دسامبر 29, 2009 • 5:27 ب.ظ
دو روز پیش از خواب بیدار شدیم و نشستیم پای اینترنت تا ببینیم هموطنان غیور با عاشورا چه کردند. اول همه مان شوکه شدیم. ته دلمان خوشمان آمد و آرام آرام که ساعتها گذشتند و عکس ها و ویدیوهای تازه را دیدیم احساس کردیم باید کمی هم خجالت بکشیم. اینطوری بود که همه با هم شدیم تیورسین عدم خشونت و شروع کردیم به غر زدن به جان ملتی که سنگ پرتاب کرده بودند و ماشین آتش زده بودند و سر و صورت نیروی انتظامی را پر خون کرده بودند.
واقعیت این است که گروهی از ما اصولا تجربه حضور در خیابان و اعتراض های این شکلی را نداریم. گروهی از کسانی که هر روز نوشته هایشان را می خوانم خارج از ایران زندگی می کنند یا اینکه در این شش ماه یکی دو باری به ایران رفته اند. خود من در تمام این شش ماه سعی کردم بر اساس تجربه بسیار کوتاه و محدود اعتراض های بعد از ۱۸ تیر سر دربیاورم که وقتی در خیابانی و از رو به رو سنگ و فحش خوار مادر می بارد، چه احساسی به آدم دست می دهد.
من در جریان اعتراضهای ۱۸ تیر یک روزنامه نگار بسیار کم تجربه بودم و به من گفته شده بود که فقط ناظر باشم و دیگر هیچ. بماند که بارها با بلندترین صدای ممکن شعارهایی را فریاد می زدم، یک بار هم دستم رفت به سمت سنگهای توی جوی آب و چند تایی پرتاب کردم. خیلی خوب یادم هست که احساس خوبی داشتم.
امروز که به عکس ها و ویدیوها نگاه می کنم، اعتراف می کنم که هم از لذت این کارها خبر دارم وهم چون شش ماه در اعتراض ها کتک نخورده ام قضاوتم درباره کار مردم خشمگین شاید بی ارزش به نظر برسد.
من در دسته آدم هایی قرار دارم که دور گود نشسته اند و منتظرند تا کسی آن میانه لنگش کند. اما گاهی کسانی که دور گود نشسته اند و کتک نخورده اند شاید بهترین کسانی باشند که بتوانند نقد کنند و غر بزنند. از طرفی اما هنوز یادم نرفته که چطور از تظاهرات سکوت به شوق آمده بودم و مو به تنم راست شده بود. رساندن آن اعتراض های متمدنانه به خشونت های عاشورا شش ماه زمان برده برای همین شاید این نوشته ها نتوانند یک شبه چیزی را عوض کنند. اما غر زدنهای مدام کسانی که بیرون گود نشسته اند شاید به گوش یکی از آنها که سنگ دستشان است برسد. امیدوارم آن ها هم به اینترنت دسترسی داشته باشند و هم حوصله خواندن این همه مطلب که علیه خشونت های آن روز نوشته شده. ولی اگر اینها را نخوانند چه؟ اگر اینها را خواندند و به ریش امثال من خندیدند چه؟ اگر همین حالا عده ای دنبال تشکیل هسته های آدمکشی باشند چه؟
دستهها:سیاست
سپتامبر 30, 2009 • 12:55 ق.ظ
عموما دوست داری وقتی کمرت می شکند جلوی چشم مردم نباشی. دوست داری بروی توی پارک روی نیمکتی بنشینی که چراغ بالای سرش از کار افتاده تا کسی سرخی چشمهایت را نبیند.

دوست نداری کسی بفهمد که آتشی به جانت افتاده یا خاری به چشمت فرو رفته یا چنان پژمرده ای که دلت می خواهد صاعقه ای از آسمان بیاید و تو را از پا بندازد.
اما حالا مثل آن لحظات نیست.
کمرم شکسته اما حالا دلم می خواهد جیغ بکشم، فریاد بزنم، به صورتم چنگ بکشم، سرم را به دیوار بکوبم و خاک بر سرم بریزم تا همه بفهمند … همه با خبر شوند … همه از اشکم غمگین و خاکستری شوند … همه در عزای امیر زمانی فر و دوستش رزا سیاه بپوشند …
دستهها:Uncategorized
سپتامبر 22, 2009 • 12:25 ق.ظ
وبلاگی نویسی عجب کار ابزورد باحالی است. آدم گاهی از وبلاگ نویسی خجالت می کشد مثل این سه ماه تاریخی تابستان که بر همه ما چه ها که نگذشت.
گاهی احساس غرور به آدم دست می دهد که در نقطه ای از کهکشان سیارات رسانه ها، یک عدد اخترک ب ۶۱۲ هست که اختیار تام و تمامش دست خودت است و نه ویرایش می شود و نه تحسین و نه سرزنش.
اصلا اینکه آدم بتواند یک جایی بنویسد و بالایش پول نگیرد خودش احساس خوبی می آفریند. یک جور احساس سکسی مدرن و باحال یا به قول ما ایرانی های با حال: کول. مثل گیاهخوار شدن می ماند. یا موزیک بازی. یا کل کل با یک مشت کسانی که این روزها نبض تحولات سیاسی ایران دستشان است و هر روز می دانند فردا چه می شود!!!
گاهی آدم برای نوشتن های اینطوری لخت و عریان باید چیزی بیش از جسارت از خودش نشان بدهد. مثل این می ماند که با شلوارک بروی توی یک میهمانی که همه کت و شلوار پوشیده اند و کراوات زده اند و با تعجب نگاهت می کنند.
گاهی آدم باید هزینه کند. مثلا باید بهش فکر کند در حالی که می تواند به چیزهای دیگر فکر کند و از آن فکر کردن ها یک پولی گیرش بیاید. یا باید برایش وقت بگذارد که آن هم یعنی از جیب مایه گذاشتن.
گاهی هم آدم باید خودش را به خریت بزند. مثلا ببیند که میان راه سنگلاخی سوتقاهم های همیشگی گیر کرده ولی به روی خودش نیاورد. یا با اینکه می فهمد چقدر این کار هجو و غریب و سوال برانگیز است، اما باز به آن ادامه دهد.
نوش جان – نه دقیقه و چهل ثانیه عشق خالص
دستهها:وبلاگ , وبلاگ
آوریل 20, 2009 • 8:36 ب.ظ
با تاخیر یک ساله فیلم «سراسر جهان» را دیدم.
موزیکال نشاط آور خوش ساخت هالیوودی با داستان تمیز عاشقانه و پر از شگفتی هایی که یکی بعد از دیگری از راه می رسیدند و شنیدنشان و دیدنشان خوشایند و بامزه بود. کمی بازاری تر از آن چیزی که تصورش را داشتم ساخته شده بود.
ایده ساخت یک موزیکال داستانی، فقط با آهنگ های بیتلز ایده بسیار درخشانی است و نوشتن داستان چنین موزیکالی به راستی سخت است.
اگر هوادار خیلی سرسخت و متعصب بیتلز هستید شاید آنقدر از فیلم لذت نبرید که من بردم. اگر اصولا با بیتلز میانه ای ندارید هم ایضا.
اگر زیاد برایتان مهم نیست که یک بابایی این آهنگ ها را دوباره تنطیم کند و بگذاردشان توی داستانی که یحتمل با داستان خود ساخته دورن مغز شما تفاوت دارد، حتما با این فیلم سرگرم می شوید و خوش می گذرد.
خصوصا اگر پایه باشید که بر اساس اسم شخصیت های داستان حدس بزنید که آهنگ مربوطه کجا و چگونه استفاده می شود و چطور به داستان کمک می کند. حتی زرنگ باشید شاید بتوانید از وسط کار حدس بزنید که آخرش چه می شود. برای اینکه زیادی گیج تان نکنم درباب نمونه، نام شخصیت اصلی داستان «جود» است. نیازی نیست تا بیتلز باز قهاری باشید تا همین حالا به یاد «هی جود» (لینک به یوتیوب) بیافتید و سعی کنید حدس بزنید که این آهنگ چطور در فیلم استفاده شده است.
زیادی بگویم داستانش به راحتی لوس می شود. به خصوص اینکه قصه اساسا هالیوودی است و آخر و عاقبتش هم روشن.
من که با این فیلم سرگرم شدم هم از بیتلز خوشم می آید و هم از فیلم موزیکال . بونو – ستاره یوتو – را هم دوست دارم! اگر دیدید و خوشتان نیامد حتما در یکی از این علایق با من اشتراک ندارید.
پی نوشت: با اندکی جست و جو فهیدم که جولی تیمور، کارگردان این فیلم، نسخه تیاتر «شیر شاه» را هم کارگردانی کرده که اتفاقا همین حالا در لندن بر روی صحنه است. بهانه خوبی است که این موزیکال را هم روی صحنه ببینم و احتمالا از ذوق دیدنش از حال بروم.
دستهها:سینما, موسیقی , across the universe, موزیکال, موسیقی, هالیوود, بیتلز, سینما, سراسر جهان
آوریل 18, 2009 • 12:23 ق.ظ

گویا چیزی نمانده که دل آرا دارابی را اعدام کنیم. به قول گروه ۱۲۷، «ما ملت سرفراز» به زودی او را اعدام می کنیم، به قانون اعدام – چه برای کودکان و چه برای بزرگسالان – رای می دهیم. و بگذریم
به نقاشی هایش نگاه می کردم. ما او را در تمام این سال ها در زندان هر روز اعدام کرده ایم. تمام این سال ها که سعی کرد با نقاشی هایش به ما بفهماند که اعدامش کرده ایم.
سعی می کردم لحظات خلق آثار را مجسم کنم.
و در خلوت شبانه خودم به دنبال قطعه ای گشتم تا دل آرا بشنود و خوشش بیاید. دنبال چیزی می گشتم که به حال من و تو که احساساتی شده ایم و نمی فهمیم باید چه غلطی بکنیم تا از شر این اعدام ها خلاص شویم، ربطی ندارد ولی اگر او بشنود خوشش می آید. قول می دهم که خوشش می آید.
پیدایش کردم. اسمش هست «اعدام». مثل نقاشی های دل آرا می ماند. اسمش را از امروز می گذاریم «آهنگ دل آرا». می شنویم تا یادمان باشد هنوز اعدام می کنیم. بی گناه و گناهکار، آدم می کشیم.
می گوید: اعدام من، انقلاب توست … ملتی مرا، مرا، مرا به قتل می رساند
پی نوشت: این فیلم در یوتیوب گوشه ای از ماجرا است: قسمت اول + قسمت دوم
پی نوشت ۲: فعلا چاره ای نداریم جز اینکه آرزو کنیم تا شاکی پرونده کوتاه بیاید و بار مرگ دل آرا را از دوشمان بردارد. او هنوز زنده است
پی نوشت آخر: فعلا تو را نمی کشیم.
دستهها:موسیقی , موسیقی, نقاشی, دل آرا دارابی
آوریل 14, 2009 • 11:29 ب.ظ
گروه «حک» یا بهتر بگویم مانی صفی خانی، از ستاره های نایاب موسیقی زیرزمینی ایران آلبومی تازه منتشر کرده به نام «الاه». نصیر مشکوری، سردبیر سابق مجله اینترنتی زیرزمین هم این آلبوم را مرور کرده که پیشنهاد می کنم بخوانید.
ترجیح می دهم به جای این که نظری گذرا و وبلاگی درباره این آلبوم بنویسم از تک تک شما که به دنبال موسیقی متفاوت فارسی هستید و در خارج از ایران زندگی می کنید، خواهش کنم قبل از اینکه به فکر بلعیدن مفتی این آلبوم بیافتید به کافه پرس بروید و نسخه ای از آن را بخرید.
گفتن از وظیفه اخلاقی و اهمیت حمایت تک تک ما از این موزیسین ها، به ریخت و قیافه من نمی آید، ولی با اجازه امشب چند خطی می روم روی منبر:
عمیقا احساسی به من می گوید که چنین حمایتی برای عاقبت همه ما بهتر است … نه برای تعالی فرهنگ، فعلا بهتر است بیشتر به همین آخر و عاقبتمان فکر کنیم. بالاخره شمایی که هرازگاهی گذرتان به کشورتان می افتد ترجیح می دهید با جامعه ای منطقی تر و عاقل تر رو به رو شوید و راننده تاکسی ها بهتان ناسزا نگویند. هنرمندان موسیقی زیرزمینی گوشه ی – شاید خیلی کوچک – از مجموعه بسیار بزرگی هستند که قرار است در یک دوره درازمدت منشا تغییراتی دلچسب باشند.
شما که مخاطب این نوشته هستید خیلی بهتر از من می دانید که عمق این تحلیل بسیار بیشتر از اندازه یک وبلاگ است. چندان حرفی تازه یا پیچیده نیست. ولی اگر به تغییر دلخوش هستید، بیایید و از همین جا شروع کنید. از خریدن همین سی دی ها، سفارش دادن کتاب های قصه نویس های جوان، حمایت مالی نامحسوس از فرهنگ و هنر متفاوت مملکتتان که شاید جایگزین مناسبی برای فرهنگ امروز و تولیدات جریان اصلی محصولات فرهنگی باشند.
اگر این توضیحات به نظرتان بی ربط آمد خبرم کنید تا چند خط درباره خود آلبوم بنویسم و آب از لب و لوچه تان راه بیاندازم شاید به خاطر آن چند خط آلبوم را خریدید.
(فتوای روز: نوشتن در وبلاگ هایتان، لینک دادن در وب سایت هایتان و حرف زدن درباره این آلبوم در شبکه های اجتماعی – فیس بوک و فرندفید و … – همان قدر در عاقبت به خیر شدنمان نقش دارد که خریدن آلبوم.)
دستهها:موسیقی , موسیقی, موسیقی زیرزمینی, مانی صفی خانی, الاه, حک
آوریل 13, 2009 • 1:16 ق.ظ
کاترین بریا، فیلمساز فرانسوی از جمله پیشنهادهای یک دوست سینمادان بنده بود. بر اساس این پیشنهاد، این فیلمساز به تازگی به زندگی ما راه پیدا کرد و سه فیلم مهم و متاخرش را دیدیم: «دختر چاق» یا «برای خواهرم»، «آناتومی جهنم» و «سکس کمدی است».
از میان اینها، «برای خواهرم» را دیشب دیدم. از میان این سه، به نظر من مهم ترین اثر این فیلمساز بود و البته مانند دو فیلم دیگر جسورانه و پر از مکاشفه درباره روابط انسان ها، مشخصا رابطه زن و مرد و باز مشخصا رابطه جنسی.
«جنیست» اگر در هر سه فیلم، محور بود، در فیلم «برای خواهرم» اصلی ترین موضوع بود. داستان ساده، اما پر از دیالوگ های عمیق – که اصلا به سن و سال شخصیت ها نمی آمدند – دو موضوع را روی میز جراحی می کردند: زن بودن و باکره بودن.
رفیق چاق ما هم در فیلم، مانیفست فیلم را در آستانه پایان بی نظیر فیلم اعلام کرد: «باکره بودن مریضی است!»
این روزها صحبت از زیرشکم و نشان دادن آلت تناسلی زن و مرد بر روی پرده سینما، چندان هیجان آور نیست و در چنین لحظاتی است که می توان منتظر فیلم های خوب بود. روده درازی نمی کنم، «برای خواهرم» یکی از آن فیلم هاست. پیشنهاد می کنم اول این را ببینید و بعد از آن «سکس کمدی است».
فیلم دوم حاشیه فیلم اول است. در «سکس کمدی است»، خانم کارگردان ماجرای ساخت صحنه سکس دختر و پسر جوان فیلم اول را با ته مایه انتقاد از لوس بازی بازیگران و نیش به دنیای پر افاده سینماگران روایت می کند.
(این نوشته را یکی دو هفته پیش نوشتم و نیمه کاره ماند. دیدم امشب که به سرم زده وبلاگ بنویسم و گویا کم پیش می آید که به سرم بزند چیزی اینجا بنویسم، این یکی را همین جا بفرستم روی آنتن و شرش را از سرم باز کنم. آنقدر حرف های ضد و نقیض درباره این فیلمساز و این سه فیلمش در این مدت به ذهنم رسید که اگر بخواهم همه را به این متن اضافه کنم، یحتمل باید در دکان کار روزانه را تخته کنم و سر گرسنه بر بالین بگذارم!)
دستهها:سینما , کاترین بریا, آناتومی جهنم, برای خواهرم, دختر چاق, سینمای فرانسه, سکس کمدی است
میانه آهنگی از محسن چاووشی هستم به نام charm که به شکل عجیبی از گوش های من سردرآورده اند! (این هم از عجایب last.fm برای موسیقی فارسی است. تا حالا با نام کسی مثل محسن نامجو یا کیوسک رادیوی این سایت را راه انداخته اید؟)
موسیقی آهنگ را انگار در ۵ دقیقه با گاراژبند ساخته اند. شعرش هم احتمالا توی تاکسی نوشته شده. یک بار شنیدنش خالی از فرح نیست. همین حالا تمام شد و آهنگ دیگری شروع شد به اسم «حالم بده» از بنیامین نامی که اتفاقا همین نوشته ام را که هنوز نمی دانید درباره چیست توجیه می کند. نظریه ای من درآوردی است به نام لذت ابتذال. اگر قرار باشد که موسیقی گوش نکنی و نیمه شب نشسته باشی و دنبال چیزی بگردی که لبخندی به لبت بکشاند چه راههایی هست؟
سئوال دقیقی نبود، ولی به جوابی که من دنبالش هستم شما را نزدیک می کند.
موسیقی ساده فهمی که عمرا شما را به فکر نمی برد و هیچ احساسی به شما نمی دهد در کنار متن ترانه ای که گاه از بس مضحک است آدم را به خنده می اندازد! این دقیقا چیزی است که همین حالا کشف کرده ام و می تواند با تمام در دسترس بودن و سادگی احمقانه اش، لذت بخش هم باشد. فقط تنها یک گیر کوچک دارد. این آهنگ ها را باید دقیقا در لحظه اش گوش کنی. آن وقت می توانی لبخند بزنی و سرت را تکان دهی و اطرافیانت را به خنده بیاندازی و فضای خانه را زیر و رو کنی. وگرنه بیشتر حال به هم زن و اعصاب خرد کن می شوند.
رسیدم به آهنگی از محسن چاووشی به نام «پرنده» که در میانه اش چهچه کامپیوتری دارد. هر چند نتوانستم تا آخر تحملش کنم و رفتم روی بعدی ولی آن لبخند چند ثانیه ای را در خود داشت.
بعدی بهتر بود چون آهنگی است به اسم «عروس من» و در لحظه شروعش یک صدای سکسی گفت: «my bride, music by … arrange by … and …» عالی بود. شاید بالاخره فهمیدم که چرا سال های پیش در ایران ناگهان جواد یساری میان گروهی از دوستانم مد شد و نمی فهمیدم آنها از چه چیز جواد یساری خوششان آمده. شاید هم آن یک پدیده دیگر بود که ربطی به شرت و پرت های امشب نداشت.
دستهها:موسیقی , last.fm, موسیقی, موسیقی عامه پسند, محسن نامجو, محسن چاووشی, کیوسک, کشف و شهود شبانه, بنیامین
مارس 11, 2009 • 12:37 ق.ظ
در این مملکت تقریبا هیچ جا نمی شود سیگار کشید. من منتظرم تا سیگار کشیدن در پیاده رو هم ممنوع شود. یا مثلا بگویند هر کس می خواهد سیگار بکشد باید از شهر خارج شود.
در چنین شهری، امشب در میانه تئاتری که با داستان ساده اش، سیخی به احساسات و خاطراتم می زد، یکی از بازیگران پاکت سیگارش را در آورد و به بازیگر اصلی سیگاری تعارف کرد و با هیجان یک نخ بیرون کشید و سیگارش را بر روی صحنه چهار وجبی، درست رو به روی دماغ من آتش زد و روشن کرد و با ولع آن را تا آخر کشید!
درباره خود تئاتر دیرتر چیزی می نویسم چون با اینکه همه عواملش – به جز یک بازیگر – بریتانیایی بودند اما درباره پروپاگاندای رادیوهای فارسی وابسته به دولت های غربی بود! (عجب عبارت آشنایی…)
ولی آن سیگار، حتی اگر سیگار را ترک نکرده بودم هم باز میخی توی مخ بود! حالا بگذریم که تازه فهمیده ام تعداد سیگاری ها اصولا چقدر زیاد است و لامصب، این ملت همه در حال سیگار کشیدنند.
اما همه داستان فقط عذاب تماشا کردن سیگار کشیدن نیست.
در پیاده رو، دوست همراهم سیگاری روشن کرد. از او خواستم که سیگارش را به سمت من نگیرد چون بو و دودش آزار دهنده است. وسط پیاده رو ایستاد و با شوری دیدنی گفت: «صادقانه بگو چقدر به این لحظه فکر کرده بودی؟ چند بار در این چهار روز که سیگار را ترک کرده ای به لحظه ای فکر کردی که به یک سیگاری بگویی سیگارت را بگیر آن طرف؟»
به او که راستش را نگفتم. ولی پیداست که خیلی به این لحظه و جزئیاتش فکر کرده بودم.
پی نوشت: ممنون از این همه حمایت کامنتی و ایمیلی و فیس بوکی و تلفنی و حضوری و غیره. فعلا با این حال کنید تا بعد!
دستهها:سیگار , تئاتر, سیگار