فکر کردن با صدای بلند

مردم سوریه بارپا پاپا نیستند

در تحلیل بلایی که بر سوریه آمده، دو روایت غالب مدام در رسانه‌ها تکرار می‌شوند: یکی اینکه مقصر اوضاع سوریه، عربستان سعودی است و قطر و آمریکا به خاطر حمایت از گروههای رنگارنگ مخالف اسد. روایت دیگر این است که ایران و روسیه و حزب‌الله لبنان مقصرند؛ به دلیل حمایت سرسختانه از اسد.

در هر دو روایت، اثری از مردم سوریه نیست. در این تحلیل‌ها، مردم سوریه شبیه به «بارپا پاپا» هستند؛ خمیری و بی‌شکل. توی هر ظرفی آنها را بریزند همان شکلی می‌شوند. اگر ظرفش ایران و روسیه باشد، می‌شوند طرفدار اسد. اگر ظرفش عربستان و قطر باشد، می‌شوند داعش.

واقعیت قضیه اما این است که در بحران سوریه، مردم سوریه نیز نقش دارند. گروهی‌شان تصمیم گرفتند که اسلحه دست بگیرند. گروهی‌شان خواستار حاکمیت اسلامی و داعشند. گروهی‌شان مشکلی با کشتن هموطنانشان ندارند. همه این موضع‌گیری‌های خشونت‌بار سوری‌ها علیه یکدیگر دلایل گوناگونی دارد که بسیار مهم هستند. یکیش هم دخالت خارجی.

اما این آدمها که همدیگر را چنین کشتند و شهرها و روستاها و کشورشان را ویران کردند، عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی نبودند که یکی نخشان را بکشد و همه چیز ویران شود. آنها یک «ملت» بودند که در خودویرانگی مرگبارشان تاثیر داشتند. از اسد و طرفدارانش گرفته، تا لیبرال‌های مغلوب و جامعه مدنی نحیف و روبه‌موت، تا رادیکال‌های اسلامگرا و آنها که دل به داعش و القاعده سپردند.

اصلاح نگاهمان به تحولات سوریه و پذیرفتن این حقیقت که شهروندان در چنین بحران‌هایی نقش عاملیت دارند، می‌تواند این کشور را به درس عبرتی برای ما تبدیل کند. از نظامیان و شبه‌نظامیان سپاه و بسیج گرفته تا مذهبی میانه‌رو و اصلاح‌طلب مسلمان و لیبرال آزادی‌خواه در ایران، اگر می‌خواهند که روزی ایران، سوریه نشود، باید بپذیرند که ایران هرگز بدون اشتباهات مکرر آنها سوریه نخواهد شد.

تحمل زن‌ستیزی مانند تحمل نژادپرستی است

photo_2016-10-16_11-08-09

زن ستیزی یا Misogyny چیزی است هم‌ردیف نفرت نژادی یا دینی. مانند نفرت نازی‌ها از یهودی‌ها. نفرت این‌روزهای راستگرایان افراطی از مسلمانان. نفرت داعش از ایزدی‌ها و شیعیان. نفرت برخی شیعیان از بهائی‌ها. این پدیده‌ها به سریع‌ترین شکل ممکن به عامل تبعیض تبدیل می‌شوند و در حالت رادیکال می‌توانند فجایع بشری به بار بیاورند. مانند هالوکاست یا کشتارهای داعش در عراق و سوریه.

همانقدر که نفرت نژادی غیرقابل تحمل است، زن‌ستیزی هم نباید تحمل شود. شما اگر یک آگهی ببینید که در آن، عرب‌ها به جوجه تیغی و باقی مردم به ماهی درون کیسه پلاستیکی تشبیه شده‌اند، شوکه می‌شوید و خیلی سریع انزجارتان را نشان می‌دهید. احتمالا خیلی‌ها در شبکه‌های اجتماعی اعتراض می‌کنند. شاید یکی پیدا شود و در یک اعتراض مدنی چنین پوستری را پاره کند و از بین ببرد.

اما به دلایل زیادی، زن‌ستیزی دولتی که به شکل نظام‌مند از سوی جمهوری اسلامی تبلیغ می‌شود، با نرمی عجیب و غریبی از سوی جامعه روبه‌رو است. در این پوستر، زنی که به شکل سفت و سخت حجاب ندارد (یعنی اکثریت مطلق زنان ایرانی)، جوجه‌تیغی‌هایی هستند که هر لحظه می‌توانند دنیای دیگران را زیر و رو کنند. این رادیکال‌ترین شکل توهین به زنان است که به دلیل اغماض در برابر پدیده زن‌ستیزی، حتی ارزش یک نامه اعتراضی معاون رییس جمهور را ندارد.

تحمل زن‌ستیزی مانند تحمل نژادپرستی است. بی‌هیچ تعارفی.

(حاشیه بی‌اهمیت ماجرا هم این است که این تصویر از آگهی فولکس واگن کپی شده. در تشبیه آگهی اصلی، جوجه‌تیغی، خودرویی است که به سنسورهای پارک ماشین مجهز است و می‌تواند بدون آسیب‌زدن به ماهی‌ها، در این صف قرار بگیرد یا در واقع پارک کند. فقط یک زن‌ستیز رادیکال می‌تواند از دیدن آن آگهی، چنین تبلیغ و تشبیه نفرت‌پراکنی به ذهنش برسد و آن را در ایران اجرا کند.)

تیم ملی‌ام

ایران بیش از هر زمان دیگری کشوری است که آتئیست‌هایش در کنار غیرمسلمانان و مسلمانانی که شیعه نیستند، هیچ جایی در آن ندارند…

یک دیکتاتوری شیعه اکثریتی که هر عقیده دیگری در آن لت و پار می‌شود و تبعیض فسادآلود و منظمی علیه غیرشیعیان در آن همه‌گیر است. این تبعیض، فرهنگ غالب است. طرفداران میلیونی دارد. و با خشونت تمام هرگونه ندای برابری طلبی‌ را سرکوب می‌کند. در جریان این سرکوب، هویت ملی غیرشیعه‌ها لگدمال می‌شود و تعلق «ایران» به همه ساکنینش، به همه ایرانیان، معنایش را از دست می‌دهد. دیکتاتوری اکثریت شیعه، ضد ایرانی است. اما قدرت این دیکتاتوری، ابعاد ضد ملی آن را پنهان کرده و تنها جلای صیقل‌خورده برق شمشیرش به چشم همه می‌آید.

حالا که «تیم ملی» عزیزم برده، از همیشه بیشتر به خاطر این تبعیض عصبانی‌ام. تیم‌ملی‌ام.

آیت‌الله‌ها حق دارند عصبانی باشند

واقعیت قضیه این است که آیت‌الله‌های عصبانی حق دارند عصبانی باشند. هم در مساله کنسرت‌ها، هم در ماجرای حجاب برای زن‌ها و هم در ماجرای بازی فوتبال در تاسوعا. حاکمیت «اسلامی»، بدون نشانه‌های روشن اسلام در عرصه عمومی، به یک پوسته توخالی تبدیل می‌شود که با تلنگری فرو خواهد ریخت. و بعد از فروپاشی، آیت‌الله‌هایی که رهبران عالی‌رتبه اسلامگرایی رادیکال هستند، قدرت سیاسی‌شان را از دست خواهند داد. آنها از همان روزی که با ممنوع کردن گوگوش و کراوات و تراشیدن ریش، راهشان را برای قبضه قدرت سیاسی باز کردند تا همین امروز، خیلی خوب فهمیده‌اند که پایه‌های قدرتشان بر روی همین ممنوعیت‌ها بنا شده است. البته که این مظاهر عمومی حاکمیت دینی، تنها ستون‌های قدرت نیستند. اما یکی از ستون‌های مهم قدرت این حاکمیت، همین صورتک «اسلامی» بودن جامعه است و بود و نبودش می‌تواند بر سرنوشت نهایی حاکمیت نیز تاثیر بگذارد.

اما پرسش مهم این است که برای حفظ این صورتک، چه کاری از دست اسلامیون افراطی برمی‌آید؟ اگر «انقلاب اسلامی» و قبضه ۱۰۰ درصد قدرت سیاسی برای تحمیل کردن این سبک زندگی به مردم ایران به نتیجه نرسیده، آنها دیگر چه راهی دارند؟ می‌خواهند که علیه «انقلاب اسلامی» یک «انقلاب اسلامی» دیگر انجام بدهند؟ حتی اگر همین کار را هم بکنند و با بسیج همه جانبه امکانات و منابع تبلیغاتی بی‌حدشان، جامعه را به خشن‌ترین شکل ممکن سرکوب کنند (شبیه به کاری که دهه ۶۰ کردند)، چه تضمینی وجود دارد که یک یا دو دهه بعد، دوباره روسری‌ها عقب نرود؟ دوباره مردم در کنسرت‌ها نرقصند؟ دوباره افکار عمومی در برابر بازی در تاسوعا بی‌تفاوت نشود؟ «مسجد» چه زمانی خواهد فهمید که درست مانند برادرش «کلیسا» مدتهاست که این بازی را باخته؟

مسیح علی‌نژاد یا غنچه قوامی؟ آیا زنان قهرمان شطرنج جهان باید به ایران بروند یا نروند؟

پاسخ این سئوال ساده می‌تواند نتیجه بازی را تعیین کند. می‌تواند ما را ببازاند یا پیروز کند. حقمان را بگیرد یا رهایمان کند تا توی سرمان بزنند. چرا این سئوال اینقدر مهم است؟ چون این دو راهی، نتیجه یک بحث بسیار مهم درباره شکل مبارزه برای بازپس گرفتن حقوق از دست رفته شهروندان ایرانی است. بخش بزرگی از آزادی‌های اساسی ایرانی‌ها توسط حکومت محدود شده. در میان این آزادی‌های از دست رفته، زنان بیشتر از مردان قربانی بوده‌اند. و یکی از خشن‌ترین و بی‌رحمانه‌ترین شکل سرکوب زن‌ها، تحقیر روزانه و سیستماتیک آنها با حجاب اجباری است.

حجاب اجباری یکی از ستون‌های نمادین حاکمیت «اسلامی» هم هست که به درستی هم از سوی مدافعانش و هم از سوی مخالفانش، خط مقدم جنگ است و برای هر دو گروه، خاکریزی است که می‌تواند سرنوشت نبرد را تعیین کند. اما کدام مبارزه با حجاب اجباری موثرتر است؟ آیا زنان ایرانی امروز این قدرت را دارند که به مقاومت مدنی دست بزنند و مثلا از فردا بدون روسری از خانه خارج شوند؟ اگر چنین قدرتی ندارند، چگونه باید در برابر این قانون سرکوبگر مقاومت کنند؟ نقش مردان در این مبارزه چیست و چگونه باید برای بازپس‌گیری حق آزادی پوشش که در مواردی خودشان نیز قربانی هستند، با زنان همراه شوند؟ نقش فعالان حقوق زنان در خارج از ایران چیست؟ آیا نقش فعالان داخل و خارج با هم متفاوت است؟

و زمانی که پای مسابقات شطرنج زنان در سال ۲۰۱۷ وسط کشیده می‌شود، معمای حجاب، پیچیده‌تر هم می‌شود. این دعوا دو طرف دارد. گروهی طرفدار برپایی این مسابقات در تهرانند و می‌گویند چنین اتفاقی برای ورزش زنان ایران یک دستاورد است و زنان ایرانی را – ولو زیر سایه حجاب اجباری – از انزوا خارج می‌کند. گروهی مخالفند و معتقدند قهرمان‌های شناخته شده باید در اعتراض به اجباری بودن حجاب در ایران این مسابقات را بایکوت کنند و رفتنشان به تهران و روسری سرکردن، به حجاب اجباری مشروعیت می‌بخشد. فرض من این است که هر دو گروه با حقوق ابتدایی آزادی پوشش برای زنان ایرانی دشمنی ندارند و با حجاب اجباری مخالفند. اما روش‌هایشان برای مخالفت متفاوت است.

طرفداران بایکوت معتقدند که تبلیغات گسترده و حمایت بین‌المللی از حق آزادی پوشش زنان به ایرانی‌ها در مبارزه‌شان کمک می‌کند تا سرانجام روزی آنقدر قدرت بگیرند که بتوانند در برابر حرف زور بیاستند. آنها طرفدار مخالفت آشکار و فعالانه همه اجزای جامعه با حجاب اجباری هستند. مخالفان بایکوت معتقدند که دشمنان آزادی، کله‌خرتر از این حرفها هستند و اصلا برایشان فشارهای بین‌المللی مهم نیست. آنها می‌گویند سرعت تغییرات آنقدر مهم نیست که خود تغییر مهم است. به همین دلیل روش مدنظر آنها شبیه به آبراهی است که به مرور و با گذشت روزها و ماهها و سالها و حتی دهه‌ها موفق می‌شود سنگ را هم سوراخ کند و راهش را باز کند.

به نظر من اما معمای اصلی رفتن یا نرفتن ورزشکاران زن به تهران نیست. مساله اصلی این است که این دو گروه از خنثی کردن تلاش دیگری دست بردارند و فعالیت‌های تبلیغاتی‌شان را به شکلی پیش ببرند که کارهای گروه مقابل بی‌ثمر نشود. غنچه قوامی و مسیح علی‌نژاد باید فصل مشترکشان را پیدا کنند. وگرنه مانند همه این سالها، تلاش‌هایشان نیمه‌کاره و بی‌فایده می‌ماند. چطور؟ همین مسابقات شطرنج برگزار می‌شود و چند شطرنج‌باز به تهران می‌روند و چندتایشان هم بایکوت می‌کنند. هم بایکوت شکست می‌خورد و هم مسابقات با موفقیت گسترده برگزار نمی‌شود. و هیچ کدامشان به هدفشان نمی‌رسند. در نهایت قربانی، قربانی می‌ماند و حق ما پایمال می‌شود. برای بازپس گرفتن این آزادی زخم خورده و از بین بردن این زنجیرهای غیرانسانی، حتما راه سومی هست …

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: