فکر کردن با صدای بلند

ماه: مه, 2012

نامزدی میت رامنی، شبیه نامزدی یک بهائی برای ریاست جمهوری ایران است

با رای اين هفته ايالت تگزاس به ميت رامنی، سوت دقيقه ۹۰ رقابت برای نامزدی حزب جمهوريخواه در انتخابات رياست جمهوری آمريکا زده شد.

ميت رامنی تعداد آرای ضروری برای نامزدی را به دست آورد. و برای اولين بار در تاريخ ايالات متحده، يک مورمون، نامزد رياست جمهوری آمريکا شد. همچنين در تاريخ مورمون‌ها هم برای اولين بار، يک نفر از اين فرقه يا دين، برای تصدی بالاترين مقام سرزمين موعودشان – يعنی آمريکا – نامزد شد.

حالا زمانش رسيده تا هم جهانيان و هم خود مردم آمريکا، اطلاعاتشان را درباره مورمونها افزايش دهند. برای ايرانی‌ها هم سرنوشت سياسی ايالات متحده اين روزها از هر زمان ديگر مهمتر شده است.

درباره اينکه مورمونيسم يک دين مستقل است يا يکی از فرقه‌های دينی ديگر به نام مسيحيت، اختلاف نظر وجود دارد.

اما مورمون‌ها به هر شکل جوزف اسميت، بنيانگذار مورمونيسم را «پيامبر» می‌خوانند و معتقدند که خدا به همراه فرزندش، عيسی مسيح بر او ظهور کرده است تا مردم جهان را به راه راست واقعی و رستگاری واقعی رهنمود کند، چون کليسای مسيحيت از روز اول اين کار را به درستی انجام نداده و هيچ کدام از مذاهب مسيحی جهان، حقانيت ندارند.

تفاوت‌های بنيادين مسيحيت با مورمونيسم موجب شده تا هيچ کدام از کليساهای اصلی مسيحيت، مورمون‌ها را مسيحی نشناسند حتی اگر خودشان سعی کنند با درشت چاپ کردن نام عيسی مسيح در لوگوی کليسای خود، چنين تصوری را القا کنند.

از نظر جريان‌های مسيحی، مورمون‌ها يک دين مجزا هستند. و بر اساس اعتقادات يک مورمون، تنها راه سعادت اخروی، گرويدن به مورمونيسم و غسل تعميد به روش مورمونيسم است.

راحت‌ترين راه برای درک بهتر اوضاع آمريکا، مقايسه‌ای است که در عنوان اين نوشته می‌بينيد: کمابيش شرايط شبيه به حالتی است که روزی يک بهايی، نامزد رياست جمهوری ايران شود.

بهائيت و مورمونيسم، دو دين همسن و سال هستند. بهائيت يک دين ايرانی است. مورمونيسم هم يک دين آمريکايی است. و هر دو می‌توانند در کنار ارضای نياز دين‌جويی برخی از انسان‌ها، احساسات ملی‌گرايانه آنها را نيز ارضا کنند. در هر دو دين، نياز پرستش، بدون وابستگی به بيگانگان رفع می‌شود. و پيروان هر دو دين در کشورهای خود، به سختی آزار ديده‌اند و شکنجه شده‌اند.

هر دوی اين دينها، زمانی مهم‌ترين خطر برای امنيت عمومی تلقی شده‌اند و در هر دو کشور آمريکا و ايران، به شدت تلاش شده تا مورمونيسم و بهائيت، از اساس از بين بروند.

اما مسير رشد بهائيان در ايران، با وقوع انقلاب شيعی، به سوی سرنوشتی تلخ‌تر از سالهای ميانی قرن ۱۹ میلادی منحرف شد. در آمريکا کاتوليک‌ها يا پروتستان‌ها انقلاب مذهبی نکردند و برعکس بر ميزان تحمل مذهبی آنها در سه دهه اخير افزوده شده است.

حالا کار به جايی رسيده که يک مورومون می‌تواند نامزد رياست جمهوری و به شکل بالقوه رئيس جمهوری آمريکا شود. شايد اگر در ايران انقلاب نمی‌شد و امروز يک جمهوری سکولار در کشور حاکم بود هم، يک بهائی می‌توانست نامزد رياست جمهوری بشود.

رياست جمهوری يک مورمون از يک زاويه ديگر نيز جالب است. در کتاب «مورمون» که کتاب مقدس پيروان اين دين است و توسط جوزف اسميت در نيمه نخست قرن ۱۹ نوشته شده، ايالات متحده آمريکا جايگاهی ويژه و روحانی دارد.

در اين کتاب آمده – و مورمون‌ها باور دارند – که عيسی مسيح، دو هزار سال قبل به آمريکا سفر کرده است. از نظر مورمون‌ها، سرخپوستها، قبيله گمشده يهوديان هستند. و ايالات متحده، سرزمين موعودی است که مسيح در آن ظهور خواهد کرد، نه اسرائيل و اورشليم.

از نظر آنها، اورشليم در واقع در جايی است به نام «ايندپندس» در ايالت ميزری. حتی جوزف اسميت، پيامبر مورمون‌ها در زمانی که در اين شهر زندگی می‌کرد سعی کرد، جايی را به نام «صهيون» بسازد اما سرمايه‌گذاری مالی اشتباه و از دست رفتن پول در بازار سهام، موجب ورشکستگی او و مهاجرتش از ايندپندس شد.

حالا با رياست جمهوری احتمالی يک مورمون، عملا يک نفر با عقايد آخرالزمانی شبيه به محمود احمدی‌نژاد (با شيعه‌گری آخرالزمانی‌اش) قدرت سياسی سرزمين موعودش را به دست می‌گيرد!

مورمون‌ها معقدند که قانون اساسی ايالات متحده از جمله مقدمات ظهور دوباره عيسی مسيح و رستگاری ابدی مورمون‌هاست.

حالا با رياست جمهوری يک مورمون، عملا يک نفر با عقايد آخرالزمانی شبيه به محمود احمدی‌نژاد (با شيعه‌گری آخرالزمانی‌اش) قدرت سياسی سرزمين موعودش را به دست می‌گيرد! و شب‌ها موقع خواب دعا می‌کند که مسيح در ايندپندس ظهور کند و پوز احمدی‌نژاد بخورد. همانطور که احمدی‌نژاد هر شب سر نماز خواهان ظهور زودتر مهدی از توی چاه جمکران است.

اگر مشتاقيد در آستانه انتخابات رياست جمهوری آمريکا بيشتر درباره مورمون‌ها بدانيد، می‌توانيد مستند دو قسمتی PBS را درباره مورمون‌ها ببينيد. (اين مستند از سری مستندهای American Experience است که سری بسيار آبرومندی است و مستندهايش کلی جايزه برده‌اند):

قسمت اول را از اينجا ببينيد. (لينک به سايت PBS – مدت مستند ۱۱۱ دقيقه)

در قمست اول اين مستند، تاريخ صدر مورمونيسم را خواهيد ديد. ظهور حضرت جوزف اسميت، وحی الهی، نوشتن «کتاب مورمون» به امر الهی و طبيعتا دستور الهی اختيار همسران بی‌شمار و دستور پروردگار رحمان و رحيم به پيروانش: اگر پولتان می‌رسد، زن‌های بيشتری را به همسری خود درآورديد، ثواب دارد.

قسمت دوم را از اينجا ببينيد. (لينک به سايت PBS – مدت مستند ۱۱۲ دقيقه)

در قسمت دوم چگونگی قدرت گرفتن مورمون‌ها در جامعه آمريکا را خواهيد ديد. اينکه روش تبليغ اين دين به چه شکل است و چگونه در يک دين، دو سال تبليغ دينی، به يک وظيفه مذهبی مهم – شبيه به سربازی – برای تمامی ۱۹ ساله‌های مورمون تبديل شده است. (میت رامنی هم دو سال از عمرش را وقف تبلیغ مورمونیسم کرده است.) و اينکه شعبه اصلی مورمون‌ها چگونه چالش‌های اصلی قرن بيستم را از سر گذارند: ممنوع کردن چند همسری، زير پاگذاشتن قانون نژادپرستانه شيطان بودن سياهپوستان در مورمونیسم و حالا گرفتاری دائمی مورمون‌ها با حقوق زنان و حقوق همجنسگرايان.

از مجموعه هلو برو توی گلوی کتاب‌های «يک آشنايی خیلی کوتاه» که توسط انتشارات دانشگاه آکسفورد منتشر می‌شوند، يک «آشنایی خیلی کوتاه با مورمونيسم» منتشر شده است. اين کتاب هم يک راه راحت و مطمئن و سريع برای آشنايی دقيق با اين دين است.

اطلاعات اين يادداشت درباره مورمونيسم از اين کتاب و مستند PBS نقل شده‌اند.

Advertisements

زندگی بازیگر٬ بعد از بازی در فیلم پورنوگرافی

 فيلم مستند «بعد از پايان پورن After porn Ends»٬ فقط يک مستند اجتماعی جذاب و پاسخ به يک فضولی هميشگی نيست٬ بلکه يک مستند خوب است که بسيار ساده٬ اما دراماتيک و ديدنی ساخته شده است.

موضوع فيلم٬ به سادگی نامش نيست. برخلاف تصوری که احتمالا اين نام به وجود می‌آورد٬ فيلم درباره زندگی روزمره يک بازيگر فيلم پورنوگرافی بعد از کارش نيست بلکه برخورد عميق‌تری با زندگی بازيگران اين دسته از فيلمها در اين مستند به تصوير کشيده شده است.

ماجرا از ورود به صنعت پورنوگرافی آغاز می‌شود. طبيعتا هيچ کدام از بازيگران٬ پيش‌بينی نمی‌کردند که روزی بازيگر فيلم پورنو می‌شوند. به قول جامعه‌شناسی که در فيلم با او مصاحبه شده٬ هيچ دختر يا پسری در کودکی نمی‌گويد که وقتی بزرگ شد٬ بازيگر فيلم پورنو خواهد شد.

نخستين بخش جذاب فيلم٬ پاسخهای بازيگران به اين سئوال است که چطور از صنعت پورنوگرافی سردرآورده‌اند و چطور راضی شده‌اند تا برای نخستين بار٬ در برابر دوربين با يک نفر ديگر بخوابند. توصيف نخستين تجربه بازيگری در فيلم پورنوگرافی٬ به شدت برای من تکان‌دهنده٬ غيرقابل پيش‌بينی و دور از ذهن بود. هر چند که تجربه‌ سوژه‌های این فیلم٬ متفاوتند اما ميزان فشار روانی بر روی اين انسانها در نخستين تجربه‌شان٬ فراتر از آن چيزی بود که می‌توانستم تصور کنم.

مرور کوتاهی بر زندگی در دوران حضور در اين صنعت بخش بعدی فيلم است و به اين ترتيب٬ بعد از تقريبا نيم ساعت٬ پاسخ به سئوال کليدی فيلم آغاز می شود: زندگی يک بازيگر فيلم پورنوگرافی بعد از اينکه از اين صنعت خارج می‌شود چطور می‌گذرد؟

سوژه‌های فيلم به دلايل گوناگون از اين صنعت خارج شده‌اند. از بازنشستگی طبيعی به دليل کهولت سن٬ تا اعتقادات مذهبی شديد و عذاب وجدان دائمی بازی در فيلم پورنو٬ از دلايل خروج از اين صنعت هستند.

اما نکته‌ای که شايد کمتر کسی به آن توجه کند٬ واقعيتی است که يک کارگردان فيلم پورنوگرافی آن را در اين فيلم بازگو می‌کند: خروجی واقعی از اين صنعت وجود ندارد.

پورنوگرافی٬ حرفه‌ای است که قضاوت تندی عليه آن در جامعه وجود دارد. قانونی بودن يا قانونی نبودن در کشورهای گوناگون٬ تفاوتی در اصل ماجرا ايجاد نمی‌کند. مهم اين نيست که تهيه‌کنندگان و بازيگران اين فيلمها ماليات می‌دهند يا نه٬ مساله اين است که برخلاف حرفه‌ای مانند تن فروشی٬ که می‌تواند از اطرافيان٬ خانواده و هر کسی که در آينده سرراه طرف است٬ مخفی شود٬ پورنوگرافی٬ عموما چنين شانسی را به طرف نمی‌دهد.

بازيگر فيلم پورنوگرافی٬ بعد از يک بار حضور در چنين فيلمی٬ برای باقی عمرش٬ در خانواده‌ای که می‌خواهد تشکيل دهد٬ برای بچه‌ای که می‌خواهد بزرگ کند٬ برای همکار شغل آينده‌اش٬ برای شوهرش٬ زنش٬ مادرش٬ پدرش٬ برای همسايه‌اش٬ صاحب‌خانه‌اش٬ قصاب سرکوچه و پستيچی و کارمند بانک و … ٬ در يک چشم برهم زدن٬ از موقعيت اجتماعی خود به «بازيگر فيلم پورنو» سقوط می‌کند٬ چرا که همه اين آدمها می‌توانند بينند بالقوه آن فيلم باشند!

لحظه‌ای را تصور کنيد که مادری مهربان٬ جوان و خوش‌پوش و خوش‌برخورد٬ برای تشويق فرزند درس خوان خود در بازی بستکبال به مدرسه کودکش می‌رود و در ميانه مسابقه٬ متوجه نگاههای سمج پدر يکی ديگر از کودکان می‌شود. کابوس سراسر عمر مادر جوان٬ بار ديگر تکرار می‌شود: پدر سمج٬ فيلم پورنوی او را ديده است.

انتخاب هوشمندانه بازيگران سابق فيلمهای پورنو يکی از ويژگی‌های عالی مستند «بعد از پايان پورن» است. در سراسر اين مستند قصه زندگی بيش از ۱۰ نفر از اين بازيگران روايت می‌شود و در ميانشان٬ روايتهای بسيار متفاوتی ديده می شوند: از مردی که از سابقه‌اش در فيلمهای پورنو و زندگی مرفه امروز خود٬ بسيار راضی است٬ تا زنی که بارها رو به روی دوربين اشک می‌ريزد و با عجز می‌گويد که زندگی‌اش را بعد از صنعت پورنوگرافی٬ وقف مسيح کرده است. اين انتخاب‌های دقیق٬ کاملا نگاه بی‌طرف تهيه‌کننده را به مساله‌ای که همه درباره آن قضاوتی اخلاقی دارند٬ تضمين کرده است.

اين مستند خواسته يا ناخواسته٬ بر روی قضاوت اخلاقی بيننده نيز تاثير می‌گذارد. در همين فيلم٬ رابطه جنسی در فيلم پورنو٬ بارها و توسط افراد گوناگون٬ رابطه‌ای حيوانی توصيف می‌شود. اما فيلم که تمام می‌شود٬ يک موضوع در ذهن بيننده قطعا تثبيت شده: بازيگران همين روابط جنسی به گفته آنها «حيوانی» بی‌ترديد انسان‌هايی هستند مانند باقی انسانها.

فریاد هدی رستمی در مجموعه عکس «شهر ممنوع»

برخی از عکسهايی که از هدی رستمی اخيرا منتشر شده، تصاويری هستند از شهری که خيلی‌هامان فکر می کنيم آن را خوب می شناسيم، اما وقتی به عکسها دقت می‌کنيم، هيچ اثری از شهری که می‌شناسيم در آنها نمی‌بينيم.

هدی رستمی موفق شده در برخی از عکسهای مجموعه «شهر ممنوع» که در وب‌سايت «تهران ريويو» منتشر شده‌اند، صحنه‌هايی را در تهران خلق کند که اين روزها کسی حتی خوابش را هم نمی‌بيند.

وقتی در لابه‌لای بحثهای روشنفکران، جوانان و دانشجويان، مساله «حقوق زنان» و حضور زنان در شهر، مطرح می‌شود و زمانی که مسائلی مانند حق آزادی پوشش برای زنان ايران مطرح می‌شود، کمتر کسی قوه تخيل خود را به کار می‌اندازد تا ظهور عينی اين حقوق را تصوير کند. هنر اگر به آن افسار نزنند، می‌تواند اين وظيفه را به عهده بگيرد. در اينجا عکاس هنرمند، فعالانه در بحث حق آزادی پوشش زنان مشارکت می‌کند و از دريچه دوربين خود، مانيفيست خود را صادر می‌کند. با اين اقدام هنرمند، بحث يک گام رو به جلو حرکت می‌کند.

آنچه در روزهای نخست دست به دست شدن اين عکسها در شبکه‌های اجتماعی، شوری فوق‌العاده در من بر می‌انگيخت، اين بود که به اشتباه تصور می‌کردم، عکاس در تهران زندگی می‌کند. متاسفانه چنين نيست. او در سوئد درس خوانده و در کشوری زندگی می‌کند که زنان حضوری طبيعی در شهر دارند و جايی پشت پارچه‌ها پنهان نشده‌اند.

آنچه هدی رستمی انجام می‌دهد، انتقال تجربه عمری زندگی آزادانه به جايی است که سالها ممنوعيت‌های سخت‌گيرانه برای زنان، بخش بزرگی از جامعه را از خود بيگانه کرده است. بيگانه شدن با زندگی طبيعی بشر قرن بيست و يکم، چنان در تار و پود زندگی جامعه ايران ريشه‌دوانده که از صدر تا ذيل، خواسته يا ناخواسته بر اساس الگوی رفتاری بالادستی سرکوبگر، زنجيره سرکوب را تکميل می‌کنند و حتی به قدرت تخيل انسان اسير در مرزهای کشور ضربه می‌زنند. به همين دليل است که وقتی عکسی از دختری بدون روسری در اتوبوس شرکت واحد خلق می‌شود، با استقبال رو به رو می‌شود.

اين عکس، تجسم عينی حق است، حقی که از انسان ايرانی دريغ شده است. متاسفانه سخت‌گيری شديد موجب می شود تا کسی نتواند، عکسی خلق کند که در آن، زن و مرد با لباسهای امروزی، در ميدان ولی‌عصر در حال رقصيدن و نوشيدن آبجو باشند. اگر چنين عکسی خلق شود، اوجی ديگر از بيگانه شدن انسان ایرانی با واقعيت زندگی امروزی خود در آن به نمايش گذاشته می‌شود. کسی اين حق ساده و بديهی خود را در ميدان ولی‌عصر به ياد نمی‌آورد. بعد از سه دهه که از سبک زندگی منحصربه‌فرد ایرانیان گذشته، کسی برای بیرون آمدن از زیرزمین (پستو – پشت پرده – اندرونی – درون خانه) تخیلی ندارد که خرج کند.

در نهايت عينيت دادن به خواسته يا حق، کاری است که هنرمند در اين مجموعه به آن دست می‌زند و يادآوری می‌کند که انسان امروز جامعه ايران، با استانداردهای تمدن بشر قرن بيست و يکم، دورانی منزوى و غيرطبيعی را سر می‌کند. ضمن اينکه اينبار اين تمدن، نتيجه سلطه و برتری جويی غرب (به هر معنایی که تصور کنید، سیاسی یا فرهنگی) نيست. نه غرب سياسی-فرهنگی و نه شرق سیاسی-فرهنگی در این حقوق انسان امروز اختلاف نظری ندارند. امروز در کمتر جایی از جهان، زنی با پوشش شخصیت زن عکسهای هدی رستمی، دستگير می‌شود، تحقير می‌شود و در چشم قانون «مجرم» است.

کاری که هدی رستمی می‌کند، شبيه به کاری است که از نگاه ايرانی امروز، زمانی بايد کسی برای زنان افغان انجام می‌داد. روزهايی که طالبان بر سر قدرت بود و انسان ايرانی، بعد از شنيدن خبرها درباره سخت‌گيری‌های طالبان و ديدن عکسها و فيلمهای زنان برقع پوش از خود می‌پرسيد: چطور افغان‌ها اين قوانين «غيرانسانی» را تحمل می‌کنند؟ چطور زنان افغان اجبار به پوشيدن برقع را می‌پذيرند؟

سال‌هاست که در دنيای امروز همين سئوال بعد از ديدن عکسها و ويدئوهايی از ايران تکرار می شود: چطور انسان ايرانی، اين اجبار و تحقير را تحمل می‌کند؟

هدی رستمی با عکس‌هايش اين سئوال را فرياد می‌زند.

جهان ما، احتمالا تنها جهانِِ جهان نیست!

روی جلد نيوزويک اين هفته به شکل اعجاب آوری، ساده است و جذاب. البته جذابيت بصری خارق‌العاده‌ای ندارد، اما تيتر، درباره محتوايی است که هميشه خواننده دارد و مخاطب هفته‌نامه‌ای مانند نيوزويک، قطعا از خواندن درباره آن خسته نمی شود: چند جهانی (يا چند بنيانی يا راحت‌تر Multiverse).

تيتر روی جلد نيوزويک اين هفته اين است: رازهای جديدی از جهان. نويسنده مقاله روی جلد، فيزيکدان مشهور، برايان گرين است. گرين که استاد دانشگاه کلمبياست، يدطولايی در تشريح مفاهيم پيچيده علمی برای مردم عامه دارد. (او نويسنده کتاب پرفروشی است به نام «جهان زيبا» که در آن نظريه ريسمان را برای مردم عادی شرح داده است).

تيتر داخل مجله برای مقاله گرين اين است: «برايان گرين: به چندجهانی خوش آمديد» جمله‌ای که در انگليسی شباهت ظاهری بسياری به اين جمله دارد: «به جهان خوش آمديد.» تنها به جای universe نوشته شده multiverse.

گرين در اين مقاله تلاش می کند شرح دهد که چرا برخی فيزيکدانان و رياضی‌دانان، بيش از هر زمان ديگری احتمال صحت تئوری وجود جهانی ديگر را بالا ارزيابی می کنند.

صورت ظاهری و ساده شده قصه اين است: انسان زمانی فکر می‌کرد که مرکز جهان است و زمين هم سطحی صاف است. بعد از هزاران سال فهميد که زمين گرد است. با پيشرفت ستاره‌شناسی فهميد که خورشيد به دور زمين نمی‌چرخد بلکه زمين به دور خورشيد می‌چرخد پس زمين مرکز جهان نيست. بعد از مدتی مشخص شد که خورشيد هم مرکز جهان نيست، بلکه خورشيد يکی از ستاره‌های کهکشان راه‌شیری است. بعد از آن هم کشف اينکه صدها ميليون کهکشان در جهان وجود دارد. ما به این مجموعه می‌گوییم جهان یا دنیا. جایی که پر است از کهکشهان.

روی جلد این هفته نیوزویک

فهم اين دانش برای انسان امروز آسان است. اما واکنش انسانهای پيشين با اين کشف‌ها به اين سادگی نبوده و فهم اين دانش برايشان آسان نبوده. حالا ما با واقعيتی تازه رو به رو هستيم. اين جهانی که پر است از صدها ميليون کهکشان، تنها جهان موجود نيست. احتمالا ميلياردها جهان ديگر هم وجود دارد!

از ارائه اين نظريه نزديک به سه دهه گذشته، اما برخلاف بی توجهی به آن در دهه ۸۰ و ۹۰ ميلادی، چندين سال است که علم کيهان شناسی (Cosmology) در تلاش است تا با کمک فيزيکدانان و رياضی‌دانان به سئوالاتی درباره پيدايش جهان (تئوری انفجار بزرگ)، حرکت درون جهان، انرژی سياه و بزرگ شدن جهان پاسخ دهد.

آنطور که برايان گرين در اين مقاله شرح داده، چه برای پاسخ به ابهامات محاسبات و چه برای پاسخ به ابهامات درباره بزرگ شدن جهان (دور شدن کهکشان‌ها از همديگر) و همچنين انرژی سياه، يک پاسخ اين روزها بيش از هر پاسخ ديگری در محافل علمی مطرح است: جهان ما، تنها جهان موجود نيست.

توضيحات علمی برايان گرين آنقدرها هم ساده نيست. هر چند که او به شدت تلاش کرده اين توضيحات را به زبان ساده در مقاله نيوزويک برای مردم عادی شرح دهد. بهرحال تنها راه برای اينکه از علل ماجرا سردربياوريد خواندن مقاله است. من هم اگر بخواهم اينجا قسمت علمی ماجرا را شرح بدهم بايد کل مقاله را ترجمه کنم!

آنچه می توانم اينجا بنويسم اين است که اگر تئوری بينگ بنگ يا انفجار بزرگ برای آغاز جهان درست باشد، ديگر شکی نمانده که به احتمال قوی جهان‌های ديگری هم وجود دارند چون بر اساس يافته‌های تازه، علتی وجود ندارد که ثابت کند اين پديده فقط يک بار رخ داده، بلکه ميلياردها بار می‌تواند رخ بدهد و هر بار جهانی جديد خلق شود و بر اساس ميزان انرژی سياه درون آن جهان، قواعد فيزيکی آن تعريف شود. اگر ميزان انرژی سياه آن دقيقا به اندازه انرژی سياه جهان ما باشد، شکل‌گيری ستاره و سياره در آن ممکن است. در غير اين صورت، حتی از ستاره و سياره هم در آن خبری نخواهد بود. آن وقت آن جهان چه شکلی است؟ چه اتفاقاتی در آن می‌افتد؟ فعلا فقط يک نويسنده خلاق داستان‌های علمی-تخيلی می تواند به اين سئوالات پاسخ بدهد.

تا حالا از خودتان پرسيده‌ايد که آخر جهان کجاست؟ و اگر کسی به آخر جهان برسد، پشت آن آخر چيست؟ حالا بايد سئوالات تازه‌ای را در ذهنتان مرور کنيد. آخر آن جايی که اصلا نمی‌دانم اسمش چيست و پر است از ميلياردها جهان کجاست؟!

میراث پروپاگاندا با طعم مستندسازی حرفه‌ای

 

بعد از هشت ماه که از انتشار آگهی جذاب مستند «ميراث آلبرتا» (لینک به فیس‌بوک) گذشت، مدتی است که نسخه کامل مستند در اينترنت منتشر شده و چند هفته‌ای است که در دانشگاههای ايران اکران می شود.

موضوع مستند، مهاجرت دانشجوهای باهوش ايرانی به کشورهای غربی – بيشتر آمريکا – است و چون تهيه کننده فيلم خودش دانشجوی دانشگاه صنعتی شريف است، تمرکز او بر روی دانشجويان اين دانشگاه است. تمرکزی که بر جذابيت مستند می افزايد چون دانشجويان شريف، به مهاجرت شهره‌اند.

نظر من درباره اين مستند، نظری کاملا متناقض است. از يک زاويه به مستند نمره خوبی می دهم و از يک زاويه ديگر از ساخته شدن چنين مستندی متاسفم!

نسخه کامل فیلم را می‌توانید از اینجا در یوتیوب ببینید.

اول: درباره پروپاگاندا

من سالهاست که به پروپاگاندا و تاريخچه‌اش، علاقه‌مندم. به نظر من استفاده تبليغاتی از رسانه برای انتقال يک پيام بدون هيچ تعهدی به ارزشهای روزنامه‌نگاری، يک عمليات پيچيده و جذاب است.

موفقيت اين عمليات نيز به دليل پيچيدگی آن، به هيچ وجه آسان نيست. اين حرفه، ظرايف بسياری دارد که عموما به جای حکومتهای ايدئولوژيک محتاج پروپاگاندا، توسط بخش خصوصی استفاده می شود و گاه می توان تکنيکهای فوق العاده اين روش را در آگهی‌های تجاری ديد. بی‌توجهی حاکمان نيازمند به تبليغات به تکنيکهای درست اين حرفه موجب می شود تا در بيشتر مواقع، ترفندهای تبليغاتی آنها شکست بخورد.

به عنوان کسی که زير بمب‌باران تمام نشدنی تبليغات يک حکومت ايدئولوژيک بزرگ شده‌ام، درس خوانده‌ام و دانشگاه رفته‌ام، آشنايی ملموس و نزديکی با پروپاگاندا و البته پروپاگاندای شکست خورده دارم. (مشخصا درباره پروپاگاندای شوروی و آلمان نازی هم اطلاعات پراکنده‌ای از پروپاگاندای موفق دارم.)

در دنيای امروز، پروپاگاندا به شدت رشد کرده است. نگاهی به شبکه خبری فاکس نيوز می‌تواند علاقه‌مندان به اين حرفه را با محصولات تلويزيونی با کيفيت خبرنگاری تبليغاتی و جهت‌دار آشنا کند. (روزنامه‌نگارهای ايدئولوژيک، چه از جنس کيهان چه از جنس اصلاح‌ طلب می‌توانند از اين شبکه ايده‌های بسياری بگيرند.)

در همين وبلاگ هم اخيرا درباره يک مستند تبليغاتی ضد ايرانی به نام ايرانيوم نوشتم. حضور شهره آغداشلو به عنوان گوينده آن مستند نشان می‌دهد که پروپاگاندا تا چه حد در دنيای امروز جدی گرفته می شود. (نزديک به دو ماه پيش هم يک مستند تبلیغاتی ديگر ديدم به نام شکست‌ ناپذير درباره سارا پیلين که برخلاف ايرانيوم محصولی به شدت مبتذل و شکست خورده بود.)

کارگردان این فیلم جوانی است ۲۳ ساله به نام حسین شمقدری. یک حزب اللهی معتقد که بلد است فیلم مستند خوب بسازد.

متاسفانه به رغم بازار کار عالی برای تهيه محصولات تبليغاتی در ايران، کيفيت اين محصولات عموما در ايران تعريفی ندارند و در برخی موارد، شکست پروژه‌های تبليغاتی شديدا هويداست. و وقتی پای مستند تبليغاتی به ميان کشيده می‌شود، ناآگاهی سازندگان با حداقل استانداردهای اين صنعت، غم‌انگيز است. به عنوان نمونه نگاهی به مستند «ظهور نزديک است» بياندازيد. سازنده مستند قرار است اثری تبليغاتی خلق کند که در ابعاد ميليونی ديده شود. و کيفيت اين اثر چنان پايين است که برای يک علاقه‌مند پروپاگاندا مثل من گريه‌آور است.

با اين توضيحات، نمره ميراث آلبرتا از نظر من، نمره قبولی است. آن هم نه يک نمره قبولی پايين، بلکه نمره قبولی که شايسته تشويق است. سازنده به سختی تلاش کرده که به مخاطب دروغ نگويد و پيامش را منتقل کند. راه هوشمندانه سازنده اين است: او به جای دروغ گفتن (مانند جمله کليشه ای امام خمينی که گفته بود در غرب خبری نيست)، بخشی از واقعيت را از مخاطب پنهان می کند. اين يکی از کاربردی‌ترين روشهای پروپاگانداست که در تبليغات مدرن، نقش کليدی بازی می کند.

فيلمبرداری تميز و تدوين عالی مستند در کنار کارگردانی که تصوير را می‌شناسد و مستندسازی بلد است اين نتيجه را در پی داشته که قابل ستايش است.

دوم: درباره ميراث آلبرتا

به رغم اينکه «ميراث آلبرتا»، ساخت خوبی دارد و برای القای پيام خود به مخاطبش مسير درستی را انتخاب کرده، اما در بهترين حالت يک فيلم تبليغاتی است. اين جايی است که احساسات متناقض من برانگيخته می شود!

چرا «ميراث آلبرتا» پروپاگانداست؟ چون بخشی از واقعيت را از بيننده پنهان می‌کند و در تلاش است تا نتايج فيلم از چارچوب خواسته‌های يک نظام ايدئولوژيک بيرون نرود.

در اين مستند، سازنده به دنبال اين نيست که از دلايل مهاجرت ايرانيان باهوش سردربياورد. او از اين اتفاق ناراحت است و در تلاش است تا به بيننده پيامهايی را عليه مهاجرت ايرانيان نشان بدهد. تلاش می کند دلايل خودش را برای شما تشريح کند.

و جايی که در چارچوب خط قرمزهای سازنده جای کار دارد، مساله اقتصادی است. او سعی می‌کند از اين زاويه به مساله مهاجرت نگاهی بی‌طرفانه داشته باشد و به شکل هوشمندانه‌ای مخاطب را فريب دهد. کلک کار اين است که او تلاش می‌کند از اين زاويه خود را بی‌طرف نشان دهد.

او به راحتی بخشهای عمده دلايل مهاجرت نخبگان را ناديده می گيرد. از شرايط سرکوب سياسی مخالفان و ناراضيان در ايران تا محدوديت‌های اجتماعی بيشمار و نبود آزادی‌های فردی تا حتی مساله حقوق شهروندی و احترام به جامعه و امنيت روانی و حفاظت هميشگی شهروند دربرابر قانون و قانون‌مداری جامعه ميزبان در مقايسه با جامعه ايران، در مستند ناديده گرفته می‌شوند.

در پايان هم در مقايسه‌ای کاملا سياسی، ويدئوی جذاب «سوسن خانوم» که در دانشگاه آلبرتای کانادا توسط دانشجويان ايرانی تهيه شده، در تدوين موازی، با سفر دانشجويان حزب‌اللهی دانشگاه شريف به مناطق جنگ‌زده مقايسه می‌شود. آنها که رفته‌اند، ويدئوی سوسن خانوم می‌سازند. آنها که مانده‌اند، وطن پرستند، برای زندگی خود اهدافی بزرگ و قابل احترام دارند، انقلابی و آرمان‌گرا هستند و از يک گروه مرجع مقدس (شهيدان، حزب‌اللهی‌ها، بسيجی‌ها، شيعيان واقعی و …) هويت می‌گيرند.

به بيان ساده، مهاجران بی‌هويت و ذليل‌اند ولی آنها که مانده‌اند، قدسی و آسمانی و باهويت.

از اين منظر، مستند «ميراث آلبرتا» يک محصول خيانتکار رسانه‌ای است که تنها يک کارکرد دارد: به عنوان یکی از نمونه‌های باکيفيت پروپاگاندای جمهوری اسلامی، روزی در دانشکده روزنامه‌نگاری تدريس شود. خوبيت ندارد که يک حکومت ايدئولوژيک عمری بر سر قدرت باشد و در پايان عمرش، چند محصول با کيفيت تبليغاتی باقی نگذارد.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: