فکر کردن با صدای بلند

ماه: سپتامبر, 2009

عزا

عموما دوست داری وقتی کمرت می شکند جلوی چشم مردم نباشی. دوست داری بروی توی پارک روی نیمکتی بنشینی که چراغ بالای سرش از کار افتاده تا کسی سرخی چشمهایت را نبیند.

10119_143944711019_545966019_3223491_2772708_n

دوست نداری کسی بفهمد که آتشی به جانت افتاده یا خاری به چشمت فرو رفته یا چنان پژمرده ای که دلت می خواهد صاعقه ای از آسمان بیاید و تو را از پا بندازد.

اما حالا مثل آن لحظات نیست.

کمرم شکسته اما حالا دلم می خواهد جیغ بکشم، فریاد بزنم، به صورتم چنگ بکشم، سرم را به دیوار بکوبم و خاک بر سرم بریزم تا همه بفهمند … همه با خبر شوند … همه از اشکم غمگین و خاکستری شوند … همه در عزای امیر زمانی فر و دوستش رزا سیاه بپوشند …

Advertisements

بی خوابی

وبلاگی نویسی عجب کار ابزورد باحالی است. آدم گاهی از وبلاگ نویسی خجالت می کشد مثل این سه ماه تاریخی تابستان که بر همه ما چه ها که نگذشت.

گاهی احساس غرور به آدم دست می دهد که در نقطه ای از کهکشان سیارات رسانه ها، یک عدد اخترک ب ۶۱۲ هست که اختیار تام و تمامش دست خودت است و نه ویرایش می شود و نه تحسین و نه سرزنش.

اصلا اینکه آدم بتواند یک جایی بنویسد و بالایش پول نگیرد خودش احساس خوبی می آفریند. یک جور احساس سکسی مدرن و باحال یا به قول ما ایرانی های با حال: کول. مثل گیاهخوار شدن می ماند. یا موزیک بازی. یا کل کل با یک مشت کسانی که این روزها نبض تحولات سیاسی ایران دستشان است و هر روز می دانند فردا چه می شود!!!

گاهی آدم برای نوشتن های اینطوری لخت و عریان باید چیزی بیش از جسارت از خودش نشان بدهد. مثل این می ماند که با شلوارک بروی توی یک میهمانی که همه کت و شلوار پوشیده اند و کراوات زده اند و با تعجب نگاهت می کنند.

گاهی آدم باید هزینه کند. مثلا باید بهش فکر کند در حالی که می تواند به چیزهای دیگر فکر کند و از آن فکر کردن ها یک پولی گیرش بیاید. یا باید برایش وقت بگذارد که آن هم یعنی از جیب مایه گذاشتن.

گاهی هم آدم باید خودش را به خریت بزند.  مثلا ببیند که میان راه سنگلاخی سوتقاهم های همیشگی گیر کرده ولی به روی خودش نیاورد. یا با اینکه می فهمد چقدر این کار هجو و غریب و سوال برانگیز است، اما باز به آن ادامه دهد.

نوش جان – نه دقیقه و چهل ثانیه عشق خالص

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: