فکر کردن با صدای بلند

ماه: اوت, 2011

درس سریال تلویزیونی

ماجرای زنی که به خاطر الگو قراردادن اوشین دستگیر شده بود یادتان هست؟ در یک برنامه رادیویی به مناسبت روز زن در ایران که همزمان است با تولد دختر محمد – پیامبر اسلام – از او پرسیده بودند که مهمترین زنی که الگویت در زندگیست کیست؟ او هم به سادگی و با یک جمله، ایدئولوژی یک مملکت انقلابی – اسلامی شیعه را زیر سئوال برده بود و نام شخصیت تخیلی یک سریال آن سالها را به زبان آورده بود.

نمی دانم دقیقا چه بلایی سر آن زن آمد. ولی شایعاتی درباره حکم اعدامش هم شنیدم. حالا تهیه کننده و ناظر پخش آن برنامه بماند که احتمالا بیکار شدند.

اما نکته کلیدی این داستان، تاثیر و اهمیت سریالهای تلویزیونی و گاهی فیلمهای سینمایی بر روی زندگی ملت است. آدمهایی هستند که از توی همین سریالها سعی می کنند زندگی کردن یاد بگیرند. و داستانهای سریال می شوند تجربه زندگیشان. انگار نه انگار که یک سریال دیده اند. انگار یک سریال از روی زندگیشان ساخته شده است. این ماجرا تا همین حالا هم ادامه داشته. حتی گاهی سطح سواد طرف هم رویش تاثیر نمی گذارد.

ماجرا وقتی جالب می شود که توی این سالها پای سریالهای گران قیمت آمریکایی هم به تلویزیونهای ایرانیان باز شده؛ سریالهایی که البته دنیایی را مشغول خودشان کرده اند.

طنز وودی آلنی ماجرا آنجاست که بدانی این سریالها چطور نوشته می شوند و ادامه پیدا می کنند و از فصلی به فصلی دیگر بیننده را با خودشان می کشانند. از لا به لای نشریات مخصوص تفریحات این چنینی، خبرهای پشت صحنه ساخت این سریالها و گاهی لینکهایی که توی صفحه ویکی پدیای اینهاست می توانی حاشیه ها را دنبال کنی. منطق همه استودیوها ساده است. پول.

سریال برای پول درآوردن ساخته می شود و هیچ هدف دیگری ندارد. تا زمانی که مردم سریال را دوست دارند و استودیو می تواند از بغلش پول خوبی به جیب بزند هم ادامه پیدا می کند. اگر مخاطبش را از دست بدهد و هزینه هایش بیشتر از پول آگهی های لابه لایش بشود تعطیل می شود.

ملت از روی یک سریال زندگی کردن یاد می گیرند. شیفته روابط زناشویی قهرمانهایش می شوند. وسط دعواهای زناشویی خودشان، به حرفها و واکنشهای سریال ارجاع می دهند و با این استدلال که فلانی در فلان سریال آن کار را کرده، کارهای خودشان را توجیه می کنند.

بعد تعداد مخاطبان سریال در آمریکا سقوط می کند. تهیه کننده و تیم نویسنده ها باید یکجوری جمعش کنند. یکی می گوید شوهر را در تصادف بکشیم. آن یکی می گوید نه پایان تلخی است، بگذار زنش حامله شود. تهیه کننده می گوید اینجوری مردم انتظار دارند سریال ادامه یابد. آن یکی نویسنده که مجرد است و افسرده می گوید بگذاریم طلاق بگیرند. با طلاق سریال را تمام می کنیم. همه موافقت می کنند.

حالا بیننده خوش ذوق ما می خواهد از این سریال درس زندگی بگیرد. خیلی هم جدی است. هه … بهتر است طلاق بگیرد. واقعا آن بابا بهتر است از زنش طلاق بگیرد. بعد برای دوستانش بگوید کار خوبی کرده. درست مثل فلان شخصیت فلان سریال.

وبلاگ گم شده و خواننده بیکار

موضوع این است که به هردلیلی تصمیم گرفتم در وبلاگم چیزی بنویسم. اما این وبلاگ که ظاهرا وبلاگ خودم است را گم کردم. یعنی حتی آدرسش هم یادم نمی آمد. چیزهایی که یادم می آمدند گویا هیچ ربطی به این وبلاگ نداشتند. فکر کردم می توانم از طریق رفقایی که به این وبلاگ لینک داده اند پیدایش کنم. نامردها همه لینکش را برداشته بودند.

هر جوری بود پیدایش کردم. حالا هم دارم توی وبلاگی می نویسم که خودم به زور پیدایش کردم و هیچ جا لینکش نیست، وای به حال ملتی که قرار است این نوشته را بخوانند. معلوم نیست از کجا این را پیدا می کنند. شاید فیس بوکی – چیزی شبیه به این – شما را به اینجا رسانده. اگر اینطور است خدمتتان عرض کنم که در این لحظه حرف چندان مهمی برای گفتن ندارم. فقط می خواستم چند خطی توی وبلاگم بنویسم. خودبزرگ بینی روزنامه نگاری موجب می شود که گروه بزرگی از روزنامه نگارها، عارشان بیاید توی یک وبلاگ بنویسند. آخر چه معنی دارد که آدم برای خواننده هایی به اندازه انگشت های یک دست بنویسد؟

و نکته همین جا است. اینکه بالاخره در زندگی هر روزنامه نگاری لحظاتی هست که نوشتن بی تکلف برای یک گروه محدود از خواننده های – یحتمل گمنام – معنا پیدا می کند. اینکه چطور معنا پیدا می کند را هم از من نپرسید. چون اگر حوصله کنم دوباره وبلاگ بنویسم نمی خواهم علتش این لحظه بی خودی و بی حوصلگی باشد که آدم یهو دلش می خواهد دهنش را باز کند و برای یکسری آدم دیگر که آن طرف توی تاریکی نشسته اند سخنرانی کند.

بهرحال اگر به این خط رسیده اید عملا بازی تمام شده. من به خاطر یک وسوسه ناگهانی چیزی توی وبلاگم نوشته ام. شما هم در گشت و گذار بی هدفتان در اینترنت، وقتتان را با خواندن یک نوشته بی خودی هدر داده اید. حالا که هر دویمان راضی هستیم لطفا این صفحه را ببندید و  باقی وقتتان را جای دیگری هدر بدهید.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: