فکر کردن با صدای بلند

ماه: آوریل, 2009

سراسر بیتلز

با تاخیر یک ساله فیلم «سراسر جهان» را دیدم.

موزیکال نشاط آور خوش ساخت هالیوودی با داستان تمیز عاشقانه و پر از شگفتی هایی که یکی بعد از دیگری از راه می رسیدند و شنیدنشان و دیدنشان خوشایند و بامزه بود. کمی بازاری تر از آن چیزی که تصورش را داشتم ساخته شده بود.

ایده ساخت یک موزیکال داستانی، فقط با آهنگ های بیتلز ایده بسیار درخشانی است و نوشتن داستان چنین موزیکالی به راستی سخت است.

اگر هوادار خیلی سرسخت و متعصب بیتلز هستید شاید آنقدر از فیلم لذت نبرید که من بردم. اگر اصولا با بیتلز میانه ای ندارید هم ایضا.

اگر زیاد برایتان مهم نیست که یک بابایی این آهنگ ها را دوباره تنطیم کند و بگذاردشان توی داستانی که یحتمل با داستان خود ساخته دورن مغز شما تفاوت دارد، حتما با این فیلم سرگرم می شوید و خوش می گذرد.

خصوصا اگر پایه باشید که بر اساس اسم شخصیت های داستان حدس بزنید که آهنگ مربوطه کجا و چگونه استفاده می شود و چطور به داستان کمک می کند. حتی زرنگ باشید شاید بتوانید از وسط کار حدس بزنید که آخرش چه می شود. برای اینکه زیادی گیج تان نکنم درباب نمونه، نام شخصیت اصلی داستان «جود» است. نیازی نیست تا بیتلز باز قهاری باشید تا همین حالا به یاد «هی جود» (لینک به یوتیوب) بیافتید و سعی کنید حدس بزنید که این آهنگ چطور در فیلم استفاده شده است.

زیادی بگویم داستانش به راحتی لوس می شود. به خصوص اینکه قصه اساسا هالیوودی است و آخر و عاقبتش هم روشن.

من که با این فیلم سرگرم شدم هم از بیتلز خوشم می آید و هم از فیلم موزیکال . بونو – ستاره یوتو – را هم دوست دارم! اگر دیدید و خوشتان نیامد حتما در یکی از این علایق با من اشتراک ندارید.

پی نوشت: با اندکی جست و جو فهیدم که جولی تیمور، کارگردان این فیلم، نسخه تیاتر «شیر شاه» را هم کارگردانی کرده که اتفاقا همین حالا در لندن بر روی صحنه است. بهانه خوبی است که این موزیکال را هم روی صحنه ببینم و احتمالا از ذوق دیدنش از حال بروم.

ملتی مرا به قتل می رساند

 

delara

گویا چیزی نمانده که دل آرا دارابی را اعدام کنیم. به قول گروه ۱۲۷، «ما ملت سرفراز» به زودی او را اعدام می کنیم، به قانون اعدام – چه برای کودکان و چه برای بزرگسالان – رای می دهیم. و بگذریم

به نقاشی هایش نگاه می کردم. ما او را در تمام این سال ها در زندان هر روز اعدام کرده ایم. تمام این سال ها که سعی کرد با نقاشی هایش به ما بفهماند که اعدامش کرده ایم.

سعی می کردم لحظات خلق آثار را مجسم کنم.

و در خلوت شبانه خودم به دنبال قطعه ای گشتم تا دل آرا بشنود و خوشش بیاید. دنبال چیزی می گشتم که به حال من و تو که احساساتی شده ایم و نمی فهمیم باید چه غلطی بکنیم تا از شر این اعدام ها خلاص شویم، ربطی ندارد ولی اگر او بشنود خوشش می آید. قول می دهم که خوشش می آید.

پیدایش کردم. اسمش هست «اعدام». مثل نقاشی های دل آرا می ماند. اسمش را از امروز می گذاریم «آهنگ دل آرا». می شنویم تا یادمان باشد هنوز اعدام می کنیم. بی گناه و گناهکار، آدم می کشیم.

می گوید: اعدام من، انقلاب توست … ملتی مرا، مرا، مرا به قتل می رساند

پی نوشت: این فیلم در یوتیوب گوشه ای از ماجرا است: قسمت اول + قسمت دوم

پی نوشت ۲: فعلا چاره ای نداریم جز اینکه آرزو کنیم تا شاکی پرونده کوتاه بیاید و بار مرگ دل آرا را از دوشمان بردارد. او هنوز زنده است

پی نوشت آخر: فعلا تو را نمی کشیم.

خط مقدم: کافه پرس

گروه «حک» یا بهتر بگویم مانی صفی خانی، از ستاره های نایاب موسیقی زیرزمینی ایران آلبومی تازه منتشر کرده به نام «الاه». نصیر مشکوری، سردبیر سابق مجله اینترنتی زیرزمین هم این آلبوم را مرور کرده که پیشنهاد می کنم بخوانید.

ترجیح می دهم به جای این که نظری گذرا و وبلاگی درباره این آلبوم بنویسم از تک تک شما که به دنبال موسیقی متفاوت فارسی هستید و در خارج از ایران زندگی می کنید، خواهش کنم قبل از اینکه به فکر بلعیدن مفتی این آلبوم بیافتید به کافه پرس بروید و نسخه ای از آن را بخرید.

گفتن از وظیفه اخلاقی و اهمیت حمایت تک تک ما از این موزیسین ها، به ریخت و قیافه من نمی آید، ولی با اجازه امشب چند خطی می روم روی منبر:

عمیقا احساسی به من می گوید که چنین حمایتی برای عاقبت همه ما بهتر است … نه برای تعالی فرهنگ، فعلا بهتر است بیشتر به همین آخر و عاقبتمان فکر کنیم. بالاخره شمایی که هرازگاهی گذرتان به کشورتان می افتد ترجیح می دهید با جامعه ای منطقی تر و عاقل تر رو به رو شوید و راننده تاکسی ها بهتان ناسزا نگویند. هنرمندان موسیقی زیرزمینی گوشه ی – شاید خیلی کوچک – از مجموعه بسیار بزرگی هستند که قرار است در یک دوره درازمدت منشا تغییراتی دلچسب باشند.

شما که مخاطب این نوشته هستید خیلی بهتر از من می دانید که عمق این تحلیل بسیار بیشتر از اندازه یک وبلاگ است. چندان حرفی تازه یا پیچیده نیست. ولی اگر به تغییر دلخوش هستید، بیایید و از همین جا شروع کنید. از خریدن همین سی دی ها، سفارش دادن کتاب های قصه نویس های جوان، حمایت مالی نامحسوس از فرهنگ و هنر متفاوت مملکتتان که شاید جایگزین مناسبی برای فرهنگ امروز و تولیدات جریان اصلی محصولات فرهنگی باشند.

اگر این توضیحات به نظرتان بی ربط آمد خبرم کنید تا چند خط درباره خود آلبوم بنویسم و آب از لب و لوچه تان راه بیاندازم شاید به خاطر آن چند خط آلبوم را خریدید.

(فتوای روز: نوشتن در وبلاگ هایتان، لینک دادن در وب سایت هایتان و حرف زدن درباره این آلبوم در شبکه های اجتماعی – فیس بوک و فرندفید و … – همان قدر در عاقبت به خیر شدنمان نقش دارد که خریدن آلبوم.)

باکره بودن، مریض بودن

کاترین بریا، فیلمساز فرانسوی از جمله پیشنهادهای یک دوست سینمادان بنده بود. بر اساس این پیشنهاد، این فیلمساز به تازگی به زندگی ما راه پیدا کرد و سه فیلم مهم و متاخرش را دیدیم: «دختر چاق» یا «برای خواهرم»، «آناتومی جهنم» و «سکس کمدی است».

از میان اینها، «برای خواهرم» را دیشب دیدم. از میان این سه، به نظر من مهم ترین اثر این فیلمساز بود و البته مانند دو فیلم دیگر جسورانه و پر از مکاشفه درباره روابط انسان ها، مشخصا رابطه زن و مرد و باز مشخصا رابطه جنسی.

«جنیست» اگر در هر سه فیلم، محور بود، در فیلم «برای خواهرم» اصلی ترین موضوع بود. داستان ساده، اما پر از دیالوگ های عمیق – که اصلا به سن و سال شخصیت ها نمی آمدند – دو موضوع را روی میز جراحی می کردند: زن بودن و باکره بودن.

رفیق چاق ما هم در فیلم، مانیفست فیلم را در آستانه پایان بی نظیر فیلم اعلام کرد: «باکره بودن مریضی است!»

این روزها صحبت از زیرشکم و نشان دادن آلت تناسلی زن و مرد بر روی پرده سینما، چندان هیجان آور نیست و در چنین لحظاتی است که می توان منتظر فیلم های خوب بود. روده درازی نمی کنم، «برای خواهرم» یکی از آن فیلم هاست. پیشنهاد می کنم اول این را ببینید و بعد از آن «سکس کمدی است».

فیلم دوم حاشیه فیلم اول است. در «سکس کمدی است»، خانم کارگردان ماجرای ساخت صحنه سکس دختر و پسر جوان فیلم اول را با ته مایه انتقاد از لوس بازی بازیگران و نیش به دنیای پر افاده سینماگران روایت می کند.

(این نوشته را یکی دو هفته پیش نوشتم و نیمه کاره ماند. دیدم امشب که به سرم زده وبلاگ بنویسم و گویا کم پیش می آید که به سرم بزند چیزی اینجا بنویسم، این یکی را همین جا بفرستم روی آنتن و شرش را از سرم باز کنم. آنقدر حرف های ضد و نقیض درباره این فیلمساز و این سه فیلمش در این مدت به ذهنم رسید که اگر بخواهم همه را به این متن اضافه کنم، یحتمل باید در دکان کار روزانه را تخته کنم و سر گرسنه بر بالین بگذارم!)

سرخوشی امشب

میانه آهنگی از محسن چاووشی هستم به نام charm که به شکل عجیبی از گوش های من سردرآورده اند! (این هم از عجایب last.fm برای موسیقی فارسی است. تا حالا با نام کسی مثل محسن نامجو یا کیوسک رادیوی این سایت را راه انداخته اید؟)

موسیقی آهنگ را انگار در ۵ دقیقه با گاراژبند ساخته اند. شعرش هم احتمالا توی تاکسی نوشته شده. یک بار شنیدنش خالی از فرح نیست. همین حالا تمام شد و آهنگ دیگری شروع شد به اسم «حالم بده» از بنیامین نامی که اتفاقا همین نوشته ام را که هنوز نمی دانید درباره چیست توجیه می کند. نظریه ای من درآوردی است به نام لذت ابتذال. اگر قرار باشد که موسیقی گوش نکنی و نیمه شب نشسته باشی و دنبال چیزی بگردی که لبخندی به لبت بکشاند چه راههایی هست؟

سئوال دقیقی نبود، ولی به جوابی که من دنبالش هستم شما را نزدیک می کند.

موسیقی ساده فهمی که عمرا شما را به فکر نمی برد و هیچ احساسی به شما نمی دهد در کنار متن ترانه ای که گاه از بس مضحک است آدم را به خنده می اندازد! این دقیقا چیزی است که همین حالا کشف کرده ام و می تواند با تمام در دسترس بودن و سادگی احمقانه اش، لذت بخش هم باشد. فقط تنها یک گیر کوچک دارد. این آهنگ ها را باید دقیقا در لحظه اش گوش کنی. آن وقت می توانی لبخند بزنی و سرت را تکان دهی و اطرافیانت را به خنده بیاندازی و فضای خانه را زیر و رو کنی. وگرنه بیشتر حال به هم زن و اعصاب خرد کن می شوند.

رسیدم به آهنگی از محسن چاووشی به نام «پرنده» که در میانه اش چهچه کامپیوتری دارد. هر چند نتوانستم تا آخر تحملش کنم و رفتم روی بعدی ولی آن لبخند چند ثانیه ای را در خود داشت.

بعدی بهتر بود چون آهنگی است به اسم «عروس من» و در لحظه شروعش یک صدای سکسی گفت: «my bride, music by … arrange by … and …» عالی بود. شاید بالاخره فهمیدم که چرا سال های پیش در ایران ناگهان جواد یساری میان گروهی از دوستانم مد شد و نمی فهمیدم آنها از چه چیز جواد یساری خوششان آمده. شاید هم آن یک پدیده دیگر بود که ربطی به شرت و پرت های امشب نداشت.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: