و من به این ترتیب رمان نویس شدم. رفتم یک میز سیاه خریدم و با عجله و هیجان پیچ هایش را سر هم کردم تا پشتش بنشینم و رمان بنویسم. وقتی پیچ ها را می بستم مدام به این فکر می کردم که چه چیزهایی را توی رمانم بنویسم. این ایکیایی لعنتی هم با آن هم دستور العمل و پیچ و آچار، بابای آدم را می آورد جلوی چشمش تا بتوانی یک میز را سر هم کنی و صندلیت را روی چرخ هایش سوار کنی و بتوانی پشتش شروع کنی به نوشتن. از بس هول بودم رمانم را شروع کنم که چند تا پیچ و میخک چوبی که باید فرو می کردم توی بعضی از سوراخهای میز، آخر کاری زیاد آمد. اول فکر کردم از سخاوت ایکیا بوده که چندتایی پیچ و میخک زیاد گذاشته توی جعبه که اگر چندتایی توی راه گم شدند، آدم معطل نماند و بتواند میزش را سرهم کند و رمان نویس شود. ولی وقتی نقشه سرهم کردن میز را دوباره نگاه کردم دیدم یکی دو صفحه را در دستورالعمل جا انداخته ام. آمدم دوباره آن قسمتهایی که جا مانده بودم را درست کنم و پیچ ها را ببندم دیدم دیر شده. میز سوار شده. شبیه میز شده. حالا یه خورده لق می زند. ولی بهرحال می شود پیشتش نشست و رمان نوشت. گیرم این صدای لق لق حواس آدم را هی پرت کند ولی باز می شود پشتش رمان نوشت.
دستهبندی شده در: وبلاگ
خیلی این حکایت آشناست…
من همیشه دلم می خواست برم تو یه جزیره رمان بنویسم. وقتی بلاخره برای چند ماهی رفتم تو یه جزیره، به تنها چیزی که دیگه فکر نمی کردم رمان نوشتن بود.
خود همین پستی که نوشتی یه رمانه برای خودش. منتها از نوع کوتاهش. حتی میتونی همین سوژه رو تبدلی به یه داستان بلند بکنی.
اگرم خودت نخواستی این کارو بکنی، خیلی مشتاقم، من این کارو بکنم. البت اگه دوست داشته باشی