alternative

دقایقی با صدای بلند فکر کردن

درس سریال تلویزیونی

ماجرای زنی که به خاطر الگو قراردادن اوشین دستگیر شده بود یادتان هست؟ در یک برنامه رادیویی به مناسبت روز زن در ایران که همزمان است با تولد دختر محمد – پیامبر اسلام – از او پرسیده بودند که مهمترین زنی که الگویت در زندگیست کیست؟ او هم به سادگی و با یک جمله، ایدئولوژی یک مملکت انقلابی – اسلامی شیعه را زیر سئوال برده بود و نام شخصیت تخیلی یک سریال آن سالها را به زبان آورده بود.

نمی دانم دقیقا چه بلایی سر آن زن آمد. ولی شایعاتی درباره حکم اعدامش هم شنیدم. حالا تهیه کننده و ناظر پخش آن برنامه بماند که احتمالا بیکار شدند.

اما نکته کلیدی این داستان، تاثیر و اهمیت سریالهای تلویزیونی و گاهی فیلمهای سینمایی بر روی زندگی ملت است. آدمهایی هستند که از توی همین سریالها سعی می کنند زندگی کردن یاد بگیرند. و داستانهای سریال می شوند تجربه زندگیشان. انگار نه انگار که یک سریال دیده اند. انگار یک سریال از روی زندگیشان ساخته شده است. این ماجرا تا همین حالا هم ادامه داشته. حتی گاهی سطح سواد طرف هم رویش تاثیر نمی گذارد.

ماجرا وقتی جالب می شود که توی این سالها پای سریالهای گران قیمت آمریکایی هم به تلویزیونهای ایرانیان باز شده؛ سریالهایی که البته دنیایی را مشغول خودشان کرده اند.

طنز وودی آلنی ماجرا آنجاست که بدانی این سریالها چطور نوشته می شوند و ادامه پیدا می کنند و از فصلی به فصلی دیگر بیننده را با خودشان می کشانند. از لا به لای نشریات مخصوص تفریحات این چنینی، خبرهای پشت صحنه ساخت این سریالها و گاهی لینکهایی که توی صفحه ویکی پدیای اینهاست می توانی حاشیه ها را دنبال کنی. منطق همه استودیوها ساده است. پول.

سریال برای پول درآوردن ساخته می شود و هیچ هدف دیگری ندارد. تا زمانی که مردم سریال را دوست دارند و استودیو می تواند از بغلش پول خوبی به جیب بزند هم ادامه پیدا می کند. اگر مخاطبش را از دست بدهد و هزینه هایش بیشتر از پول آگهی های لابه لایش بشود تعطیل می شود.

ملت از روی یک سریال زندگی کردن یاد می گیرند. شیفته روابط زناشویی قهرمانهایش می شوند. وسط دعواهای زناشویی خودشان، به حرفها و واکنشهای سریال ارجاع می دهند و با این استدلال که فلانی در فلان سریال آن کار را کرده، کارهای خودشان را توجیه می کنند.

بعد تعداد مخاطبان سریال در آمریکا سقوط می کند. تهیه کننده و تیم نویسنده ها باید یکجوری جمعش کنند. یکی می گوید شوهر را در تصادف بکشیم. آن یکی می گوید نه پایان تلخی است، بگذار زنش حامله شود. تهیه کننده می گوید اینجوری مردم انتظار دارند سریال ادامه یابد. آن یکی نویسنده که مجرد است و افسرده می گوید بگذاریم طلاق بگیرند. با طلاق سریال را تمام می کنیم. همه موافقت می کنند.

حالا بیننده خوش ذوق ما می خواهد از این سریال درس زندگی بگیرد. خیلی هم جدی است. هه … بهتر است طلاق بگیرد. واقعا آن بابا بهتر است از زنش طلاق بگیرد. بعد برای دوستانش بگوید کار خوبی کرده. درست مثل فلان شخصیت فلان سریال.

دسته‌بندی شده در: جامعه

وبلاگ گم شده و خواننده بیکار

موضوع این است که به هردلیلی تصمیم گرفتم در وبلاگم چیزی بنویسم. اما این وبلاگ که ظاهرا وبلاگ خودم است را گم کردم. یعنی حتی آدرسش هم یادم نمی آمد. چیزهایی که یادم می آمدند گویا هیچ ربطی به این وبلاگ نداشتند. فکر کردم می توانم از طریق رفقایی که به این وبلاگ لینک داده اند پیدایش کنم. نامردها همه لینکش را برداشته بودند.

هر جوری بود پیدایش کردم. حالا هم دارم توی وبلاگی می نویسم که خودم به زور پیدایش کردم و هیچ جا لینکش نیست، وای به حال ملتی که قرار است این نوشته را بخوانند. معلوم نیست از کجا این را پیدا می کنند. شاید فیس بوکی – چیزی شبیه به این – شما را به اینجا رسانده. اگر اینطور است خدمتتان عرض کنم که در این لحظه حرف چندان مهمی برای گفتن ندارم. فقط می خواستم چند خطی توی وبلاگم بنویسم. خودبزرگ بینی روزنامه نگاری موجب می شود که گروه بزرگی از روزنامه نگارها، عارشان بیاید توی یک وبلاگ بنویسند. آخر چه معنی دارد که آدم برای خواننده هایی به اندازه انگشت های یک دست بنویسد؟

و نکته همین جا است. اینکه بالاخره در زندگی هر روزنامه نگاری لحظاتی هست که نوشتن بی تکلف برای یک گروه محدود از خواننده های – یحتمل گمنام – معنا پیدا می کند. اینکه چطور معنا پیدا می کند را هم از من نپرسید. چون اگر حوصله کنم دوباره وبلاگ بنویسم نمی خواهم علتش این لحظه بی خودی و بی حوصلگی باشد که آدم یهو دلش می خواهد دهنش را باز کند و برای یکسری آدم دیگر که آن طرف توی تاریکی نشسته اند سخنرانی کند.

بهرحال اگر به این خط رسیده اید عملا بازی تمام شده. من به خاطر یک وسوسه ناگهانی چیزی توی وبلاگم نوشته ام. شما هم در گشت و گذار بی هدفتان در اینترنت، وقتتان را با خواندن یک نوشته بی خودی هدر داده اید. حالا که هر دویمان راضی هستیم لطفا این صفحه را ببندید و  باقی وقتتان را جای دیگری هدر بدهید.

دسته‌بندی شده در: وبلاگ ,

میز و رمان

و من به این ترتیب رمان نویس شدم. رفتم یک میز سیاه خریدم و با عجله و هیجان پیچ هایش را سر هم کردم تا پشتش بنشینم و رمان بنویسم. وقتی پیچ ها را می بستم مدام به این فکر می کردم که چه چیزهایی را توی رمانم بنویسم. این ایکیایی لعنتی هم با آن هم دستور العمل و پیچ و آچار، بابای آدم را می آورد جلوی چشمش تا بتوانی یک میز را سر هم کنی و صندلیت را روی چرخ هایش سوار کنی و بتوانی پشتش شروع کنی به نوشتن. از بس هول بودم رمانم را شروع کنم که چند تا پیچ و میخک چوبی که باید فرو می کردم توی بعضی از سوراخهای میز، آخر کاری زیاد آمد. اول فکر کردم از سخاوت ایکیا بوده که چندتایی پیچ و میخک زیاد گذاشته توی جعبه که اگر چندتایی توی راه گم شدند، آدم معطل نماند و بتواند میزش را سرهم کند و رمان نویس شود. ولی وقتی نقشه سرهم کردن میز را دوباره نگاه کردم دیدم یکی دو صفحه را در دستورالعمل جا انداخته ام. آمدم دوباره آن قسمتهایی که جا مانده بودم را درست کنم و پیچ ها را ببندم دیدم دیر شده. میز سوار شده. شبیه میز شده. حالا یه خورده لق می زند. ولی بهرحال می شود پیشتش نشست و رمان نوشت. گیرم این صدای لق لق حواس آدم را هی پرت کند ولی باز می شود پشتش رمان نوشت.

دسته‌بندی شده در: وبلاگ

سیستم

نمی دانم از کی و کجا ولی یک روز واژه هایم را همراه با سلول های خاکستری مغزم فروختم و با پولش یک بی ام و قرمز خریدم و دیگر هیچ وقت نتوانستم بنویسم. از آن روز وحشت زده شدم. حرفهایم را خوردم و عقلم را دادم دست سازمانی معظم و شدم برده سیستمی که قد بلند است و با اعتماد به نفس و لبخندی که رضایت ازش می بارد نگاهم می کند. رفقایم را از دست دادم. زندگی ام را تباه کردم. از همه چیز متنفر شدم. و حتی سلیقه ام مرا آزار می دهد. از اینکه شبیه سیستم قدبلند نیستم وحشت زده ام و از اینکه این واژه ها را بخواند و بی ام و قرمزم را پس بگیرد همیشه نگرانم.

تف

دسته‌بندی شده در: وبلاگ , , ,

تهران

چیزی به اسم نسکافه توی یک کافی شاپ نیمه تاریک – جایی نزدیک میدان ونک – کاست کریس د برگ توی ضبط مغازه – بوی پیپ و سیگار برگ و کاپیتن بلک و عینکم که هرازگاهی باید بگذارم روی میز – یک دفترچه سفید روی میز با خودنویس پارکر – سیگار ۵۷

میدان دودگرفته و هروئینی آزادی – ترافیک غریب و ماشین هایی که توی آفتاب به زمین دوخته شده اند – نشستن در میان راننده و یکی دیگر که دستش را از پنجره انداخته بیرون و شیراز می کشد – کاست آرین توی ضبط ماشین – لطفا شئونات اسلامی را رعایت کنید روی داشبورد

کلاس درسی که قرار است تا آخر دنیا طول بکشد – تمرکزی که سالهاست دود شده رفته هوا – سیگار کشیدن وسط کلاس به هوای شاشیدن – ریشه های انقلاب اسلامی توی ریش های استاد

پیاده گز کردن از بخارست تا خرمشهر – گرسنگی و بی پولی – آدمهایی که توی راه بی هوا توی چشمهات خیره می شوند – بوی علف کشیدن گروه پسرهای توی پیاده رو – اسکلت  رنگارنگی که روی تی شرتی هست و زیرش نوشته آیرون میدن

لواشک و میوه تازه – صدای آبشار و خنکی هوای وسط بهار نیمه شب دربند – مزخرف گفتن بی وقفه و قلیان و چایی و خرما – هوس های ممنوع، متبوع و همیشگی – صدای ویگن از توی یک سوپرمارکت که بوی ماست می دهد

کولر خراب و بی خوابی از سر گرمای هوا – صدای ویز ویز مودم برای وصل شدن به اینترنت – ویندوز – یاهومسنجر – گویا دات کام – سرکار گذاشتن مردم توی چت روم – ریبوت کردن کامپیوتر ملت – متالیکا با طعم نباتی رشتی که مامانم برایم فرستاده – سیگار ۵۷

عصیان روزانه – عشقهای شبانه – کار کردن هفت روز هفته – پز دادن با نوشته های توی روزنامه – خوش بودن با آفرین های دبیر سرویس

حقوقی که مستقیم می رفت توی جیب صاحب خانه

دلم برای چه چیزهایی تنگ می شود.

دسته‌بندی شده در: جامعه ,

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.