ننگ تاریخی

بدست K.

چند روزی است که افغان ستیزی در ایران، غم زده ام کرده. نوشتن درباره این افغان ستیزی آسان نیست. توی آیینه نگاه کردن و پذیرش مسئولیت جنایت آسان نیست.

این نوشته دوست و همکار خوبم ستار سعیدی به من این شهامت را داده که از ننگی پاک نشدنی بر دامن خودم و تک تک ایرانیان بنویسم؛ ننگ شکنجه روحی و جسمی هزاران افغان مهاجر در سه دهه حاکمیت جمهوری اسلامی ایران. من از وضعیت افغانها و ایرانیها، پیش از این سه دهه چیز زیادی نمی دانم.

اما از رابطه افغانهای مهاجر و ایرانی های هموطن بعد از انقلاب ایران، داستانهای زیادی برای تعریف کردن دارم چرا که من در همان شهری بزرگ شده ام که ستار سعیدی بزرگ شده. و من در همان محله هایی زندگی کرده ام که ستار اجازه نداشته در آنها زندگی کند. و در مدارسی درس خوانده ام که افتخارشان، نداشتن دانش آموز افغان بوده.

من آن سوی شهری بزرگ شده ام که ستار سعیدی در این نوشته به دقت آن را تصویر کرده. و دست برقضا به واسطه شغل پدرم که پیمانکار ساختمانی بوده بارها به محله هایی رفته ام که ستار و هموطنانش اجازه داشتند در آنها زندگی کنند. مثلا تصاویری دقیق از محله «قلعه ساختمان» و فقرش، مانند روز جلوی چشمانم است.

هموطنان ستار، موتور محرک اقتصاد خانواده ما بودند. پدرم از کارگران افغان بسیار راضی بود چون کمتر از کارگر ایرانی حقوق می گرفتند و بیشتر از کارگر ایرانی کار می کردند. برای یک پیمانکار ساختمان، چه چیزی مهمتر از کارگری که کمتر حقوق بگیرد و بیشتر کار کند؟

حقوقی که کارگران افغان از پدرم نمی گرفتند شدند نان سر سفره ما، دفتر و کتاب مدرسه من، لباسی که تنم کردم، شلوار جین مد روزی که خریدم، عینک آفتابی ژیگولی که مرا شبیه خارجی ها می کرد، کفش های اسپورتی که همه کلاس به آنها حسودیشان می شد …

گیرم پدرم سعی می کرد که با بیمه و پاداشهای سالانه، این ننگ را از دامن ما پاک کند، اما امروز که نوشته ستار را خواندم، فهمیدم که این ننگ پاک شدنی نیست. من برای باقی عمرم، از اینکه در دوره سیاه رفتارهای نژادپرستانه مردم و حکومت ایران علیه افغانها زندگی کرده ام، شرمسار خواهم بود.

اما بد نیست بدانید که تا مدتها من هم مثل شما فکر می کردم. مثل شمایی که الان این نوشته را می خوانید و معتقدید هیچ سهمی در این ننگ تاریخی ندارید. همیشه خوشحال بودم که پدرم کارگران افغانش را بیمه می کرده. و همیشه خاطره روزهایی را مرور می کردم که برای پخش گوشت نذری به در خانه های تک تک کارگران پدرم می رفتیم و آنها از دیدن ما خوشحال می شدند. به لحظاتی فکر می کردم که ساعتها با فرزندان کارگران افغان پدرم بازی می کردم و بارها در خانواده ام شنیده بودم که باید با افغانها با نهایت احترام برخورد کنم. من هم باور کرده بودم که اگر لجن زار جامعه ایران، از بیماری نژادپرستی بوی تعفن گرفته، تقصیر من نیست.

اما حالا می دانم که تقصیر من است. تقصیر من – کیوان حسینی – است که هیچ گاه در برابر این ظلم باورنکردنی اعتراض نکردم. هیچ گاه برای حقوق افغانها مطلبی ننوشتم در حالی که 14 سال است روزنامه نگارم. چشمم را در تمام این سالها بر نژادپرستی جامعه ایران بستم. شرمساریم را هیچ گاه به زبان نیاوردم. به غرورم اجازه دادم بر دهانم و قلمم افسار بزند و تا همین امروز نگذارد از سهمی که در این جنایت داشته ام پرده بردارم.

تقصیر من است و تک تک شهروندانی که به هر شکلی، هویت ایرانی را پذیرفته اند و خود را ایرانی معرفی می کنند. در مشهد، در تهران، در رشت، در همدان، در استانبول، در پراگ، در پاریس، در لندن، در واشنگتن، در نیویورک، در لس آنجلس و در هر جای دنیا که این ایرانیان نشسته اند، ننگی تاریخی را بر پیشانی دارند.

در آیینه نگاه کنید خواهید دید. تنها همکار دو میز آنطرف تر که با صراحت احساسات ضدافغان خود را بیان می کند مقصر نیست. تنها آن عضو فامیل که زیر لب می گوید افغانها بو می دهند مقصر نیست، تنها فلان به اصطلاح سیاستمدار اپوزیسیون که در اوج بی شرمی، دفاعش را از افغانها با گفتن این جمله که آنها جنایات زیادی انجام داده اند شروع می کند، مقصر نیست: این یک ننگ ملی است و تک تک ما باید مسئولیت تاریخی این ننگ را بپذیریم.

Advertisements