alternative

دقایقی با صدای بلند فکر کردن

پایان «سقوط» – مجموعه برنامه‌ای که برای بررسی رویدادهای ۲۸ مرداد سال ۳۲ ساختم

downfall2بالاخره کار سری برنامه «سقوط» به آخر رسید. دو هفته قبل از پخش قسمت آخر - جای شما خالی - رفتم مرخصی و حالا که برگشتهام، این متن را مینویسم تا پرونده سقوط را در اینجا ببندم!

این سری ۴۲ قسمت رادیویی بود. ۴۱ قسمت ۱۰ دقیقهای و یک قسمت ۲۵ دقیقهای. بهانه تهیه این سری، شصتمین سالگرد سقوط محمد مصدق بود و در فاصله بین ۲۸ مرداد سال گذشته تا ۲۸ مرداد امسال از رادیو فردا پخش شد.

هر ۴۲ قسمت به شکل متون مناسب برای انتشار در اینترنت در وب سایت رادیو فردا منتشر شدند که از اینجا میتوانید مطالب را ببینید و بخوانید. (نسخه رادیویی را هم میتوانید در ابتدای هر مطلب بشنوید.)

در ساوندکلاود هم در اینجا همه قسمتها در دسترس هستند. (تا الان که این مطلب را مینویسم ۳۹ قسمت از ۴۲ قسمت در ساوندکلاود منتشر شدهاند. اما باقی به زودی همین جا قرار میگیرند. مسئول قضیه، شبیه به من، در همین روزهای آخر تابستان رفته به مرخصی!)

از همه اینها مهمتر، نسخهای از مجموعه به شکل کتاب و همچنین e-book منتشر خواهند شد. تلاش من و باقی همکارانم در رادیو فردا این بود که کتاب همزمان با شصت و یکمین سالگرد کودتای ۲۸ مرداد منتشر شود اما متاسفانه مراحل تهیه کتاب به پایان نرسید. بهرحال این کتاب منتشر خواهد شد و نخستین کتابی خواهد بود که توسط رادیو فردا منتشر شده است.

احتمالا یک نسخه PDF هم در وب سایت رادیو فردا منتشر خواهد شد و به جز نسخههای چاپی، نسخههای الکترونیک رایگان خواهند بود. احتمال دارد که سراسر ۴۲ قسمت رادیویی به شکل یک کتاب صوتی هم منتشر شوند.

درباره این سری هم در صفحه مخصوص وب سایت رادیو فردا اطلاعات کافی هست. اما دشواریهای دور از انتظار تهیه یک برنامه منصف و دقیق و بیطرف درباره وقایع سال ۳۲، موضوعی است که در مقدمه کتاب به تفصیل دربارهاش نوشتهام. امیدوارم کتاب به زودی منتشر شود و آنجا بخوانید که تعصب عمیق درباره ۲۸ مرداد، تا چه اندازه حقیقت ماجرا را مخدوش کرده است.

همه تشکرها هم بماند برای مقدمه کتاب. اما تا همین جا یادآوری کنم که هر ایراد و اشتباهی در مجموعه هست، بر گردن من است. هر انتقادی را با جان و دل میشنوم. میتوانید به hosseinik@rferl.org ایمیل بزنید. یا همین جا کامنت بگذارید.

عصر حذف نظر مخالف و خرد کردن دهان منتقدان به سر آمده است، آقای دباشی!

من هم مانند خیلی از شما که این متن را می‌خوانید، تا دیروز – حدود ظهر به وقت اروپای مرکزی – برای حمید دباشی، احترامی ویژه قائل بودم. در نگاهم او یکی از اساتید فعال بود که هم نظراتش درباره مناقشه اسرائیل و فلسطین قابل اعتنا بودند و هم تفسیرهایش از عملکرد منتقدان غیرسکولار جمهوری اسلامی مانند میرحسین موسوی.

اما حالا متاسفانه، برخوردش با شخص من در روز گذشته، به کلی نظرم را درباره او تغییر داده. او حالا از نظر من – به عنوان یک شهروند عادی دنیای امروز – یک سانسورچی سرکوبگر است که تحمل منتقد و مخالف خود را ندارد.

ماجرا از این قرار است که او در نوشته‌ای نه‌چندان جدی، نظرش را درباره صفحه آزادی‌های یواشکی منتشر کرد. متن او به هیچ وجه پیچیده نیست و نمی‌توان تفسیر‌هایی خارق‌العاده از آن استخراج کرد. به جز قسمت ناسزاهایش به بی‌بی‌سی فارسی که احساس می‌کنم بیشتر نتیجه دشمنی شخصی است تا یک نظر حرفه‌ای و قابل اعتنا، درباره مخالفت مدنی زنان در شبکه‌های اجتماعی، این مضمون را با لحنی نه چندان مناسب نوشت: چرا که نه؟! بهار است و همانطور که به اقتضای طبیعت فصل جف‌گیری گیاهان و زنبورهای عسل فرا رسیده، خانمهای خوشگل ایرانی (مانند دختر خود من) حق دارند که روسری از سر بردارند و چه بسا این کارشان، بنیان قدرت را قلقلک بدهد. بنابراین «اگر این ملت ما رو این «صدا و سیما» و «بی بی سی فارسی» لاکردار به حال خودش بذاره والا با مادر ما طبیعت تبانی میکنند کارشونرو میکنند.»

من از خواندن این متن تعجب کردم و از آنجا که پست به شکل علنی منتشر شده بود و بیان نظر برای عموم آزاد بود، نظرم را بدون رودربایستی و در نظر گرفتن معذوریتهای رایج اصحاب رسانه در مواجهه با کسی مانند دباشی، پای متن او نوشتم.

من نوشتم: «این نوشته شما نه تنها تبلیغ سانسور به بهانه مخالفت با بی بی سی است، بلکه در بخش باورنکردنی آن، زنان منتقد و مخالف حجاب اجباری را به موجودات بی‌اختیاری تقلیل داده‌اید که در فصل بهار به قصد جفت‌گیری، حجاب از سر برداشته‌اند. من هم از خواندن این متن شوکه شدم، هم از آن چهار – پنج نفری که در فهرست دوستان من هستند و این نوشته را لایک زده‌اند! پریرو تاب مستوری ندارد؟ بهار امر به کار خیر و بعله برون کرده؟ واقعا شما استاد باسواد و محترم با این همه فدایی و پیرو، از مبارزه با حجاب اجباری این را فهمیده‌اید؟! از آن طرف هم بی‌بی‌سی فارسی «سیستم فاسدی» است بدون هیچ سند و دلیلی و از این بدتر، نباید این خبر را کار می‌کرد؟! دوست داشتید که بی‌بی‌سی فارسی شبیه به روزنامه‌های تهران بود و شما هم قاضی مرتضوی می‌بودید و سریع گوششان را می‌کشیدید که چرا این خبر را کار کرده‌اند؟»

دباشی در فاصله کوتاهی، از قدرتی که فیس‌بوک در اختیارش گذاشته استفاده کرد و نظر من را از پای متن خود پاک کرد. او در نخستین قدم در مواجهه با یک نقد بی‌پروا، مرا سانسور کرد.

در قدم بعدی بار دیگر از قدرتی که فیس‌بوک در اختیارش گذاشته استفاده کرد و امکان نظر دادن را به کلی از من گرفت. دباشی این بار مرا به کلی سرکوب کرد.

dabashi

به بیان ساده، دباشی به توقیف رضایت نداد. او قلمم را شکست و دهانم را خرد کرد تا نتوانم حرف بزنم. با دهان خرد شده در صفحه فیس‌بوک آقای دباشی، من دیگر نمی‌توانم حرف بزنم. نمی‌توانم در بحث مشارکت کنم. نمی‌توانم به نقد نظر خودم جواب بدهم. باید فقط شنونده باشم. کنایه او را بشنوم. نظر همراهش را بخوانم. و فقط نظاره کنم. با این دهان خرد شده و قلم شکسته امکان هیچ‌گونه مکالمه‌ای ندارم.

حمید دباشی زیر سئوال بردن و زیر سئوال رفتن را قبول ندارد. او نخستین عنصر حیاتی و کلیدی روشنگری را نفی کرده. اما عقبگرد او به همین سرکوبگری خلاصه نمی‌شود. او فراموش کرده که این رفتار دیکتاتورمآب هم چندان تعلقی به دنیای امروز ندارد. من می‌توانم هنوز حرف بزنم و در وبلاگم بنویسم که او مرا سانسور کرده و این متن را در فیس‌بوک هم منتشر کنم. و این کار را انجام می‌دهم. نه صرفا به این خاطر که اصرار داشته باشم نوشته آقای دباشی ضد زن است و توهین آمیز است. برای اینکه به او و کسانی که همانند او فکر می‌کنند یادآوری کنم، عصر حذف نظر منتقد و شکستن قلم و خرد کردن دهان به سرآمده و دنیای امروز به شهروندان منتقد اجازه می‌دهد که از سد سانسور عبور کنند و نظراتشان را آزادانه بنویسند. آقای دباشی! به قرن بیست‌و‌یکم خوش‌ آمدید. شما خودتان قربانی سانسورید و امکان انتشار بخشی از نظراتتان را در کشورتان ندارید. نگران نباشید. همیشه راهی هست که حرفتان را بزنید.

پی‌نوشت: ساعتی بعد از انتشار این متن در این وبلاگ سوت و کور و کم‌خواننده، آقای دباشی خودش لینک این نوشته را پای متن مورد بحث گذاشته است. این کار نشان می‌دهد که این استاد دانشگاه به خوبی به ابعاد منفی سانسور و نتیجه این بدنامی بر روی وجهه عمومی‌اش آگاه است. گذاشتن لینک این نقد در پای نوشته‌اش، از نظر من تلاش قابل ستایشی است برای رفع اشتباهی که از او سرزده. اما سکوتش در برابر آنچه من نوشته‌ام و از آن مهمتر، بسته بودن بخش نظراتش به روی من نشان می‌دهد که متاسفانه او هنوز ترجیح می‌دهد که ابزار سانسورش را از دست ندهد و منتقد را – من را – هر بار که خواست، هر طور که صلاح دانست وارد بازی کند. امیدوارم آقای دباشی از این تلاش شکست خورده دست بکشد و از خفه کردن مخالفانش کوتاه بیاید. از زمان انتشار این نوشته متوجه شدم که من نخستین قربانی سانسور آقای دباشی نبوده‌ام. در واقع او در ساعات اولیه انتشار مطلبش تمامی نقدهای مخالف خود را از پای نوشته‌اش حذف کرده و همه منتقدین را از امکان نظر دادن محروم کرده. اما فشارها بر او افزایش یافته. عده‌ای آرام آرام به حذف نظرات منتقدین اعتراض کردند و سرانجام او در قدم نخست به متن انتقادی اولیه من لینک داده و بعد هم از جایی با افزایش انتقادها، قید پاک کردن تک تک نظرات انتقادی را زده است. حالا که چند خط را به این پست وبلاگی اضافه می‌کنم، حمید دباشی به خوبی فهمیده که عصر حذف نظر مخالفان به سر آمده.

پی‌نوشت ۲: آقای دباشی من را از لیست سیاه بیرون آورد و امکان اظهارنظر در صفحه‌اش دوباره برایم باز شد. من هم این نظر را پای متن ایشان گذاشتم:

آقای دباشی! ممنون از اینکه بار دیگر به من اجازه دادید که در اینجا نظرم را بنویسم. ای‌کاش همه کسانی که امکان اظهارنظر را از دیگران سلب می‌کنند، مثل شما با یک پست وبلاگی نظرشان عوض می‌شد. (از همه کسانی که در زمان توقیف در اینجا نظر مرا منتشر کردند هم متشکرم.)

شدم شنونده مدعی و گنددماغی که مدام حسرت گذشته را می‌خورد

سالها برایم سئوال بود که چرا در کنسرتهای پرشور که صدای مرموز و قدرتمند گیتاربرقی، آدم را از هیجان به مرز جنون می‌رساند، از آدمهای میانسال خبری نیست. برایم سئوال بود که چرا فقط جوانها آن جلو بالا و پایین می‌پرند. وقتی سن آدم بالا می‌رود چه اتفاقی می‌افتد که دیگر از این همه شور و شلوغی کیف نمی‌کند؟

نه اینکه حالا احساس میانسالی داشته باشم اما آرام آرام، در آستانه کشف علت سئوال قدیمی‌ام. چون خودم که زمانی علاقه زیادی به موزیکهای جریان اصلی داشتم، هر روز بیشتر از کشف و شنیدن آهنگهای تازه فاصله می‌گیرم.

برای من علتش این است که بعد از این همه سال گوش دادن به موزیکهای مختلف، از یکنواختی آهنگهای بالای جدول فروش و خصوصا شباهتشان به هم و کپی‌کاری حقارت‌بارشان از گدشته، دلزده شده‌ام. حالا می‌بینم جوانتر‌ها جلوی کنسرت کسانی بالا و پایین می‌پرند که من سالهاست موزیکشان را شنیده‌ام، فقط نام گروهها فرق می‌کرد!

حالا با این وضعیت اگر گروهی از راه برسد و دل مرا به دست بیاورد، واقعا باید خوشحال باشد! من بدون اینکه بخواهم تبدیل شده‌ام به یک علاقه‌مند سخت‌گیر و غرغروی موسیقی.  شبیه کسانی که وقتی ما نوجوان بودیم معتقد بودند بعد از رولینگ استونز و باب دیلن و بیتلز، دیگر شنیدن هیچ موزیکی به دل آدم نمی‌شنید. شدم شبیه همان پیر پاتالهای مدعی گند دماغ. شدم دقیقا همان کسانی که عمری در دلم بهشان می‌خندیدم و سعی می‌کردم ازشان فاصله بگیرم

حالا نمی‌دانم برای مبارزه با این حس و حال است یا هر دلیل دیگری اما دقتم برای پیداکردن موزیکهای خوب مدتی است که بیشتر شده. گویی بازمانده‌های جوانی‌ام در تلاش است تا به ناامیدی میانسالی و روحیه محافظه‌کارانه‌اش بقبولاند که اشتباه می‌کند. همان اشتباهی که روزی علاقه‌مندان رولینگ ‌استونز کردند و عمری خودشان را از تحولات درجه یک موزیک محروم کردند.

مزه «آسمون» از گذشته نه چندان دور اما تب‌آلود و جنون‌آمیز نویسنده

گاهی یک قطعه موسیقی به قسمت جدانشدنی خاطره و گذشته آدم تبدیل می‌شود. چنان به شبکه عصبی بدن آدم می‌چسبد که وقتی آهنگی را بعد از سالها می‌شنوی، زمان برایت متوقف می‌شود و بی‌معطلی از خاطره دوری سردرمی‌آوری. از روزگار دیگری. از مکان دیگری با بو و مزه‌ای متفاوت.

کاملا تصادفی گذرم افتاد به جشنواره موسیقی زیرزمینی ایران که زمانی توسط سایت تهران‌آونیو برگزار می‌شد. یکی از مهم‌ترین اتفاقات فرهنگی ۱۵ سال اخیر که مثل دیگر اتفاقات مهم زندگی ما دود شد و رفت هوا.

از میان آثار فراموش شده آن جشنواره، یک آهنگش چسبیده به مغز و خاطره من. آهنگی به نام «آسمون» از گروهی به نام «آوار». امروز از گروه چیزی نمانده. وقتی امشب بعد از مدتها «آسمون» را شنیدم به شکل اعجاب‌آوری پرت شدم به آن روزها؛ زمانی که موسیقی زیرزمینی، راک فارسی، شور تفاوت و تازگی آهنگهای جدید، انفجاری باورنکردنی بود و از هیجانش قلبم می‌ایستاد.

آن روزها خیلی دوست داشتم «آوار» در جشنواره اول شود. ولی ابراهیم نبوی توی سایتش که خیلی محبوب و مهم بود از آهنگ «پشه» از گروهی به نام «فرا» تعریف کرد و همه رفتند به «پشه» رای دادند. نبوی طنزنویس بود و از فضای طنزآلود آهنگ «پشه» خوشش آمده بود. الان کمابیش باورش دشوار است که همین آهنگ «پشه»، چقدر انقلابی و بامزه و دوست‌داشتنی بود! وقتی فریاد می‌زد: «این همه دختر مثل هلو، چرا گیر دادی به من پشمالو؟!»

هرچه بود امشب فهمیدم بعد از این همه سال، صدای حزن‌انگیز مهرداد پالیزبان که بعدها گویا همین آهنگ را برای یک فیلم هم خواند، بخش جدانشدنی جوانی من و آن روزهای جنون‌آمیز است.

(باید حوصله کنم و یک روز مفصل درباره دوره‌های مختلف این جشنواره و کاری که سایت تهران‌آونیو کرد مطلب آبرومندی بنویسم.)

پرسش‌های تمام نشدنی فرزندان، از انقلاب مرموز پدران

shah

تا حالا درباره کارم در این وبلاگ چیزی ننوشته‌ام، اما چهار برنامه‌ای که برای سالگرد انقلاب ساختم، از معدود کارهایی هستند که فکر می‌کنم می‌تواند برای مخاطب این وبلاگ هم جالب باشد.

من متولد سال ۵۷ هستم. یعنی مثل اکثریت شما که اینجا را می خوانید، دست‌پروده‌ انقلابیونم. سال تولدم هم به موضوع، وجهه نمادین می‌دهد. من و انقلاب همسنیم. اما رابطه من و انقلاب به سن و سالمان ختم نمی‌شود. این انقلابی که سه ماه بعد از تولد من رخ داده، تا جزئی‌ترین بخشهای زندگی من نفوذ کرده و همه چیز دنیا و سرنوشت و گذشته و آینده‌ام، به شکلی تحت تاثیر وقایع آن سال و سقوط سلطنت پهلوی قرار گرفته‌.

البته می‌دانم که این وضعیت منحصر‌به‌فردی نیست و بسیاری از همنسلانم به درجات گوناگون، همین وضعیت را دارند. (این را هم بگویم که اگر مفهوم «نسل سوخته»، نسبی باشد، من به نسل سوخته تعلق ندارم. واقعا کسانی که بین ۱۰ تا ۳۰ سال از من بزرگتر هستند، نسلهایی سوخته‌ترند!)

بهرحال به عنوان یک روزنامه‌نگاری که ابعاد متفاوت و غریبی از زندگی‌ام تحت تاثیر این واقعه قرار گرفته، نمی‌توانم از کنارش بی‌تفاوت بگذرم. علاقه‌ ویژه‌ای که به تاریخ معاصر دارم نیز بیشتر برای کشف حقیقت انقلاب سال ۵۷ است. یعنی انگیزه اصلی من از مطالعه درباره مشروطه، نهضت ملی نفت، جنبش چریکی ایران، سازمان مجاهدین خلق، حزب توده، سازمان فداییان اسلام و محمدرضا شاه، این است که بفهمم در سال ۵۷ چه اتفاقی افتاده. و چرا این اتفاق افتاده؟!

امسال که سی و پنجمین سالگرد انقلاب اسلامی بود، این فرصت را داشتم که چند برنامه درباره این انقلاب درست کنم. متاسفانه در میانه کار به شدت مریض شدم و نتوانستم پروژه را تا انتها ادامه بدهم و یکی از برنامه‌های رادیویی به پایان نرسید و نیمه‌کاره ولش کردم. (مریضی باعث شد نسخه‌های آنلاین هم با تاخیر و چند روز بعد از پخش رادیویی آماده شوند، ولی خوشبختانه همه مطالب تا قبل از ۲۲ بهمن منتشر شدند.) به هرشکلی بود چهار برنامه ساختم که در همین صفحه می‌توانید هر چهار تا را بشنوید.

لینک هر چهار برنامه را از ساوندکلاود رادیو فردا می‌گذارم، چون می‌دانم که در ایران راحت‌تر شنیده‌ می‌شود. از دل هر برنامه هم یک گزارش طولانی آنلاین درآمد که به دلیل طولانی بودنشان چندان از آنها راضی نیستم. بهرحال اینها پروژه‌های رادیویی بودند و پیشنهاد من این است که اگر وقت دارید، به جای خواندن مطالب، برنامه‌ها را گوش کنید. اگر واقعا آدمهای اهل مطالعه‌ای هستید و الان هم در موقعیتی هستید که نمی‌توانید گوش کنید، می‌توانید متن‌ها را بخوانید. (اگرمتن‌ها را بخوانید، به رغم اینکه طبیعتا نقل قولها بسیار کوتاه شده‌اند، اما به طور کلی چیزی را از دست نمی‌دهید.)

از جالب‌ترینش شروع می‌کنم: وضعیت محبوبیت محمدرضا شاه پهلوی. ایده از اینجا آمد که یکی از شخصیت‌های تاریخی هوادار شاه، در یک گپ دوستانه اصرار می‌کرد که مردم ایران ذاتا شاه‌دوست هستند و فقط در یک مقطعی تحت تاثیر تبلیغات مخالفان شاه قرار گرفتند و الان هم دوباره به او علاقه‌مند شده‌اند. و خیلی خونسرد برایم لطیفه‌ای را تعریف کرد که شاید شنیده باشید: « قبر شاه را در مصر باز می‌کنند و می‌بینند که جنازه شاه عینک آفتابی دارد! از او می‌پرسند چرا عینک زده‌ای، می‌گوید از بس مردم گفتند نور به قبرش ببارد، پدرم درآمده ناچار شدم عینک بزنم!»

از نظر این شخصیت علاقه‌مند به شاه، این لطیفه – و اساسا ساخته‌شدن چنین لطیفه‌ای – نشانه‌ای مهم بود از شاه‌دوستی مردم ایران.

وقتی خواستم درباره میزان محبوبیت محمدرضا شاه یک مستند رادیویی درست کنم، آنقدر حجم مطالب زیاد شد که ناچار شدم دو قسمتش کنم.

در قسمت اول می‌توانید وضعیت محبوبیت شاه را از شهریور ۲۰ تا سال ۵۷ بشنوید. در این قسمت می‌شنوید که برخلاف تبلیغات سنگین طرفداران خمینی، نه تنها او شاه منفوری نبوده بلکه در دوره‌هایی شاهی محبوب بوده. همچنین می‌شنوید که چگونه شاه آرام آرام، به یکی از منفورترین شخصیت‌های سیاسی ایران در سالهای ۵۶ و ۵۷ تبدیل شده.

این هم لینک نوشته قسمت اول که در وب‌سایت رادیو فردا منتشر شد. عنوانش هست: نوری که هر روز به قبر «شاه خائن» می‌بارد – قسمت اول

اما قسمت جالب‌تر، بخش دوم است. در بخش دوم درباره اینکه عده‌ای مدام از شاه و دوران شاه تعریف می‌کنند می‌شنوید و اینکه این تعریفها چه معنایی دارد؟ این نور به قبر شاه ببارد ماجرایش چیست؟ ملت سلطنت طلب شده‌اند؟

دومین قسمت را اینجا می‌توانید بخوانید: نوری که هر روز به قبر «شاه خائن» می‌بارد – قسمت دوم

سومین برنامه‌، یک برنامه نفس‌گیر ولی متفاوت درباره یک سئوال کلیشه‌ای و قدیمی است: آیا خمینی و اسلامگراهای هوادار خمینی، انقلاب ایران را دزدیدند؟ می‌دانم که چند سالی است باب شده خیلی‌ها به این سئوال خیلی سریع پاسخ منفی می‌دهند و می‌گویند طرفداران خمینی بیشتر بود، پس انقلاب دزدیده نشده. اما این طرفداران بیشمار واقعا برای چه چیز به خیابان می‌آمدند و چند نفرشان از نظریات کلیدی خمینی مانند ولایت فقیه اطلاع داشتند؟ در این برنامه از ابعاد گوناگون مساله رهبری خمینی بررسی می‌شود.

این هم لینک متن نوشته آنلاین درباره دزدیده شدن انقلاب.

و آخرین برنامه هم درباره مقاله‌ای است که جرقه‌ای بود برای آغاز اعتراضهایی که در نهایت منتهی شد به انقلاب. این مقاله به نام مستعار احمد رشیدی مطلق در روزنامه اطلاعات منتشر شد و در آن به خمینی توهین شد. موضوع این مقاله یکی هم از آن موضوعات نخ‌نماست که وقتی رویش انگشت می‌گذاری یک عده سریع می‌گویند که مقاله را علی شعبانی نامی نوشته، یا پرویز نیک‌خواه نوشته یا داریوش همایون نوشته یا حتی خود شاه آن را نوشته! تمام جزییات انتشار این مقاله در این مستند رادیویی هست. ولی مهمتر از آن، اهمیت مقاله در جریان وقوع انقلاب است. واقعا اگر این مقاله چاپ نمی‌شد، انقلاب نمی‌شد و الان ما همه ایران بودیم و ممکلت بهشت بود و گوگوش و داریوش داشتیم و بهروز وثوقی داور جشنواره فیلم بود و به کره جنوبی ماشین صادر می‌کردیم؟

این هم متنش که عنوانش تا اندازه‌ای کل ماجرا را لو می‌دهد: بهانه‌ای برای یک انقلاب.

و پنجمین برنامه (که ناکام ماند) و اتفاقا محتوای واقعا جالبی پیدا کرده بود، درباره میزان مشارکت مردم در انقلاب سال ۵۷ و شمار قربانیان انقلاب بود. طبیعتا بخش اصلی شمار قربانیان به بررسی آمار عمادالدین باقی اختصاص داشت که در کتابش آمده، اما درباره میزان مشارکت و تعداد واقعی کسانی که در تظاهرات شرکت می‌کردند و شعار مرگ بر شاه می‌دادند، اختلاف نظر جدی میان صاحب‌نظران وجود دارد که در مطلبم می‌آمد. بدبختانه مریض شدم. افتادم. و ۲۲ بهمن آمد و رفت و نتوانستم تمامش کنم. ماند برای سال بعد!

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 4,157 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: