فکر کردن با صدای بلند

ماه: دسامبر, 2009

اینطور هم می شد که سرنوشت تو رقم بخورد

فکر کن که سالها رنج بی پولی کارگری پدرت عذابت داده بود. فکر کن که وقتی از دستش دادی بچه محصل معصومی بودی که به پاک کن های رنگارنگ همکلاسی هایت حسادت می کردی.

فکر کن عمری تنهایی و رنج مادرت و خواهرانت و برادرانت فقط با روغن و برنج ماهانه کمیته امداد تسکین پیدا می کرد. فکر کن بعد از دیپلم و سربازی زدی از خانه بیرون و رقتی پایتخت که پیشانی نوشت فقر خانوادگی ات را برای همیشه پاک کنی.

کاری بلد نبودی. مدرکی نداشتی. پولی نداشتی. در شهرک های جنوب پایتخت در حال فراموش شدن بودی که مرد مهربانی در مسجد محله برایت کاری پیدا می کرد در جایی مثل خدمات اداره دادگستری. آنجا لوله کشی یاد می گرفتی.

در کارت پیشرفت می کردی. حقوقت را قران به قران جمع می کردی و زن می گرفتی. با وام دولتی خانه ای در جنوب شهر واقعی اجاره می کردی و از آن شهرک های نکبتی می زدی بیرون. سر وقت نماز می خواندی تا هم برای پیرمرد مهربان مسجد محله قدیمی ات دعا کنی و هم به رییس بسیجی ات ثابت کنی که آدم خوبی هستی.

وام می گرفتی و یخچال می خریدی.  از تعاونی دادگستری تلویزیون رنگی می خریدی با دی وی دی پلیر. عیدی سکه می گرفتی و برای بچه هایت لباس نو می خریدی. برای زنت طلا می خریدی. هر شب سر نماز از خدا تشکر می کردی که از بدبختی بی انتهایت نجاتت داده …

و بعد انتخابات می شد.

سردرنمی آوردی چه شده اما مدام سرنماز دعا می کردی که همه چیز به روز اول برگردد. آقای خامنه ای عصبانی نباشد. احمدی نژاد که درست نمی شناختیش رییس جمهوری باشد. بتوانی باز هم وام بگیری. شاید روزی خانه بخری. اصلا شاید اسمت در قرعه کشی دادگستری بیرون می آمد و می توانستی ماشین هم ثبت نام کنی. و بچه هایت را بفرستی دانشگاه که قاضی شوند. فکر کن احساسی به تو می گفت اینها که در خیابان فریاد می زنند همه آرزوهایت را به باد خواهند داد.

آن وقت چهارشنبه نمی رفتی توی راهپیمایی و عکس خامنه ای را دستت نمی گرفتی؟

این طور هم می شد که سرنوشتت رقم بخورد. اینطور هم باز ایرانی بودی. باز هم حقوقی داشتی.

عاشورای سبز یا عاشورای سرخ؟

دو روز پیش از خواب بیدار شدیم و نشستیم پای اینترنت تا ببینیم هموطنان غیور با عاشورا چه کردند. اول همه مان شوکه شدیم. ته دلمان خوشمان آمد و آرام آرام که ساعتها گذشتند و عکس ها و ویدیوهای تازه را دیدیم احساس کردیم باید کمی هم خجالت بکشیم. اینطوری بود که همه با هم شدیم تیورسین عدم خشونت و شروع کردیم به غر زدن به جان ملتی که سنگ پرتاب کرده بودند و ماشین آتش زده بودند و سر و صورت نیروی انتظامی را پر خون کرده بودند.

واقعیت این است که گروهی از ما اصولا تجربه حضور در خیابان و اعتراض های این شکلی را نداریم. گروهی از کسانی که هر روز نوشته هایشان را می خوانم خارج از ایران زندگی می کنند یا اینکه در این شش ماه یکی دو باری به ایران رفته اند. خود من در تمام این شش ماه سعی کردم بر اساس تجربه بسیار کوتاه و محدود اعتراض های بعد از ۱۸ تیر سر دربیاورم که وقتی در خیابانی و از رو به رو سنگ و فحش خوار مادر می بارد، چه احساسی به آدم دست می دهد.

من در جریان اعتراضهای ۱۸ تیر یک روزنامه نگار بسیار کم تجربه بودم و به من گفته شده بود که فقط ناظر باشم و دیگر هیچ. بماند که بارها با بلندترین صدای ممکن شعارهایی را فریاد می زدم، یک بار هم دستم رفت به سمت سنگهای توی جوی آب و چند تایی پرتاب کردم. خیلی خوب یادم هست که احساس خوبی داشتم.

امروز که به عکس ها و ویدیوها نگاه می کنم، اعتراف می کنم که هم از لذت این کارها خبر دارم وهم چون شش ماه در اعتراض ها کتک نخورده ام قضاوتم درباره کار مردم خشمگین شاید بی ارزش به نظر برسد.

من در دسته آدم هایی قرار دارم که دور گود نشسته اند و منتظرند تا کسی آن میانه لنگش کند. اما گاهی کسانی که دور گود نشسته اند و کتک نخورده اند شاید بهترین کسانی باشند که بتوانند نقد کنند و غر بزنند. از طرفی اما هنوز یادم نرفته که چطور از تظاهرات سکوت به شوق آمده بودم و مو به تنم راست شده بود. رساندن آن اعتراض های متمدنانه به خشونت های عاشورا شش ماه زمان برده برای همین شاید این نوشته ها نتوانند یک شبه چیزی را عوض کنند. اما غر زدنهای مدام کسانی که بیرون گود نشسته اند شاید به گوش یکی از آنها که سنگ دستشان است برسد. امیدوارم آن ها هم به اینترنت دسترسی داشته باشند و هم حوصله خواندن این همه مطلب که علیه خشونت های آن روز نوشته شده. ولی اگر اینها را نخوانند چه؟ اگر اینها را خواندند و به ریش امثال من خندیدند چه؟ اگر همین حالا عده ای دنبال تشکیل هسته های آدمکشی باشند چه؟

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: