اینطور هم می شد که سرنوشت تو رقم بخورد

بدست K.

فکر کن که سالها رنج بی پولی کارگری پدرت عذابت داده بود. فکر کن که وقتی از دستش دادی بچه محصل معصومی بودی که به پاک کن های رنگارنگ همکلاسی هایت حسادت می کردی.

فکر کن عمری تنهایی و رنج مادرت و خواهرانت و برادرانت فقط با روغن و برنج ماهانه کمیته امداد تسکین پیدا می کرد. فکر کن بعد از دیپلم و سربازی زدی از خانه بیرون و رقتی پایتخت که پیشانی نوشت فقر خانوادگی ات را برای همیشه پاک کنی.

کاری بلد نبودی. مدرکی نداشتی. پولی نداشتی. در شهرک های جنوب پایتخت در حال فراموش شدن بودی که مرد مهربانی در مسجد محله برایت کاری پیدا می کرد در جایی مثل خدمات اداره دادگستری. آنجا لوله کشی یاد می گرفتی.

در کارت پیشرفت می کردی. حقوقت را قران به قران جمع می کردی و زن می گرفتی. با وام دولتی خانه ای در جنوب شهر واقعی اجاره می کردی و از آن شهرک های نکبتی می زدی بیرون. سر وقت نماز می خواندی تا هم برای پیرمرد مهربان مسجد محله قدیمی ات دعا کنی و هم به رییس بسیجی ات ثابت کنی که آدم خوبی هستی.

وام می گرفتی و یخچال می خریدی.  از تعاونی دادگستری تلویزیون رنگی می خریدی با دی وی دی پلیر. عیدی سکه می گرفتی و برای بچه هایت لباس نو می خریدی. برای زنت طلا می خریدی. هر شب سر نماز از خدا تشکر می کردی که از بدبختی بی انتهایت نجاتت داده …

و بعد انتخابات می شد.

سردرنمی آوردی چه شده اما مدام سرنماز دعا می کردی که همه چیز به روز اول برگردد. آقای خامنه ای عصبانی نباشد. احمدی نژاد که درست نمی شناختیش رییس جمهوری باشد. بتوانی باز هم وام بگیری. شاید روزی خانه بخری. اصلا شاید اسمت در قرعه کشی دادگستری بیرون می آمد و می توانستی ماشین هم ثبت نام کنی. و بچه هایت را بفرستی دانشگاه که قاضی شوند. فکر کن احساسی به تو می گفت اینها که در خیابان فریاد می زنند همه آرزوهایت را به باد خواهند داد.

آن وقت چهارشنبه نمی رفتی توی راهپیمایی و عکس خامنه ای را دستت نمی گرفتی؟

این طور هم می شد که سرنوشتت رقم بخورد. اینطور هم باز ایرانی بودی. باز هم حقوقی داشتی.

Advertisements