سی سالگی

بدست K.

مدتی است که 30 ساله شده ام. یعنی بزرگ شده ام. یعنی همان که می گویند بزرگ شدی می خواهی چکاره شوی؟ حالا من بزرگ شده ام و شغلی دارم و هر روز می روم سرکار. دیگر نوجوان نیستم که با سیگار کشیدن احساس بزرگی کنم. بدتر احساس بچه بودن می کنم. آن هم نه از آن احساساتی که مد روز است و آدم حال می کند که یک نمه خل بازی از خودش در بیاورد تا به دیگران بفهماند که شخصیت کسل کننده ای ندارد.

برعکس سیگار کشیدن به جای احساس با حال بودن، احساس کسل کننده بودن به آدم می دهد. زیادی کلیشه ای است. دیگر از آن احساس متفاوت بودن خبری نیست.

از دیروز که سیگار را ترک کردم، لحظات زیادی از این 12 سال و سیگار کشیدن ها را مرور کرده ام. اولین سیگارهایی که کشیدم به یادم آمدند. یکی دو باری که جدی سعی کردم سیگار نکشم هم یادم آمدند. آن سال های اول چند باری تلاش کردم. اما بچه بودم و فکر می کردم اگر در خانه دانشجویی تنها کسی باشم که سیگار نمی کشد، ضایع است!

سال هایی بود که باید مثل باقی رفیق رفقای اطرافم، زور بزنم تا به جامعه بفهمانم که با آنها فرق دارم. شورشی بود که زیر پوستمان وول می خورد و باید یک جاهایی خودش را نشان می داد. سیگار کشیدن، یا زدن عکس جنازه صادق هدایت به دیوار، یا زور زدن برای خواندن گوته و حتی کانت! قرو قاطی!

نمی دانم چرا آرام آرام سیگار به بخشی از هویت من تبدیل شد. بد سیگار می کشیدم. و این رویم ماند. چسبید به پیشانی ام. زمانی عکس خودم را سیگار به دست گذاشتم بالای صفحه وبلاگم. خودم را با سیگار تعریف کرده بودم. زیاد سیگار کشیدن یا پک های عمیق چیزی نبودند که برایشان تصمیم گرفته باشم. سیگاری که بودم، این مدلی سیگار می کشیدم. دست خودم نبود.

وقتی هفته گذشته تصمیم گرفتم که با کمک سازمان خدمات درمانی بریتانیا سیگار را ترک کنم، باید قبل از هر چیز فرمی را پر می کردم که از اولین سئوال هایش علت ترک سیگار بود. من برای سیگاری شدن هزار دلیل داشتم، اما امروز برای ترک سیگار دلیل زیادی ندارم. شکی نیست که سیگار دیگر آن ژست دلچسب جوان شورشی و روشنفکر را برایم تداعی نمی کند. دیگر آن جوان شورشی نیستم که بخواهم چیزی را نمایش دهم. حالا انسان دیگری هستم که می خواهم چیزهای دیگری را نمایش دهم. شاید ده سال دیگر وبلاگی راه انداختم تا ژست های امروزم را دست بیاندازم.

(این هم موسیقی متن این نوشته!)

Advertisements