به شریک استراتژیک آمریکا در منطقه فراهم شد، توافق هسته‌ای بود. البته بیشتر از خود توافق، فضای احساسی فردای توافق این فرصت را به وجود آورد. در آن مقطع حتی جزئیات توافق آنقدر مهم نبود، بلکه واکنش رسانه‌ها – چه در داخل و چه در خارج – موجب شده بود که زمینه «چین شدن» ایران بیش از هر زمانی فراهم شود. جان کری، کسینجر‌گونه چشمش به تهران بود و بال‌بال می‌زد یکی دعوتش کند به جزیره کیش، ولو یواشکی! این‌بار اما ایران تصمیم گرفت که پاس گل را بگیرد و به جای بازکردن دروازه خالی حریف، با یک پاس رو به عقب همه چیز را عقب بیاندازد. چرا؟ چون آیت‌الله خامنه‌ای وحشت کرده بود و هنوز مطمئن نبود که گل تاریخی تجدید روابط با آمریکا را کدام یک از بازیکنانش باید بزند.

حالا بعد از ماهها افزایش تبلیغات رسانه‌های آمریکایی علیه عربستان سعودی و بعد از دهها گزارش درباره روابط عربستان و القاعده و مستندهای یواشکی و تکان دهنده از  گردن زدن در ریاض و شورش شیعیان در شمال عربستان، کنگره آمریکا شمشیر را از روبست و کار را تمام کرد. این‌بار اما دولت اوباما وحشت‌زده از تبعات قانون جدید همه تلاشش را کرد که جلوی این قانون را بگیرد. حالا که دولت شکست خورده و این قانون تصویب شده، اگر همه چیز همانگونه پیش برود که برخی حدس زده‌اند، یعنی شکایت انجام شود، اموال سعودی مسدود شود و عربستان به تهدیدش عمل کند و اوراق قرضه دولت آمریکا را به حراج بگذارد و واشنگتن را زمین‌گیر کند، رویارویی آمریکا و عربستان، روزهای بسیار توفانی و پرماجرایی را پیش رو خواهد داشت. آن هم درست همزمان با روزهایی که تهران و ریاض آماده‌اند با هم گلاویز شوند.

جای خالی عربستان در سیاست خارجی خاورمیانه‌ای آمریکا می‌توانست با ایران پر شود. همانگونه که روزی جای خالی ایران (بعد از سال ۵۷) با عربستان پر شد. اما فعلا تیم دیپلماسی ایران، شبیه تیم ملی مایلی‌کهن، یک سر دارد و هزار سودا و انگار دعای کمیل بازیکنان از تمرینات روزانه برای زدن شوت توی دروازه مهم‌تر است. سخنرانی روحانی در مجمع عمومی به خوبی نشان داد که این تیم قابلیت برد و زدن گل را دارد. اما دستش جای دیگر بسته است و اینطور به نظر می‌رسد که تصمیمات ایدئولوژیک ضد دیپلماتیک، در جای دیگری گرفته می‌شوند. تجربه سیاست خارجی روحانی-ظریف، در کنار تجربیات کهنه‌تر مانند گفت‌وگوی تمدن‌های خاتمی نشان می‌دهند تا زمانی که این «جای دیگر» بی‌خیال نشود و از پافشاری ایدئولوژیکش درباره نظم جهانی دست برندارد، از گل خبری نخواهد بود و باز کلیت «ایران» بازنده نهایی خواهد بود.

Advertisements

شاپور بختیار و جنگ هشت ساله ایران و عراق

«پروژه «بختیار» دو روز پیش با مطلبی درباره نقش شاپور بختیار در حمله عراق به ایران به آخرش رسید؛ ۱۰ مطلب و دو ساعت و نیم برنامه رادیویی برای بررسی یکی از سوء‌تفاهم‌برانگیز‌ترین چهره‌های تاریخ معاصر. بختیار برای برخی یکی از «وطن‌پرست‌‌ترین
سیاستمداران تاریخ معاصر ایران است و همان گروه خیلی خوب می‌دانند که او در تمام سالهای جنگ ایران و عراق، از صدام پول می‌گرفته و حیات تشکیلاتش به دولت بعثی عراق وابسته بوده! حالا بماند که نظراتش و گفت‌وگوهای دو نفره‌اش با صدام حسین، احتمالا در حمله عراق و آغاز جنگ هم بی‌تاثیر نبوده. طرفداران بختیار چرا از این مساله ناراحت نیستند؟

ریشه اختلافات نه در فهم «وطن‌پرستی» و «وابستگی» و «وطن‌فروشی»، که در برداشت‌های گوناگون از مساله «جنگ» است. در جریان تهیه این مستند متوجه شدم که برخی از همکاران سابق بختیار که در پی انقلاب، ایران را ترک کردند، تصور دقیقی از «جنگ» ندارند. «جنگ» برایشان یک واژه روی کاغذ است، نه بیشتر. اتفاقی که رخ داده. حالا که چی؟ جنگ شد که جنگ شد. خمینی هم مقصر بود. انقلابیون هم مقصر بودند. فقط صدام که نبود. سپاه هم بود. یکبار به یکی‌شان گفتم در مقطعی از جنگ، صدام حسین کشتار غیرنظامیان را در شهرهای بزرگ آغاز کرد. او خیلی خونسرد جواب داد: «در جنگ که حلوا پخش نمی‌کنند».

و این برداشت از «جنگ» به طرفداران شاپور بختیار خلاصه نمی‌شود. حالا که بیش از دو دهه از آن هشت سال پرنکبت گذشته، کماکان گروه‌های مختلفی همین‌قدر با جنگ بیگانه‌اند و مخالفت اصولی با «جنگ» برایشان یک ضرورت اخلاقی محسوب نمی‌شود. برای خیلی‌ها مساله این نیست که در جنگ، بمبی منفجر می‌شود. برای آنها مساله این است که بمب را چه کسی منفجر می‌کند. و تقریبا همه گروههای درگیر در جنگ یا طرفدار جنگ یا حتی معتقد به ضرورت جنگ، در افکار عمومی طرفدارانی دارند.

نخستین گروه از این بیگانگان با جنگ که این روزها بیش از دیگران به چشم می‌آیند، کسانی هستند که بر آتش دشمنی ایران و عربستان می‌دمند و آماده‌اند تا خود کعبه، خون‌بریزند و پیش بروند. این گروه، در کنار انرژی ویرانگر عرب‌ستیزی گروهی از ایرانیان، تبلیغات گسترده‌ای بر روی داعش انجام داده‌اند و کار را به جایی رسانده‌اند که بخش قابل توجهی از افکار عمومی ایرانیان با مداخله نظامی سپاه در سوریه موافق است و آن را به شکل قهرمانانه‌ای می‌ستاید. تصاویر کودکان حلب، برای این گروه پاسخ ساده‌ای دارد: «در جنگ که حلوا پخش نمی‌کنند».

در کنار همگونی تراژیک میان طرفداران بختیار و طرفداران «مدافعین حرم»، گروه سومی هم از ایرانیان مهاجر هستند که از جنگی رهایی بخش علیه نظام «جمهوری اسلامی» حمایت می‌کنند. برای آنها نیز «جنگ» بیشتر یک واژه است تا واقعیتی خشونت‌بار و درد آور که انسان‌ها را به فجیع‌ترین شکل ممکن می‌کشد و صدها هزار نفر را آواره و بی‌خانمان می‌کند. آنها می‌خواهند قبل از مرگشان حداقل یکبار هم شده برگردند و در خیابان ولی‌عصر قدم بزنند. حق هم دارند. ولی در دشمنی سیاسی با یک نظام ایدئولوژیک، جان صدها هزار نفر در لحظه‌ای بی‌معنی می‌شود، وقتی ملتمسانه سعی می‌کنند افکار عمومی را برای «جنگ» آماده کنند.

من هیچ قضاوتی درباره «مهین‌پرستی» و «ایران‌دوستی» این افراد و احساساتی از این دست ندارم. همه کسانی که در طی جنگ از صدام کمک مالی گرفتند، آنها در سوریه در حال آدمکشی هستند، و آنها که آرزو می‌کنند همین فردا یک ائتلاف بین‌المللی به ایران حمله کند، مدعی «وطن‌پرستی» هستند. شاید واقعا وطن‌پرستند. این مساله من نیست. اما درک ابعاد ضدبشری کشتار غیرنظامیان، به مرز و پرچم نیاز ندارد. نیازی نیست حتما ایرانی یا عراقی باشی. «جنگ» یک اقدام ضدانسانی است که در جریانش قربانیان بی‌گناه بسیاری به فجیع‌ترین شکل ممکن کشته می‌شوند و اثرات مخربش برای دهه‌ها بر روی نسل‌های مختلف باقی می‌ماند.

بله در جنگ حلوا پخش نمی‌کنند بلکه موشک پخش می‌کنند. چه استدلالی می‌تواند هرگز برای «جنگ» کافی باشد؟ چه آن موشکی که قرار است جزیره خارک را هدف بگیرد، چه آن گلوله‌ای که به سوی مخالفان بشار اسد در حلب شلیک می‌شود و چه آن بمبی که قرار است «شر سعودی» را کم کند … بختیار شاید سابقه قابل اعتنایی از مبارزه سیاسی مستمر برای رسیدن به آزادی در کارنامه خود داشت، اما آیا در قضاوت تاریخ، رابطه‌اش با صدام در تمام سالهای جنگ نادیده گرفته خواهد شد؟ دیگرانی که امروز برای «مدافعین حرم» سینه چاک می‌کنند، یا آنها که هر روز بر آتش عرب‌ستیزی و «سعودی هراسی» می‌دمند، چگونه قضاوت خواهند شد؟ اینها دقیقا در کدام طرف تاریخ ایستاده‌اند؟

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: