alternative

دقایقی با صدای بلند فکر کردن

مزه «آسمون» از گذشته نه چندان دور اما تب‌آلود و جنون‌آمیز نویسنده

گاهی یک قطعه موسیقی به قسمت جدانشدنی خاطره و گذشته آدم تبدیل می‌شود. چنان به شبکه عصبی بدن آدم می‌چسبد که وقتی آهنگی را بعد از سالها می‌شنوی، زمان برایت متوقف می‌شود و بی‌معطلی از خاطره دوری سردرمی‌آوری. از روزگار دیگری. از مکان دیگری با بو و مزه‌ای متفاوت.

کاملا تصادفی گذرم افتاد به جشنواره موسیقی زیرزمینی ایران که زمانی توسط سایت تهران‌آونیو برگزار می‌شد. یکی از مهم‌ترین اتفاقات فرهنگی ۱۵ سال اخیر که مثل دیگر اتفاقات مهم زندگی ما دود شد و رفت هوا.

از میان آثار فراموش شده آن جشنواره، یک آهنگش چسبیده به مغز و خاطره من. آهنگی به نام «آسمون» از گروهی به نام «آوار». امروز از گروه چیزی نمانده. وقتی امشب بعد از مدتها «آسمون» را شنیدم به شکل اعجاب‌آوری پرت شدم به آن روزها؛ زمانی که موسیقی زیرزمینی، راک فارسی، شور تفاوت و تازگی آهنگهای جدید، انفجاری باورنکردنی بود و از هیجانش قلبم می‌ایستاد.

آن روزها خیلی دوست داشتم «آوار» در جشنواره اول شود. ولی ابراهیم نبوی توی سایتش که خیلی محبوب و مهم بود از آهنگ «پشه» از گروهی به نام «فرا» تعریف کرد و همه رفتند به «پشه» رای دادند. نبوی طنزنویس بود و از فضای طنزآلود آهنگ «پشه» خوشش آمده بود. الان کمابیش باورش دشوار است که همین آهنگ «پشه»، چقدر انقلابی و بامزه و دوست‌داشتنی بود! وقتی فریاد می‌زد: «این همه دختر مثل هلو، چرا گیر دادی به من پشمالو؟!»

هرچه بود امشب فهمیدم بعد از این همه سال، صدای حزن‌انگیز مهرداد پالیزبان که بعدها گویا همین آهنگ را برای یک فیلم هم خواند، بخش جدانشدنی جوانی من و آن روزهای جنون‌آمیز است.

(باید حوصله کنم و یک روز مفصل درباره دوره‌های مختلف این جشنواره و کاری که سایت تهران‌آونیو کرد مطلب آبرومندی بنویسم.)

پرسش‌های تمام نشدنی فرزندان، از انقلاب مرموز پدران

shah

تا حالا درباره کارم در این وبلاگ چیزی ننوشته‌ام، اما چهار برنامه‌ای که برای سالگرد انقلاب ساختم، از معدود کارهایی هستند که فکر می‌کنم می‌تواند برای مخاطب این وبلاگ هم جالب باشد.

من متولد سال ۵۷ هستم. یعنی مثل اکثریت شما که اینجا را می خوانید، دست‌پروده‌ انقلابیونم. سال تولدم هم به موضوع، وجهه نمادین می‌دهد. من و انقلاب همسنیم. اما رابطه من و انقلاب به سن و سالمان ختم نمی‌شود. این انقلابی که سه ماه بعد از تولد من رخ داده، تا جزئی‌ترین بخشهای زندگی من نفوذ کرده و همه چیز دنیا و سرنوشت و گذشته و آینده‌ام، به شکلی تحت تاثیر وقایع آن سال و سقوط سلطنت پهلوی قرار گرفته‌.

البته می‌دانم که این وضعیت منحصر‌به‌فردی نیست و بسیاری از همنسلانم به درجات گوناگون، همین وضعیت را دارند. (این را هم بگویم که اگر مفهوم «نسل سوخته»، نسبی باشد، من به نسل سوخته تعلق ندارم. واقعا کسانی که بین ۱۰ تا ۳۰ سال از من بزرگتر هستند، نسلهایی سوخته‌ترند!)

بهرحال به عنوان یک روزنامه‌نگاری که ابعاد متفاوت و غریبی از زندگی‌ام تحت تاثیر این واقعه قرار گرفته، نمی‌توانم از کنارش بی‌تفاوت بگذرم. علاقه‌ ویژه‌ای که به تاریخ معاصر دارم نیز بیشتر برای کشف حقیقت انقلاب سال ۵۷ است. یعنی انگیزه اصلی من از مطالعه درباره مشروطه، نهضت ملی نفت، جنبش چریکی ایران، سازمان مجاهدین خلق، حزب توده، سازمان فداییان اسلام و محمدرضا شاه، این است که بفهمم در سال ۵۷ چه اتفاقی افتاده. و چرا این اتفاق افتاده؟!

امسال که سی و پنجمین سالگرد انقلاب اسلامی بود، این فرصت را داشتم که چند برنامه درباره این انقلاب درست کنم. متاسفانه در میانه کار به شدت مریض شدم و نتوانستم پروژه را تا انتها ادامه بدهم و یکی از برنامه‌های رادیویی به پایان نرسید و نیمه‌کاره ولش کردم. (مریضی باعث شد نسخه‌های آنلاین هم با تاخیر و چند روز بعد از پخش رادیویی آماده شوند، ولی خوشبختانه همه مطالب تا قبل از ۲۲ بهمن منتشر شدند.) به هرشکلی بود چهار برنامه ساختم که در همین صفحه می‌توانید هر چهار تا را بشنوید.

لینک هر چهار برنامه را از ساوندکلاود رادیو فردا می‌گذارم، چون می‌دانم که در ایران راحت‌تر شنیده‌ می‌شود. از دل هر برنامه هم یک گزارش طولانی آنلاین درآمد که به دلیل طولانی بودنشان چندان از آنها راضی نیستم. بهرحال اینها پروژه‌های رادیویی بودند و پیشنهاد من این است که اگر وقت دارید، به جای خواندن مطالب، برنامه‌ها را گوش کنید. اگر واقعا آدمهای اهل مطالعه‌ای هستید و الان هم در موقعیتی هستید که نمی‌توانید گوش کنید، می‌توانید متن‌ها را بخوانید. (اگرمتن‌ها را بخوانید، به رغم اینکه طبیعتا نقل قولها بسیار کوتاه شده‌اند، اما به طور کلی چیزی را از دست نمی‌دهید.)

از جالب‌ترینش شروع می‌کنم: وضعیت محبوبیت محمدرضا شاه پهلوی. ایده از اینجا آمد که یکی از شخصیت‌های تاریخی هوادار شاه، در یک گپ دوستانه اصرار می‌کرد که مردم ایران ذاتا شاه‌دوست هستند و فقط در یک مقطعی تحت تاثیر تبلیغات مخالفان شاه قرار گرفتند و الان هم دوباره به او علاقه‌مند شده‌اند. و خیلی خونسرد برایم لطیفه‌ای را تعریف کرد که شاید شنیده باشید: « قبر شاه را در مصر باز می‌کنند و می‌بینند که جنازه شاه عینک آفتابی دارد! از او می‌پرسند چرا عینک زده‌ای، می‌گوید از بس مردم گفتند نور به قبرش ببارد، پدرم درآمده ناچار شدم عینک بزنم!»

از نظر این شخصیت علاقه‌مند به شاه، این لطیفه – و اساسا ساخته‌شدن چنین لطیفه‌ای – نشانه‌ای مهم بود از شاه‌دوستی مردم ایران.

وقتی خواستم درباره میزان محبوبیت محمدرضا شاه یک مستند رادیویی درست کنم، آنقدر حجم مطالب زیاد شد که ناچار شدم دو قسمتش کنم.

در قسمت اول می‌توانید وضعیت محبوبیت شاه را از شهریور ۲۰ تا سال ۵۷ بشنوید. در این قسمت می‌شنوید که برخلاف تبلیغات سنگین طرفداران خمینی، نه تنها او شاه منفوری نبوده بلکه در دوره‌هایی شاهی محبوب بوده. همچنین می‌شنوید که چگونه شاه آرام آرام، به یکی از منفورترین شخصیت‌های سیاسی ایران در سالهای ۵۶ و ۵۷ تبدیل شده.

این هم لینک نوشته قسمت اول که در وب‌سایت رادیو فردا منتشر شد. عنوانش هست: نوری که هر روز به قبر «شاه خائن» می‌بارد – قسمت اول

اما قسمت جالب‌تر، بخش دوم است. در بخش دوم درباره اینکه عده‌ای مدام از شاه و دوران شاه تعریف می‌کنند می‌شنوید و اینکه این تعریفها چه معنایی دارد؟ این نور به قبر شاه ببارد ماجرایش چیست؟ ملت سلطنت طلب شده‌اند؟

دومین قسمت را اینجا می‌توانید بخوانید: نوری که هر روز به قبر «شاه خائن» می‌بارد – قسمت دوم

سومین برنامه‌، یک برنامه نفس‌گیر ولی متفاوت درباره یک سئوال کلیشه‌ای و قدیمی است: آیا خمینی و اسلامگراهای هوادار خمینی، انقلاب ایران را دزدیدند؟ می‌دانم که چند سالی است باب شده خیلی‌ها به این سئوال خیلی سریع پاسخ منفی می‌دهند و می‌گویند طرفداران خمینی بیشتر بود، پس انقلاب دزدیده نشده. اما این طرفداران بیشمار واقعا برای چه چیز به خیابان می‌آمدند و چند نفرشان از نظریات کلیدی خمینی مانند ولایت فقیه اطلاع داشتند؟ در این برنامه از ابعاد گوناگون مساله رهبری خمینی بررسی می‌شود.

این هم لینک متن نوشته آنلاین درباره دزدیده شدن انقلاب.

و آخرین برنامه هم درباره مقاله‌ای است که جرقه‌ای بود برای آغاز اعتراضهایی که در نهایت منتهی شد به انقلاب. این مقاله به نام مستعار احمد رشیدی مطلق در روزنامه اطلاعات منتشر شد و در آن به خمینی توهین شد. موضوع این مقاله یکی هم از آن موضوعات نخ‌نماست که وقتی رویش انگشت می‌گذاری یک عده سریع می‌گویند که مقاله را علی شعبانی نامی نوشته، یا پرویز نیک‌خواه نوشته یا داریوش همایون نوشته یا حتی خود شاه آن را نوشته! تمام جزییات انتشار این مقاله در این مستند رادیویی هست. ولی مهمتر از آن، اهمیت مقاله در جریان وقوع انقلاب است. واقعا اگر این مقاله چاپ نمی‌شد، انقلاب نمی‌شد و الان ما همه ایران بودیم و ممکلت بهشت بود و گوگوش و داریوش داشتیم و بهروز وثوقی داور جشنواره فیلم بود و به کره جنوبی ماشین صادر می‌کردیم؟

این هم متنش که عنوانش تا اندازه‌ای کل ماجرا را لو می‌دهد: بهانه‌ای برای یک انقلاب.

و پنجمین برنامه (که ناکام ماند) و اتفاقا محتوای واقعا جالبی پیدا کرده بود، درباره میزان مشارکت مردم در انقلاب سال ۵۷ و شمار قربانیان انقلاب بود. طبیعتا بخش اصلی شمار قربانیان به بررسی آمار عمادالدین باقی اختصاص داشت که در کتابش آمده، اما درباره میزان مشارکت و تعداد واقعی کسانی که در تظاهرات شرکت می‌کردند و شعار مرگ بر شاه می‌دادند، اختلاف نظر جدی میان صاحب‌نظران وجود دارد که در مطلبم می‌آمد. بدبختانه مریض شدم. افتادم. و ۲۲ بهمن آمد و رفت و نتوانستم تمامش کنم. ماند برای سال بعد!

غیرسیاسی‌ترین مستند ممکن از سیاسی‌ترین اتفاق جهان

MITT

مستند «میت» روایت کمپین میت رامنی برای پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکاست. حدود نیم ساعت اول، ماجرای سال ۲۰۰۸ و باخت میت رامنی به مک کین در انتخابات درون حزبی جمهوریخواهان است و بخش اصلی فیلم هم ماجرای سال ۲۰۱۲ و باخت میت رامنی در برابر باراک اوباما.

اما این یک مستند سیاسی معمولی از یک بازنده سیاسی نیست. در واقع قضیه کاملا برعکس است! این فیلم، غیرسیاسی‌ترین مستند ممکن از یک ماجرای عمیقا سیاسی است. اگر میت رامنی می‌خواست به دنیای سیاست برگردد، این مستند کمک بزرگی برای او بود، ولی گویا او چنین قصدی ندارد.

کمپین ریاست جمهوری آمریکا، یکی از عجیب‌ترین و نفس‌گیرترین رقابت‌های سیاسی جهان است که بخشی از آن بر روی صحنه و با حضور تماشاگران رخ می‌دهد و بخش بزرگی از آن پشت پرده اتفاق می‌افتد. اتفاقات پشت پرده، اوج سیاست‌ورزی رهبرانی است که اگر شطرنج آن پشت را ببازند، اصولا به روی صحنه راه نمی‌یابند.

فیلم «میت» آن ماجراهای پشت پرده را به کلی کنار گذاشته! و همزمان، دوربین به شکلی باورنکردنی و دور از انتظار به میت رامنی و کمپین او نزدیک است. دوربین از لحظاتی تصویربرداری کرده که حتی حضور یک فیلمبردار در آن لحظات باورنکردنی است. نزدیک‌ترین و مهم‌ترین لحظاتی که خانواده رامنی دور هم نشسته‌اند و درباره مسایل کلیدی تصمیم می‌گیرند یا گپ می‌زنند. اما از مشاوران و تیم تبلیغاتی و سیاستمداران در فیلم خبری نیست.

مستند «میت» بیشتر از آنکه روایت یک سیاسیتمدار برای تصدی یکی از مهم‌ترین پستهای جهان باشد، قصه یک مرد است که با خانواده‌اش تصمیم گرفته یک کار بزرگی انجام دهد و وارد این کارزار می‌شود و در نهایت شکست می‌خورد. در فیلم به دقت این شکست از منظری کاملا انسانی تصویر شده است.

معجزه این مستند در جایی است که خیلی زود جمهوریخواه بودن میت رامنی اهمیت خود را از دست می‌دهد و دیگر مهم نیست که او درباره بیمه خدمات درمانی یا ازدواج همجنسگراها یا جنگ عراق و برنامه هسته‌ای ایران چه فکر می‌کند. چیزی که مهم است احساس او برای حضور در نخستین مناظره با باراک اوباماست. و اینکه او از اوباما ترسیده! و زنش – کاملا دستپاچه – سعی می‌کند به او امید بدهد و او با نگرانی یادآوری می‌کند که اوباما یک سخنران قهار است و از اینها مهمتر، رییس‌جمهور آمریکاست و مناظره کردن با مردی با این قدرت اصلا آسان نیست.

mitt 2

کمپین انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، لحظات زیادی جلوی دوربین دارد. اما لحظاتی دیدنی هم پشت صحنه هست. مثل صحنه‌ای که رامنی از مناظره دوم با اوباما بیرون می‌آید و همه مشاوران و مدیران کمپین را پشت سر می‌گذارد و وارد اتاقی می‌شود که خودش و فرزندانش نشسته‌اند. جایی که تا دو دقیقه پیش یکی از پسرهایش با ناراحتی سرش را گرفته بود و می‌گفت که پدرش در مناظره گند زده! تصاویر واکنش این آدمها وقتی پدرشان را می‌بینند و واکنش رامنی وقتی می‌داند در مناظره خراب کرده، واقعا قابل ارزشگذاری نیستند.

بخش دیدنی و جذاب این مستند هم شکست رامنی در روز پایانی است. لحظه به لحظه با او از جایی که آرا می‌آیند تا لحظه‌ای که شکست را می‌پذیرد و در میان اشک و آه اطرافیانش، از کمپین خداحافظی می‌کند.

هیچ وقت به این موضوع فکر کرده‌اید که وقتی یک نامزد انتخابات ریاست جمهوری می‌بازد، لحظه‌ای هست که سرویس مخفی آمریکا او را به خانه‌اش می‌رساند و برای همیشه با او خداحافظی می‌کند و در خانه تنهایش می‌گذارد؟ در واقع محافظینی که در طول مدت کمپین با او بوده‌اند، خیلی زود بعد از انتخابات دیگر دلیلی برای محافظت از او ندارند. او را به خانه‌اش می‌رسانند و می‌روند.

 نقطه اوج مستند «میت» جایی است که مخافظان او را به خانه‌اش می‌رسانند و او با همسرش بعد از یک سفر چند ماهه وارد خانه می‌شود و می‌رود به اتاق نشیمن و روی یک صندلی راحتی می‌نشیند. لحظه‌ای که به شکل غم‌انگیزی یادآوری می‌کند او هم انسانی است مانند بقیه. و شکست سنگینی در زندگی متحمل شده!

میدانی برای آزادی و انقلاب

the-square-film-poster-netflix

یکی از نامزدهای اسکار بهترین مستند امسال، فیلمی است به نام «میدان»، ساخته یک فیلمساز مصری – آمریکایی برای روایت انقلاب مصر.

اولش شاید فکر کنید که فیلم ماجرای انقلاب مصر در میدان تحریر قاهره و به زیر کشیدن حسنی مبارک است. بعدش هم فکر می‌کنید که خب، انقلاب ضد مبارک در نهایت از اسلامگرایی دیکتاتورمآب محمد مرسی سر درآورد و آخرش به کودتا ختم شد و الان هم که معلوم نیست چه بلایی سرشان بیاید.

شاید با همین افکار، قید دیدن فیلم را بزنید. اصلا چرا باید ماجرای یک انقلاب شکست خورده را تماشا کرد و احساساتی شد؟

ولی واقعیت میدان تحریر قاهره و انقلابیون مدرن و دموکراتش، به این سادگی نیست. واقعیتی که فیلم «میدان» را هم دیدنی می‌کند این است که انقلابیون میدان تحریر، هنوز ساکت ننشسته‌اند و کماکان در قلب تحولات نقش بازی می‌کنند.

ماجرای فیلم «میدان» به روزهای نخست انقلاب مصر و سرنگونی حسنی مبارک ختم نمی‌شود. بلکه فیلم عملا با سرنگونی مبارک آغاز می‌شود و ما با تعقیب کردن چند شخصیت ثابت، انقلاب مصر را تا سرنگونی محمد مرسی دنبال می‌کنیم.

یک جوان مصری سکولار، یک جوان از خارج برگشته سکولار و یکی از اعضای اخوان‌المسلمین که همه با هم دوست هستند، در جریان فیلم با هم انقلاب می‌کنند، مبارک را پایین می‌کشند، نظامیان را پایین می‌کشند، سر انتخابات به جان هم می‌افتند، سر مرسی از هم جدا می‌شوند و در پایان، رودروی هم قرار می‌گیرند.

فیلم «میدان» مستندی تکان دهنده از تحولات سیاسی دو سال اخیر مصر است که به زبانی ساده، موانع بیشمار بر سر راه دموکراسی را برای یک کشور خاورمیانه‌ای استبداد‌زده تصویر می‌کند، اینکه چگونه در غیاب جامعه مدنی و فعالیت سیاسی آزادانه در چند دهه گذشته، شکل‌ دادن یک دموکراسی کارآمد، به زمان و حوصله نیاز دارد.

و اینکه چگونه اسلامگرایی آزادی ستیز و ضد دموکراسی می‌تواند مانند ویروس کشنده و یک بیماری خطرناک، به جان یک جنبش آزادیخواه بیافتد و آن را از پا بیندازد.

دیدن فیلم برای یک ایرانی جذابیت مضاعف دارد. فارغ از هجوم احساسات متناقض (از حسادت تا خوشحالی) که در ذهن آدم پدیدار می‌شود، جایی از فیلم گویی یکی از شخصیت‌های فیلم صدای درون ذهنت را می‌شنود و در میانه یکی از بحثهای تمام نشدنی فیلم بر سر اختلاف‌نظرهای سیاسی، درباره اخوان المسلمین و بلایی که بر سر مصر می‌آورد، می‌گوید: «این اسلامی‌ها قدم قدم می آیند و همه چیز را می‌گیرند و بعد همه ما را سرکوب می‌کنند و دیگر نمی‌گذارند حرف بزنیم. درست مثل ایران.»

ماجرای دو یهودی وطن‌پرست آلمانی در سالهای سیاه یهودی‌کشی

TheFlat

شناخت من از اسراییل و اسراییلی‌ها چنان کم است که معمولا از دیدن یک فیلم اسراییلی، جا می‌خورم. انگار در زندگی عادی و روزمره این مردم همیشه چیزی هست که من انتظارش را نداشته‌ام.

 مستند تحسین‌شده «فلت The flat» (آپارتمان)، ساخته آرنون گلدفینگر (لینک به IMDb) یکی از آن فیلمهاست. ماجرای مردی در تل‌آویو که مادربزرگش به تازگی مرده و به واسطه فضولی او در گذشته مادربزرگ، حقایقی باورنکردنی از زندگی‌اش، برملا می‌شود.

تیزر این مستند را از اینجا در یوتیوب ببینید.

 مادربزرگ، یک یهودی آلمانی است که به همراه پدربزرگ، به عنوان صهیونیست‌های معتقد، پیش از تشکیل کشور اسراییل و پیش از حتی آغاز جنگ جهانی دوم، به سرزمین فلسطین کوچ کرده‌اند.

 نخستین بعد شخصیت و زندگی مادربزرگ که برای من دور از انتظار بود، علاقه شدید او به زادگاهاش – آلمان – بود. مادربزرگ در تمام عمرش بیشتر یک آلمانی باقی می‌ماند تا اینکه هویت یهودی یا اسراییلی خود را بپذیرد. یا آنگونه که نوه‌اش می‌گوید، او ۷۰ سال در تل‌آویو چنان زندگی کرد که گویی هیچ‌گاه آلمان را ترک نکرده.

 او حتی در تمام هفت دهه زندگی در اسراییل، عبری را به خوبی یاد نمی‌گیرد و با آلمانی و انگلیسی روزگارش را سپری می‌کند. (حتی نوه او یعنی سازنده این مستند می‌گوید که در تمامی سالها، شخصا با مادربزرگش انگلیسی صحبت می‌کرده چون که خودش آلمانی بلد نبوده و مادربزرگ هم عبری نمی‌دانسته!)

 مرگ مادربزرگ موجب شده تا نوه او (گلدفینگر) به همراه مادرش، کار زیر و رو کردن محل زندگی‌ پیرزن را آغاز کنند و خرده ریزه‌های فرسوده و به درد نخور را دور بریزند. مادربزرگ گلدفینگر در تمامی ۷۰ سال زندگی در اسراییل، تنها در یک آپارتمان زندگی کرده و فیلم عملا با کاویدن این آپارتمان آغاز می‌شود.

 و در همان دقایق نخستین فضولی در زندگی مادربزرگ، نسخه‌های یک روزنامه قدیمی آلمانی در خانه‌اش، نوه او را حسابی شگفت زده می‌کند: روزنامه‌ تندروی هوادار نازی‌ها که در سالهای دهه ۳۰ میلادی در آلمان منتشر می‌شده است.

 از اینجای کار، نوه شگفت زده از ماجرا، پیگیر زندگی مادربزرگ (و طبیعتا پدربزرگی که پیشتر مرده) می‌شود و حقایق تکان دهنده‌ای از زندگی این دو را کشف می‌کند. حقایقی که عمری از او و باقی اعضای خانواده مخفی نگاه داشته شده بود!

the-flat

 ساخت مستند به شدت مناسب و حرفه‌ای است. فیلمبرداری و تدوین فیلم هم عالی است.

 داستانی که روایت می‌شود هم تقریبا باورنکردنی است. قصه عجیب دو صهیونیست جوان که در سالهای دهه ۳۰ آلمان را ترک می‌کنند، اما کشورشان را دوست دارند و آلمانی‌هایی وطن‌پرست هستند.

 آنها خود را آلمانی می‌دانند و در همان سالها، آلمان آنها را شایسته اتاق گاز تشخیص می‌دهد. بخشی از فیلم این روایت است که چگونه این دو، با واقعیت آلمان نازی کنار می‌آیند و می‌بینند که آلمان عزیزشان، میلیونها یهودی (از جمله اقوام درجه یکشان) را به فجیع‌ترین شکل به قتل می‌رساند.

 یکی از تکان‌دهنده‌ترین بخشهای فیلم، جایی است که روایت مادر مادربزرگ نقل می‌شود. او نیز یک یهودی است که عمیقا آلمانی است و شدیدا برلین را دوست دارد. او خود را برلینی می‌داند و در برابر تمام هشدارها و توصیه‌ها مقاومت می‌کند و در سالهای پایانی دهه ۳۰ میلادی حاضر نمی‌شود برلین را ترک کند. حتی در زمانی که  یهودیان آلمان می‌فهمند که جانشان در این کشور در خطر است، او در برلین می‌ماند تا در نهایت جانش را در راه عشقش به شهرش و کشورش فدا کند!

 فیلم در کنار روایت تمیز و بی نقص اصل ماجرا، گریزی طبیعی به هولوکاست و تاثیر عمیق این واقعه بر زندگی روزمره اسراییلی‌ها دارد. فهم این حقیقت که کمابیش تمامی شهروندان ملت اسراییل از این حادثه ضربه خورده‌اند و در خانواده‌شان، دستکم یک نفر را در جریان کشتار یهودیان در جنگ جهانی دوم از دست داده‌اند، واقعا آسان نیست.

 اگر مثل من اهل بحث درباره سرنوشت اسراییل و فلسطین هستید، فارغ از زمینه‌های سیاسی ماجرا، برای فهم ابعاد انسانی سرنوشت یهودیان و کشورشان این فیلم را از دست ندهید.  پرسش هویتی یهودی بودن در برابر ملیت دیگری داشتن و همچنین معمای هویت اسراییلی برای نسل نخست مهاجران این کشور، هسته کلیدی و اصلی فیلم است.

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 3,646 مشترک دیگر بپیوندید

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: