فکر کردن با صدای بلند

ماه: اکتبر, 2013

بهترین آگهی سینمایی تابستان امسال

اعتراف می‌کنم یکی از سرگرمی‌های قدیمی من تماشا کردن آگهی فیلمهای سینمایی (تیزر یا تریلر) است! و همیشه از دیدن یک آگهی خوب به وجد می‌آیم. گاهی پیش می‌آید که یک فیلم درجه یک، آگهی مزخرفی دارد و یک فیلم مزخرف، آگهی بی‌نظیر. البته در موارد بسیار فیلم خوب، آگهی خوب هم دارد.

بهترین زمان هم برای دیدن آگهی‌های خوب سینمایی فصل تابستان است چون فیلمهای پرخرج خوب اکران می‌شوند و عموما همین فیلمها بهترین آگهی‌ها را برای فیلم‌هایشان می‌سازند. در واقع هر چه فیلم بازاری‌تر باشد (به زبان اهل سینمای ایران، بفروش‌تر باشد) به همان میزان برای آگهی فیلم هم بیشتر مایه می‌گذارند. این فیلمها معمولا چندین نسخه متفاوت از آگهی‌های هیجان‌آور برای فیلمهایشان تهیه می‌کنند.

تابستان امسال هم فیلمهای پرخرج خوب کم نبودند اما بالاخره با خیال راحت می‌توانم بعد از دیدن کلی از این آگهی‌ها، مدال طلای بهترین آگهی تابستان امسال را به آگهی شماره دوی فیلم «گتسبی بزرگ» اهدا کنم:

فارغ از اینکه اصولا شاهکار فیتزجرالد برای فیلم شدن، واقعا ظرفیت‌های بسیاری دارد و نسخه سینمایی کتاب، فیلمی به شدت دیدنی بود، اما این آگهی هم واقعا شورانگیز است که بخشی از آن به خاطر بازی استثنایی دی‌کاپریو است.

اساسا ساختن آگهی برای فیلمی که بر اساس یک رمان مشهور ساخته شده و خیلی‌ها پیشاپیش قصه را می‌شناسند و آخرش را می‌دانند، کار دشواری است. همزمان دست سازنده آگهی را باز می‌گذارد تا زیاد نگران لو دادن قصه نباشد، و از طرفی قرار است نخستین برخورد مخاطب با شخصیت‌هایی باشد که درباره آنها پیش‌زمینه وجود دارد، ولی فرصتی هم برای شخصیت‌پردازی نو و بازسازی قهرمان داستان وجود ندارد.

همه چیز سریع و کوتاه باید اتقاق بیافتد و در فاصله کوتاهی مخاطب به این نتیجه برسد که با فیلم بزرگی روبه‌رو است و باید برای تماشایش به سینما برود. واقعا اگر کسی می‌خواهد کار بسیار دشوار آگهی سازی برای فیلم را یاد بگیرد، باید آگهی فیلم «گتسبی بزرگ» را با دقت ببیند.

زندگی حیرت‌انگیز مرموزترین نویسنده لعنتی قرن

اگر در ۱۷ سالگی «ناطور دشت» (لینک به ویکی‌پدیا) را خوانده باشید و دیوانه‌وار شیفته کتاب شده باشید، وقتی بشنوید که یک مستند درباره نویسنده مرموز و دوست داشتنی کتاب تولید شده، احتمالا اولین واکنشتان اندکی خشم و غضب روشنفکرانه خواهد بود. جی دی سالینجر برای خیلی از هوادارانش فراتر از مستند است. او فراتر از زندگینامه است. در دنیایی که هیچ چیز مقدس نیست، او پیامبر مقدسی است که سالها در دخمه دوری کتابهای بیشماری نوشته و دیر یا زود این کتابها منتشر خواهند شد. (۱)

WFTCRMImageFetch

 من با چنین روحیه‌ای فیلم «سالینجر» را دیدم. مستندی درباره نویسنده‌ای که انگاری هیچ فیلمی از او نیست و تعداد مصاحبه‌هایش از تعداد انگشتان یک دست کمتراست.سازنده مستند با ۱۵۰ نفر مصاحبه کرده تا سالینجر را برایمان تعریف کند. از نزدیکان و دوستان سابق تا نویسنده و روزنامه‌نگار و منتقد. مصاحبه‌شوندگان هم با نامهایشان معرفی نمی‌شوند بلکه با همین عناوینی که نوشتم معرفی می‌شوند که تکنیک چندان جالبی به نظرم نرسید.

 به نظرم سازنده مستند هم می‌دانسته که بر روی چه سوژه خطرناکی انگشت گذاشته. ساختار روایت در مستند به شدت حرفه‌ای و جذاب چیده شده و به جای یک داستان خطی ساده از زندگی سالینجر، یک کولاژ هیجان انگیز از نظر ترتیب حوادث تهیه شده تا همزمان با ماجراهای کودکی و جوانی از نویسنده‌ای بشنویم که چهل سال از چشم عموم مخفی ماند.

 در این مستند حقایق ناگفته فوق‌العاده‌ای درباره سالینجر وجود دارد. از آنچه در جنگ جهانی دوم بر او گذشت، ازدواج با یک زن آلمانی که نازی بوده، تلاش دردناک برای انتشار داستان در نیویورکر، رد شدن اولیه ناطور دشت و زندگی اجتماعی سرحال و سرزنده سالینجر در نیویورک پیش از موفقیت ناطور دشت تا زندگی غریب و دیوانه‌کننده سالینجر بعد از ناطور دشت و شهرت خیره‌کننده و موفقیت یک شبه کتاب و نامه‌های عاشقانه و مخفی‌کاری بیمارگونه‌اش.

 اینها با یک سری عکس و ویدئو که تا امروز منتشر نشده‌اند و همچنین جزییات خیره‌کننده‌ای درباره کتابهای سالینجر که قرار است از سال ۲۰۱۵ منتشر شوند، مستند «سالینجر» را به مجموعه‌ای دلچسب تبدیل کرده‌اند که دیدنش برای من تجربه بسیار خوشایندی بود.

چه اگر عاشق سالینجرید و چه حتی اگر یادتان نمی‌آید که ماجراهای ناطور دشت چی بود و فرنی و زویی کی بودند و ماجرای نقاش خیابان چهل و هشتم چی بود باز دیدن این فیلم می‌تواند دستکم مشتاقتان کند که قبل از انفجار احتمالی سالینجرمانیا در سال ۲۰۱۵، همه کتابهایش را دوباره بخوانید.

پانوشت:

۱ – چهار دهه سکوت ادبی سالینجر، برای کسی که داستانهای او را دوست دارد، بخشی از حیات ادبی و نشانه حقانیت فرهنگی نویسنده است. او فراتر از فهرست‌های فروش و عکس پشت جلد و جایزه و شهرت و پول و مصاحبه و پرتره بر روی جلد تایم، در تمام این سالها به کار ادبیات مشغول بوده. زندگی عمیقا زاهدانه‌ای برای رسیدن به درجه‌ای متعالی از خلاقیت ادبی! رفتاری ستایش برانگیز که همزمان برای خواننده‌ای چون من سرشار از تناقضی دردناک است و نتیجه‌ای نداشته جز اینکه نوشته‌های چهار دهه پایانی عمرش به دستم نرسیده و اگر خیلی به این بعد از زندگی ادبی سالینجر فکر کنم، آرام آرام از او متنفر می‌شوم!

Breaking Bad: پایان قابل پیش‌بینی مستر وایت با نمره قبولی بالا

breaking-bad

یک سریال تلویزیونی با پایانش می‌تواند به اوج برسد یا برای همیشه از بین برود. لاست را یادتان هست؟ پایان مزخرفش نابودش کرد. برعکس سوپرانوز یا یک پایان بی‌نظیر رفت به اوج هر چه جدول و رده‌بندی.

حالا نوبت به Breaking Bad (زدن تو کار خلاف) رسید. یک سریال به شدت دیدنی که این هفته آخرین قسمتش پخش شد. ماجراهای یک معلم شیمی به نام Mr. White که در قسمت اول می‌فهمد سرطان گرفته و به زودی می‌میرد، برای همین «می‌زند تو کار خلاف» تا پولی برای آینده همسر باردار و پسر نوجوانش به جا بگذارد.

سریال از نخستین قسمت، نفس‌گیر و پرماجرا است. در حقیقت قسمت اول این سریال یک فیلم سینمایی به شدت جذاب است. خط داستان به غیرطبیعی‌ترین شکل ممکن پیش می‌رود و شبیه یک اثر دست‌ساز قیمتی و خوش‌تراش، هیچ حرف و سکانس و ادای اضافه‌ای ندارد تا ریتم سریال آسیب ببیند. برعکس، ترتیب ماجراها، معماهایی که طرح می‌شوند و پاسخ‌های دور از انتظاری که دارند، به همراه قصه‌ای که لایه‌لایه پیش می‌رود، مخاطب را به سریال می‌چسباند و به سختی می‌توان در میانه یکی از قسمت‌هایش رفت توالت!

در کنار هیجان مداوم سریال، شخصیت‌های سریال همانقدر که واقعی و نزدیک به ما – نزدیک به زندگی روزمره ما و دنیای اطرافمان – هستند، در عین حال تصمیماتی می‌گیرند که از میان همان آدمهای ساده اطراف ما، از هر ۱۰۰ نفر یک نفر می‌گیرد. و همین زندگیشان را برای یک سریال تلویزیونی جذاب می‌کند.

ضمن اینکه در ادامه رواج دائمی شخصیت‌های بد در سریال‌های تلویزیونی در سالهای اخیر، مستر وایت هم در عمل مانند تونی سوپرانو یا دکستر، خلافکار است و بی‌وقفه با قانون می‌جنگد. اما در عوض شبیه به باقی شخصیت‌های دوست‌داشتنی خلافکار، قانون خودش را دارد که اتفاقا برای جذب همدلی مخاطب بسیار کارساز است و اصولا قانونی خوب و اخلاقی به نظر می‌رسد. قانونی که در آن تولید شیشه برای معتادان کار چندان بدی هم نیست و می‌توان راحت آدم کشت!

از همه اینها مهمتر، Breaking Bad پایانی دارد که هر قدر قابل پیش‌بینی به نظر بیاید باز هم به زیبایی تهیه شده و بعد از ساعت‌ها خشم و خوشحالی و بدحالی و عصبانیت و افسردگی و خنده و گریه سریال، احساس رهایی عجیبی در آدم ایجاد می‌کند. در سکانس پایانی، بار همه این احساسات از روی دوش آدم برداشته می‌شود. برخلاف سوپرانوز که هیجان سریال هنوز توی گلوی من گیر کرده!

بهترین قسمتهای سریال هم اولین و آخرین قسمت سریال بودند. این برای قصه‌نویس تلویزیون و گروه تولید یک موفقیت بزرگ است. بماند که من واقعا قسمتی را به خاطر ندارم که بتوان بگویم قسمت بدی بوده! Breaking Bad در اوج شروع شد. در اوج ماند. در اوج تمام شد.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: