در این مملکت تقریبا هیچ جا نمی شود سیگار کشید. من منتظرم تا سیگار کشیدن در پیاده رو هم ممنوع شود. یا مثلا بگویند هر کس می خواهد سیگار بکشد باید از شهر خارج شود.
در چنین شهری، امشب در میانه تئاتری که با داستان ساده اش، سیخی به احساسات و خاطراتم می زد، یکی از بازیگران پاکت سیگارش را در آورد و به بازیگر اصلی سیگاری تعارف کرد و با هیجان یک نخ بیرون کشید و سیگارش را بر روی صحنه چهار وجبی، درست رو به روی دماغ من آتش زد و روشن کرد و با ولع آن را تا آخر کشید!
درباره خود تئاتر دیرتر چیزی می نویسم چون با اینکه همه عواملش – به جز یک بازیگر – بریتانیایی بودند اما درباره پروپاگاندای رادیوهای فارسی وابسته به دولت های غربی بود! (عجب عبارت آشنایی…)
ولی آن سیگار، حتی اگر سیگار را ترک نکرده بودم هم باز میخی توی مخ بود! حالا بگذریم که تازه فهمیده ام تعداد سیگاری ها اصولا چقدر زیاد است و لامصب، این ملت همه در حال سیگار کشیدنند.
اما همه داستان فقط عذاب تماشا کردن سیگار کشیدن نیست.
در پیاده رو، دوست همراهم سیگاری روشن کرد. از او خواستم که سیگارش را به سمت من نگیرد چون بو و دودش آزار دهنده است. وسط پیاده رو ایستاد و با شوری دیدنی گفت: «صادقانه بگو چقدر به این لحظه فکر کرده بودی؟ چند بار در این چهار روز که سیگار را ترک کرده ای به لحظه ای فکر کردی که به یک سیگاری بگویی سیگارت را بگیر آن طرف؟»
به او که راستش را نگفتم. ولی پیداست که خیلی به این لحظه و جزئیاتش فکر کرده بودم.
پی نوشت: ممنون از این همه حمایت کامنتی و ایمیلی و فیس بوکی و تلفنی و حضوری و غیره. فعلا با این حال کنید تا بعد!
سلام
کیوان من ادم تاثیر پذیری ام.با خوندن پستهای اول این وبلاگ سعی کردم کمتر سیگار بکشم..اما خیلی سخته قربان.لطفا و خواهشا بیشتر بنویس چون از سر حسودی هم که شده میخوام تا همین روزا این *چیز* رو بذارم کنار!!بالاخره یکی پا پیش گذاشت و تو این مورد به خصوص چیز نوشت..
جالبه. امیدوارم موفق باشی رفیق. دور و ور من آدم سیگاری زیاد هست. اما من هیچ وقت نرفتم دنبالش. یعنی راستشو بخوای تو سن ما همه سیگاری هستن. شاید منم خواستم یه جورایی متفاوت به نظر بیام و سیگاری نشم! کی میدونه شاید اگه منم هم سن و سال شما بودم منم الان سیگار گوشه ی لبم بود و اینارو واست اینجا می نوشتم. نه شایدم نمی نوشتم! :دی یه چیز دیگه می نوشتم.
لینکت می کنم تا تند تند بخونمت. تو هم لطفن تند تند بنویس
هه! دیدی چی شد؟!
من تازه الان تاریخ رو دیدم! هی ببینم؟! نکنه تو نتونستی ترک کنی؟
ای بابا … منو باش که خودم رو کلی آماده کرده بودم هی بهت انرژی مثبت بدم و ازین حرفا !
یادم میاد سیگار رو ترک کرده بودم. شش ماهی میشد. یه روز توی تاکسی نشسته بودم. طرف رادیوش رو روشن کرده بود و روی مخ ام بود. بهش گفتم میشه رادیو رو خاموش کنی؟ خاموش کرد. چند دقیقه بعد گفت سیگار که میتونم بکشم؟ گفتم بکش. تا پک آخر سیگارش، هر بازدمی که میداد باهاش حال میکردم. با بوی سیگار. میتونی تصور کنی؟
اصلا از همان روز به بعد، هر کسی هر جایی سیگار میکشید من لذت میبردم. چیز مسخره ای میشد و همه هم سعی میکردند دود سیگارشان به من نخورد. یک جور مسخرگی همیشگی با من بود تا ترکم را بعد از دوسال شکستم.
[...] پ.ن.: این نوشته یک کامنت بود که تبدیل به یک پست شد. ▶ Comment /* 0) { [...]
اصلا این کامنت ها تبدیل به پست شد. نخطه
http://duhkha.wordpress.com/2009/04/13
راس میگی لعنتی
راس میگی
بعد از مدت ها یه پست خوی بود
خوب*