چیزی به اسم نسکافه توی یک کافی شاپ نیمه تاریک – جایی نزدیک میدان ونک – کاست کریس د برگ توی ضبط مغازه – بوی پیپ و سیگار برگ و کاپیتن بلک و عینکم که هرازگاهی باید بگذارم روی میز – یک دفترچه سفید روی میز با خودنویس پارکر – سیگار ۵۷
میدان دودگرفته و هروئینی آزادی – ترافیک غریب و ماشین هایی که توی آفتاب به زمین دوخته شده اند – نشستن در میان راننده و یکی دیگر که دستش را از پنجره انداخته بیرون و شیراز می کشد – کاست آرین توی ضبط ماشین – لطفا شئونات اسلامی را رعایت کنید روی داشبورد
کلاس درسی که قرار است تا آخر دنیا طول بکشد – تمرکزی که سالهاست دود شده رفته هوا – سیگار کشیدن وسط کلاس به هوای شاشیدن – ریشه های انقلاب اسلامی توی ریش های استاد
پیاده گز کردن از بخارست تا خرمشهر – گرسنگی و بی پولی – آدمهایی که توی راه بی هوا توی چشمهات خیره می شوند – بوی علف کشیدن گروه پسرهای توی پیاده رو – اسکلت رنگارنگی که روی تی شرتی هست و زیرش نوشته آیرون میدن
لواشک و میوه تازه – صدای آبشار و خنکی هوای وسط بهار نیمه شب دربند – مزخرف گفتن بی وقفه و قلیان و چایی و خرما – هوس های ممنوع، متبوع و همیشگی – صدای ویگن از توی یک سوپرمارکت که بوی ماست می دهد
کولر خراب و بی خوابی از سر گرمای هوا – صدای ویز ویز مودم برای وصل شدن به اینترنت – ویندوز – یاهومسنجر – گویا دات کام – سرکار گذاشتن مردم توی چت روم – ریبوت کردن کامپیوتر ملت – متالیکا با طعم نباتی رشتی که مامانم برایم فرستاده – سیگار ۵۷
عصیان روزانه – عشقهای شبانه – کار کردن هفت روز هفته – پز دادن با نوشته های توی روزنامه – خوش بودن با آفرین های دبیر سرویس
حقوقی که مستقیم می رفت توی جیب صاحب خانه
دلم برای چه چیزهایی تنگ می شود.
خیلی خوب نوشتی! مثل همیشه
بسیار زیبا نوشتید، من در نصف این چیزها با شما شریکم خصوصا قسمت «نسکافه توی یک کافی شپ نیمه تاریک با صدای کریس دی برگ». آدم در خارج از کشور دلش برای چیزهایی تنگ میشه که هیچوقت در ایران فکرش رو نمیکرد اینقدر مهم باشند، هیچوقت فکر نمیکردم اینقدر دلم برای رفتن به سینما فرهنگ، پیاده طی کردن مسیر میدان تجریش تا پارک وی یا رفتن به شهر کتاب تنگ بشه.