فکر کردن با صدای بلند

ماه: مارس, 2009

روز چهارم

در این مملکت تقریبا هیچ جا نمی شود سیگار کشید. من منتظرم تا سیگار کشیدن در پیاده رو هم ممنوع شود. یا مثلا بگویند هر کس می خواهد سیگار بکشد باید از شهر خارج شود.

در چنین شهری، امشب در میانه تئاتری که با داستان ساده اش، سیخی به احساسات و خاطراتم می زد، یکی از بازیگران پاکت سیگارش را در آورد و به بازیگر اصلی سیگاری تعارف کرد و با هیجان یک نخ بیرون کشید و سیگارش را بر روی صحنه چهار وجبی، درست رو به روی دماغ من آتش زد و روشن کرد و با ولع آن را تا آخر کشید!

درباره خود تئاتر دیرتر چیزی می نویسم چون با اینکه همه عواملش – به جز یک بازیگر – بریتانیایی بودند اما درباره پروپاگاندای رادیوهای فارسی وابسته به دولت های غربی بود! (عجب عبارت آشنایی…)

ولی آن سیگار، حتی اگر سیگار را ترک نکرده بودم هم باز میخی توی مخ بود! حالا بگذریم که تازه فهمیده ام تعداد سیگاری ها اصولا چقدر زیاد است و لامصب، این ملت همه در حال سیگار کشیدنند.

اما همه داستان فقط عذاب تماشا کردن سیگار کشیدن نیست.

در پیاده رو، دوست همراهم سیگاری روشن کرد. از او خواستم که سیگارش را به سمت من نگیرد چون بو و دودش آزار دهنده است. وسط پیاده رو ایستاد و با شوری دیدنی گفت: «صادقانه بگو چقدر به این لحظه فکر کرده بودی؟ چند بار در این چهار روز که سیگار را ترک کرده ای به لحظه ای فکر کردی که به یک سیگاری بگویی سیگارت را بگیر آن طرف؟»

به او که راستش را نگفتم. ولی پیداست که خیلی به این لحظه و جزئیاتش فکر کرده بودم.

پی نوشت: ممنون از این همه حمایت کامنتی و ایمیلی و فیس بوکی و تلفنی و حضوری و غیره. فعلا با این حال کنید تا بعد!

سی سالگی

مدتی است که 30 ساله شده ام. یعنی بزرگ شده ام. یعنی همان که می گویند بزرگ شدی می خواهی چکاره شوی؟ حالا من بزرگ شده ام و شغلی دارم و هر روز می روم سرکار. دیگر نوجوان نیستم که با سیگار کشیدن احساس بزرگی کنم. بدتر احساس بچه بودن می کنم. آن هم نه از آن احساساتی که مد روز است و آدم حال می کند که یک نمه خل بازی از خودش در بیاورد تا به دیگران بفهماند که شخصیت کسل کننده ای ندارد.

برعکس سیگار کشیدن به جای احساس با حال بودن، احساس کسل کننده بودن به آدم می دهد. زیادی کلیشه ای است. دیگر از آن احساس متفاوت بودن خبری نیست.

از دیروز که سیگار را ترک کردم، لحظات زیادی از این 12 سال و سیگار کشیدن ها را مرور کرده ام. اولین سیگارهایی که کشیدم به یادم آمدند. یکی دو باری که جدی سعی کردم سیگار نکشم هم یادم آمدند. آن سال های اول چند باری تلاش کردم. اما بچه بودم و فکر می کردم اگر در خانه دانشجویی تنها کسی باشم که سیگار نمی کشد، ضایع است!

سال هایی بود که باید مثل باقی رفیق رفقای اطرافم، زور بزنم تا به جامعه بفهمانم که با آنها فرق دارم. شورشی بود که زیر پوستمان وول می خورد و باید یک جاهایی خودش را نشان می داد. سیگار کشیدن، یا زدن عکس جنازه صادق هدایت به دیوار، یا زور زدن برای خواندن گوته و حتی کانت! قرو قاطی!

نمی دانم چرا آرام آرام سیگار به بخشی از هویت من تبدیل شد. بد سیگار می کشیدم. و این رویم ماند. چسبید به پیشانی ام. زمانی عکس خودم را سیگار به دست گذاشتم بالای صفحه وبلاگم. خودم را با سیگار تعریف کرده بودم. زیاد سیگار کشیدن یا پک های عمیق چیزی نبودند که برایشان تصمیم گرفته باشم. سیگاری که بودم، این مدلی سیگار می کشیدم. دست خودم نبود.

وقتی هفته گذشته تصمیم گرفتم که با کمک سازمان خدمات درمانی بریتانیا سیگار را ترک کنم، باید قبل از هر چیز فرمی را پر می کردم که از اولین سئوال هایش علت ترک سیگار بود. من برای سیگاری شدن هزار دلیل داشتم، اما امروز برای ترک سیگار دلیل زیادی ندارم. شکی نیست که سیگار دیگر آن ژست دلچسب جوان شورشی و روشنفکر را برایم تداعی نمی کند. دیگر آن جوان شورشی نیستم که بخواهم چیزی را نمایش دهم. حالا انسان دیگری هستم که می خواهم چیزهای دیگری را نمایش دهم. شاید ده سال دیگر وبلاگی راه انداختم تا ژست های امروزم را دست بیاندازم.

(این هم موسیقی متن این نوشته!)

روز دوم

روز دوم هم سخت بود. مثل روز اول. هر چند که آدامس های نیکوتین به دادم می رسیدند، اما رفتم سرکار. مثل دیروز توی خانه آواره نبودم و شاید به همین دلیل، بعضی ساعت ها اوضاع به هم ریخت. لحظاتی از روز هستند که تا امروز برایم بدون سیگار نگذشته بودند. مثل زمان بیرون آمدن از ایستگاه مترو و رفتن به سمت ساختمان محل کارم. معمولا زمانی که هنوز از پله های مترو بالا نرفته ام، سیگارم را از پاکت بیرون می آورم. امروز اما با حال عجیب و غریبی از پله ها بالا رفتم و مثل دیوانه ها، وقتی از مترو بیرون آمدم بی خودی به مردم خیره می شدم. زمانی که از مترو بیرون می آمدم احساس می کردم یکی فریاد می زند، مردی که دیروز سیگار را ترک کرده از مترو بیرون می آید … بیرون که آمدم همه نگاهم می کردند و برایم کف می زدند. پیاده رو را برایم خالی کرده بودند. همه رفته بودند زیر سایبان مغازه ها تا خیس نشوند. باران سختی می بارید و من که به شکلی خرکی احساساتی شده بودم، خیس و لرزان رفتم سرکار.

از این لحظات عجیب یکی دو بار دیگر تکرار شد و هر بار به خیر گذشت. صدایی که هرازگاهی فریاد می زد «مردی که دیروز سیگار را ترک کرده …» چند بار دیگر به دادم رسید. امروز فهمیدم دنیا پر از سیگار است. همه در حال سیگار کشیدنند و همه سعی می کنند تو را دعوت کنند که سیگار بکشی.

ضمن اینکه کشف کردم گوش  دادن به موسیقی بدون سیگار کار آسانی نیست. آدامس و نیکوتن خوردنی و این بازی ها هم به درد نمی خورند. موزیک هایی که آدم را احساساتی می کنند بدتر از هر چیزی است. ضمن اینکه آدم توی آی پادش موزیکی نمی ریزد که احساساتی نشود، پس باید تا جا دارد دست به آی پاد نزد. می خواهم سیگار را ترک کنم، نمی خواهم موزیک را ترک کنم. برای همین هم الان، Once را گذاشته ام و صدایش را بلند کرده ام که از هیجان گریه کنم ولی سیگار نکشم!

قالب

ناچارم چیزهایی بنویسم تا بتوانم بفهمم قالبی که انتخاب کرده ام به درد می خورد یا نه. می خواستم چیزهایی را کپی پیست کنم و سریع تر بروم جلو، ولی دیدم بد نیست قبل ازاینکه وبلاگ نویسی را شروع کنم، کمی از حال همین حالایم بنویسم که چندان تعریفی ندارد. در واقع روز اول ترک سیگار به هیچ وجه خوب پیش نمی رود. شاید ناچار شوم بنا به توصیه کتابچه راهنمای سازمان بیمه بروم دوش بگیرم و کمی توی وان بخوابم.

آغاز

امروز سیگار را ترک کردم. بعد از 12 سال. به نظرم رسید سیگار نکشیدن باید برایم وقت و انرژی اضافی باقی بگذارد. این وبلاگ را برای آن وقت و انرژی اضافه راه انداختم تا هم سرگرم شوم و هم گاهی اینجا بنویسم. شاید روز اول و دوم، مثل روز اول و دوم ترک سیگار، بیشتر از اینکه اینجا کار سازنده ای بکنم، وقتم را با قالب و ظاهر تلف کنم، ولی بهرحال تصمیم دارم اینجا بنویسم. درباره چیزهایی که می خوانم، می شنوم و می بینم.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: