فکر کردن با صدای بلند

ماه: آوریل, 2012

یک آلبوم فارسی آبرومند از قلب زیرزمینهای میهن

«بند بند» (لینک به وب سایت رسمی) نام یکی از گروههای ایرانی است که پاپ – راک تمیزی می زنند. گروهی با بدترین نام ممکن و بهترین شعرها برای راکی که خیلی ملودیک است و عامه فهم و راحت الحلقوم. می توان با آهنگهایش بالا – پایین پرید و آهنگها به آسانی، خاطر آدم می مانند.

حدس می زنم یکی از دلایل اینکه احتمالا خیلی ها نام این گروه را نشنیده اند، اسمشان است که نمی دانم به «بند بند» تن اشاره دارد یا دنبال معنای بند انگشت هستند یا بند نی. اما هر چه هست در انگلیسی نوشته می شود «Band Band» (لینک به صفحه گروه در فیس بوک) و باعث می شود که جستجو برای یافتنشان در اینترنت آسان نباشد. نام ناجوری برای یک «بند» زیرزمینی.

این گروه چهار سالی است که تشکیل شده و چند ماه پیش، آلبومی منتشر کرد به نام شازده کوچولو. اول این پایین کلیک کنید و بهترین آهنگ آلبوم را به انتخاب من راه بیاندازید تا در ادامه مطلب، بدانید درباره چی حرف می زنم:

به نظرم همین آهنگ، معرفی خوبی است از این گروه. خوبی گروه این است که جنس همه آهنگهای گروه همین است که می شنوید. برخلاف اداهایی که این روزها مد شده، از این آهنگ به آن آهنگ، سازبندی تغییر نکرده و گروه اصولا همه جای صدای خودش را می دهد، حتی وقتی که شاهکار فریدون فروغی به اسم «مشتی ماشاالله» را بازخوانی کرده اند.

آلبوم «شازده کوچولو» موسیقی پیچیده ای ندارد. شبیه فیلمی نیست که آخرش از سرجایتان بپرید، برعکس خیلی راحت و روان، از این آهنگ به آن آهنگ می سرید. متن اشعار آلبوم هم صادقانه اند. ژست و ادا اطوار به نظر نمی آیند. و ساده اند. (نه اینکه من با موسیقی پیچیده و ترانه های بکر و عمیق مشکلی داشته باشم. اینها را به عنوان ویژگی آلبوم گفتم.)

برخلاف نام آماتوری گروه، نام آلبوم هوشمندانه انتخاب شده است. کتاب «شازده کوچولو» آنتوان دو سنت اگزوپری و نمایش رادیویی آن به کارگردانی احمد شاملو، برای مدتی که خود من در دوره گذار نوجوانی به جوانی بودم، در حد یک خرده فرهنگ روشنفکری ملوس، تا اعماق قلب و روح یک نسل نفوذ کرده بود. احتمالا بازی با مفهوم من درآوردی «اهلی شدن» در این قصه، به تعداد بیشماری در نامه های عاشقانه – برای امروز هم ایمیلهای عاشقانه – تکرار شده اند. ملت در دوره ای دور و بر من دیگر عاشق نمی شدند بلکه زرت و زرت اهلی می شدند. برای ما، شنیدن آلبومی که با صدای بهزاد فراهانی، روباه قصه «شازده کوچولو» آغاز می شود، خاطره انگیز است. این آلبوم و آهنگ نخست در خدمت احساسات فراموش نشدنی ما نسبت به دوره جوانی – دانشجویی اهلی شدن و اهلی کردن است.

بازخوانی «مشتی ماشاالله» هم اصولا شمشیر دولبه است. می تواند شما را به عرش ببرد، یا اینکه در چشم هواداران متعصب، به لجن کشیده شوید. گروه «بند بند» (آخر این چه اسمی است؟!) این خطر را به جان خریده و اثر را بازخوانی کرده.

با این توضیح که نزدیک ترین دوست من، همین امروز گفت که از نظر او، این بازخوانی بهترین بازخوانی است که تا امروز از «مشتی ماشاالله» شنیده، از قضاوت درباره این یک قطعه خودداری می کنم. چون بی تعارف احساسات متناقضی نسبت به آن دارم.

اگر بیرون ایران هستید یا در داخل ایران کردیت کارت دارید، از این لینک پایین می توانید این آلبوم را بخرید. اگر کردیت کارت دارید و بعد از خواندن این مطلب، رفتید و آلبوم را مجانی و غیرقانونی دانلود کردید، امیدوارم در روزی که کنکور قبول شدید بروید زیر ماشین.

شازده کوچولو درcdbaby.com

Advertisements

ننگ تاریخی

چند روزی است که افغان ستیزی در ایران، غم زده ام کرده. نوشتن درباره این افغان ستیزی آسان نیست. توی آیینه نگاه کردن و پذیرش مسئولیت جنایت آسان نیست.

این نوشته دوست و همکار خوبم ستار سعیدی به من این شهامت را داده که از ننگی پاک نشدنی بر دامن خودم و تک تک ایرانیان بنویسم؛ ننگ شکنجه روحی و جسمی هزاران افغان مهاجر در سه دهه حاکمیت جمهوری اسلامی ایران. من از وضعیت افغانها و ایرانیها، پیش از این سه دهه چیز زیادی نمی دانم.

اما از رابطه افغانهای مهاجر و ایرانی های هموطن بعد از انقلاب ایران، داستانهای زیادی برای تعریف کردن دارم چرا که من در همان شهری بزرگ شده ام که ستار سعیدی بزرگ شده. و من در همان محله هایی زندگی کرده ام که ستار اجازه نداشته در آنها زندگی کند. و در مدارسی درس خوانده ام که افتخارشان، نداشتن دانش آموز افغان بوده.

من آن سوی شهری بزرگ شده ام که ستار سعیدی در این نوشته به دقت آن را تصویر کرده. و دست برقضا به واسطه شغل پدرم که پیمانکار ساختمانی بوده بارها به محله هایی رفته ام که ستار و هموطنانش اجازه داشتند در آنها زندگی کنند. مثلا تصاویری دقیق از محله «قلعه ساختمان» و فقرش، مانند روز جلوی چشمانم است.

هموطنان ستار، موتور محرک اقتصاد خانواده ما بودند. پدرم از کارگران افغان بسیار راضی بود چون کمتر از کارگر ایرانی حقوق می گرفتند و بیشتر از کارگر ایرانی کار می کردند. برای یک پیمانکار ساختمان، چه چیزی مهمتر از کارگری که کمتر حقوق بگیرد و بیشتر کار کند؟

حقوقی که کارگران افغان از پدرم نمی گرفتند شدند نان سر سفره ما، دفتر و کتاب مدرسه من، لباسی که تنم کردم، شلوار جین مد روزی که خریدم، عینک آفتابی ژیگولی که مرا شبیه خارجی ها می کرد، کفش های اسپورتی که همه کلاس به آنها حسودیشان می شد …

گیرم پدرم سعی می کرد که با بیمه و پاداشهای سالانه، این ننگ را از دامن ما پاک کند، اما امروز که نوشته ستار را خواندم، فهمیدم که این ننگ پاک شدنی نیست. من برای باقی عمرم، از اینکه در دوره سیاه رفتارهای نژادپرستانه مردم و حکومت ایران علیه افغانها زندگی کرده ام، شرمسار خواهم بود.

اما بد نیست بدانید که تا مدتها من هم مثل شما فکر می کردم. مثل شمایی که الان این نوشته را می خوانید و معتقدید هیچ سهمی در این ننگ تاریخی ندارید. همیشه خوشحال بودم که پدرم کارگران افغانش را بیمه می کرده. و همیشه خاطره روزهایی را مرور می کردم که برای پخش گوشت نذری به در خانه های تک تک کارگران پدرم می رفتیم و آنها از دیدن ما خوشحال می شدند. به لحظاتی فکر می کردم که ساعتها با فرزندان کارگران افغان پدرم بازی می کردم و بارها در خانواده ام شنیده بودم که باید با افغانها با نهایت احترام برخورد کنم. من هم باور کرده بودم که اگر لجن زار جامعه ایران، از بیماری نژادپرستی بوی تعفن گرفته، تقصیر من نیست.

اما حالا می دانم که تقصیر من است. تقصیر من – کیوان حسینی – است که هیچ گاه در برابر این ظلم باورنکردنی اعتراض نکردم. هیچ گاه برای حقوق افغانها مطلبی ننوشتم در حالی که 14 سال است روزنامه نگارم. چشمم را در تمام این سالها بر نژادپرستی جامعه ایران بستم. شرمساریم را هیچ گاه به زبان نیاوردم. به غرورم اجازه دادم بر دهانم و قلمم افسار بزند و تا همین امروز نگذارد از سهمی که در این جنایت داشته ام پرده بردارم.

تقصیر من است و تک تک شهروندانی که به هر شکلی، هویت ایرانی را پذیرفته اند و خود را ایرانی معرفی می کنند. در مشهد، در تهران، در رشت، در همدان، در استانبول، در پراگ، در پاریس، در لندن، در واشنگتن، در نیویورک، در لس آنجلس و در هر جای دنیا که این ایرانیان نشسته اند، ننگی تاریخی را بر پیشانی دارند.

در آیینه نگاه کنید خواهید دید. تنها همکار دو میز آنطرف تر که با صراحت احساسات ضدافغان خود را بیان می کند مقصر نیست. تنها آن عضو فامیل که زیر لب می گوید افغانها بو می دهند مقصر نیست، تنها فلان به اصطلاح سیاستمدار اپوزیسیون که در اوج بی شرمی، دفاعش را از افغانها با گفتن این جمله که آنها جنایات زیادی انجام داده اند شروع می کند، مقصر نیست: این یک ننگ ملی است و تک تک ما باید مسئولیت تاریخی این ننگ را بپذیریم.

پس و پیش Foo Fighters

اعتراف می کنم که وقتی برای نخستین بار در سالهای دور، Foo Fighters  را به اسم گروه درامر نیروانا، بر روی نوار کاست شنیدم، مجذوبش نشدم. به نظرم نوعی خیانت می آمد به روح پرفتوح بنیانگذار نیروانا – کرت کوبین – و تعرض به بارگاه قدسی او. اما از طرفی، جنس موسیقی دقیقا همان بود که در آن روزگار – که به نظرم هنوز به 20 سال نرسیده بودم – به دنبالش بودم.

بهرحال احساسات متناقضم نسبت به Foo Fighters برای سالیان سال مسکوت ماندند و اصلا پی این گروه را نگرفتم تا زمانی که از ایران خارج شدم و طبیعتا در یکی از نخستین ثانیه ها (!) برای زیارت به یک مغازه سی دی فروشی رفتم. در لابه لای سی دی هایی که می شنیدم، به آلبوم «One by One» برخوردم که در آن زمان، یکسالی از انتشارش می گذشت.

تقریبا حدود 30 ثانیه از آهنگ اول آلبوم – All my Life (لینک به یوتیوب) – را شنیدم و موسیقی را قطع کردم و آلبوم را خریدم. از آن روز تا امروز، Foo Fighters، هرازگاهی به زندگی من می آید و می رود.

دیشب مستند «foo fighters back and forth» را دیدم. بسیار مستند خوبی بود. تمام معماهای دیو گرول (Dave Grohl) بنیانگذار گروه در مستند به میان کشیده شد.

طبیعتا مساله مهم و اصلی نیروانا بود و کرت کوبین. اینکه چطور دیو توانسته در فاصله کوتاهی بعد از پایان تراژیک نیروانا، کمر راست کند و برگردد به دنیای موسیقی. دیو می گوید که چگونه به شکلی ناخودآگاه با آهنگسازی یک نفره و نواختن همه سازها، عملا به یک روان درمانی مفید دست زده است.

ویدئوهای قدیمی از کنفرانسهای خبری گروه foo fighters نشان می دهند که واکنش عموم – شبیه به همان واکنشی که من داشتم – به شدت تحت تاثیر سابقه دیو در نیروانا بوده و این موضوع تا چه اندازه او و باقی اعضای foo fighters را خسته کرده است.

نکته دوم قهر و آشتی ها و اخراج و استخدامهای بی پایان foo fighters است که به نظرم به شکلی منصفانه در این مستند، رمزگشایی شدند. همه طرفها حرفشان را زدند. حالا شما می توانید به دیو فحش بدهید یا توضحیاتش را باور کنید.

خلاصه اینکه مستند بسیار خوبی است. حتی اگر طرفدار foo fighters هم نباشید، یک مستند خوب موسیقی راک است. بر خلاف دیگر مستندی که چند شب پیش دیدم به نام AKA: Eminem که به شکلی باورنکردنی مزخرف بود و رسما یک کلاهبرداری دیگر برای سوء استفاده از نام این سوپراستار رپ.

این پایین هم می توانید یکی از بهترین ترانه های Foo Fighters (به انتخاب من) را بشنوید. اتفاقا به نظرم یکی از بهترین ویدئوهای گروه هم مال همین آهنگ است. (وقتی سال 2007 این آهنگ جلوتر از آلبومش منتشر شد، برای مدتی دیوانه وار عاشق Foo Fighters شده بودم و بعد از پنج سال هنوز که آن را می شنوم لذت می برم.)

دله دزدی چندمیلیون دلاری

فیلم «Tower Heis» که می شود اسمش را گذاشت «بلند کردن در برج» بر خلاف انتظارم فیلمی بسیار مفرح بود. داستانش، از جایی که به نظر می آمد باید دیدن فیلم را بی خیال شوم، به شکل هوشمندانه ای جذاب شد و مسیر داستان و اتفاقات پیاپی، از ابتکار و خلاقیت خالی نبود.

نه اینکه یک فیلم کمدی بی نظیر باشد، ولی یک کمدی خوب بود. یکی از ابتکاراتش، به خنده انداختن تماشاگر در اوج موقعیت استیصال و بدبختی بود که من اصولا از آن لذت می برم.

ماجرای فیلم در یک برج گران قیمت نیویورکی رخ می دهد و این بار به جای روایت زندگی میلیاردرها، شخصیتهای داستان کسانی هستند که در این برج کار می کنند؛ از دربان گرفته تا نظافتچی و آشپز و مدیر ساختمان و باقی.

بن استلر هم که بازیگری خوب با هزاران فیلم بد است، برای این فیلم بهترین انتخاب است. او نقش اصلی را به عنوان مدیر ساختمان بازی می کند.

در روایت، تم شورش نوکر حلقه به گوش علیه ظلم باورنکردنی سیستم و سرمایه دار خونخوار، به شکلی زیبا و هیجان انگیز تصویر می شود و مایه انتقام داستان، بیننده را به رغم پایان متفاوتش راضی می کند.

فیلمی است برای چنین زمانهایی:

  • از نظر فیزیکی خسته اید و می خواهید با دیدن یک فیلم استراحت کنید.
  • دچار افسردگی بی دلیل هستید و می خواهید کمی بخندید. (به درد افسردگی با دلیل نمی خورد!)
  • حوصله تان سر رفته و نمی دانید که بین تماشای یک فیلم سینمایی، چرخیدن توی فیس بوک و خواندن چند داستان کوتاه ساده و عاشقانه کدام را انتخاب کنید.
  • منتظر چیزی هستید و دو ساعت وقت اضافه دارید و دوست دارید این وقت زود بگذرد.

طبیعی است که اگر طرفدار بن استلر هستید هم از فیلم لذت می برید.

یک سریال سراپا مریض

آدم هرازگاهی اسیر یک سریال آبگوشتی می شود و ناچار می شود تا ته خط برود تا ببیند آخرش چه می شود. خدا به سر کسی نیاورد. از سرماخوردگی در تابستان بدتر است. و بدتر از آن وقتی است که هنوز پخش سریال تمام نشده است. یعنی نمی شود ظرف یک هفته کلک کار را کند و هر چند تا فصل و قسمتی که از سریال پخش شده را یک نفس دید و خلاص. باید هر سال صبر کنی تا فصل تازه شروع شود. بعد هر هفته باید صبر کنی تا یک قسمت پخش شود. عذاب آور تر وقتی است که می دانی آخرش خبری نیست. ولی خب مثل همان سرماخوردگی، ویروسش رفته به جانت و تا دوره اش تمام نشود، حالت خوب نمی شود. قرص و دوا – درمان هم فایده ندارد.

سریال Grey’s Anatomy یکی از همین بلایای ناجوانمرد است. نام سریال کنایه ای است به کتاب معروف آناتومی که پیر دانشجوهای پزشکی را در می آورد. و البته نام فامیلی شخصیت اصلی داستان که یک خانوم بولوند آمریکایی است هم Grey است. در ژانر سریال پزشکی که سال به سال محبوب تر می شود، یکی از موفق ترین سریالهاست. پر از مریضی و ویروس و عمل جراحی و خون و استخوان شکسته و تومور و مرگ. و البته عشقهای آتشین و سکس در اتاقهای بیشمار بیمارستان.

ماجرای جراح شدن خانم دکتر گری از روزی که دکتر شده و برای گرفتن تخصص جراحی، پایش را گذاشته در یک بیمارستان آموزشی در شهر سیاتل. از آن سریالها است که نویسندگانش هربار سوژه کم می آورند تصمیم می گیرند یکی از شخصیت ها با یکی دیگر از شخصیت ها بخوابد. لامصب یک بیمارستانی است که دانشجوها به کنار، همه جراحان معروف و موفق آنجا هم جوانند و خوش بر و رو. خلاصه شما تصور کنید توی این سریال چه خبر است که این همه دکتر تازه فارغ التحصیل شده دارد و کلی جراح خوشگل و خوش تیپ. تقریبا همه با هم دستکم یک بار خوابیده اند.

اصولا تهیه کنندگان سریال در زمان انتخاب بازیگران، اهمیت ویژه ای به بر و روی طرف داده اند. مهمتر از اینها، از این سریالهاست که هر قسمت می تواند با یک مونولوگ شعاری – احساسی – سوپر کلیشه ای و یک پیانوی کلایدرمن وار در زیر صدای طرف، به پایان برسد و اصولا درش تخته شود. اصلا من حدس می زنم که آخرش هم به اینجا بکشد. یعنی چون سراسر هر فصل ساختمان داستانی منحصر به فردی ندارد، و قرار هم نیست معمای خیره کننده ای در پایان حل شود، هر قسمت می تواند قسمتی باشد که دکتر گری، جراح می شود و از بالای یک تپه، غروب آفتاب سیاتل را همراه با شوهر خوش تیپش تماشا می کند و سریال کلا تمام شود. (ضمن اینکه شوهرش هم جراح است. خوش تیپ هم هست. از اول سریال تا حالا، بیشتر از ۲۰ بار، یک نفر به یک دلیلی به موهای خوشگل شوهر اشاره کرده است.) و طبیعتا به محض اینکه آمار مخاطبانش و قیمت آگهی وسط سریال از هزینه های سریال کمتر شد، یک شبه درش را تخته می کنند و به اصطلاح «کنسل» می شود.

البته ناگفته نگذارم که من در ۸ فصل گذشته منتظر بودم این بلا سر سریال بیاید. اما نه تنها سریال تا الان که میانه فصل ۸ است لغو نشده، بلکه از همین حالا این شایعه که فصل نهمی هم در راه است، بر سر زبانها افتاده است.

با این همه، سریال بی خودی است. اما من با جدیت هر هفته منتظرم تا قسمت تازه بیاید و ببینم. تا دوره اش تمام شود. تا این آب ریزش بینی خوب شود!

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: